عذر خواهی یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲
از دوستان مجازی دیرینه ام بابت حذف لینک هایشان عذر می خواهم. اغلب ، حذف یا اضافه ی آدرسی باعث

سوءتفاهم بود به همن جهت بهتر دیدم آدرسی در اینجا نگذارم . به هر حال من که دیر به دیر به اینجا سر می زنم.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

دوران ما جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۱

" امشب نامه هاي شما را به ترتيب تاريخ روي هم گذاشتم. و گوشه ي كشوي ميز جا دادم.واقعن قرار است آن ها را يك عمر نگه دارم؟‌قرار است كهنه و زرد شوند و سال هاي بعدمركب خوكارشان به رنگ ديگري در آيد؟‌قرار است چشماني به جز چشمان من روي آن ها نيفتد... گاهي بخوانمشان و دوباره ته كشو بگذارم؟ به سراغشان نروم ولي مدت ها بعد،‌وقتي بخواهم چيزي را از كشو بردارم،‌ اتفاقي ، چشمم به آن ها بيفتد؟

 هميشه اين منم كه شروع مي كنم،‌ نه ؟‌به گمانم هر چيزي دوراني دارد و ما،‌ آن قدرها هم نبايد تقلا كنيم تا از دوران خودمان جدا شويم. شايد،‌ موقتن اما شما وارد دوران من شده ايد. دوران من يعني زمان من،‌جامعه ي من و زندگي من.  روزي به شما فكر مي كنم و شما را در اين دوران به جا مي آورم. شما جزئي از زندگي من مي شويد،‌جزئئ از گذشته ي من. و من وقتي به ياد حماقت هايم مي افتم از شما هم ياد مي كنم! در زماني كه زندگي ما چيزي به جز همين يادآوري ها نباشد و دوران ديگري شروع شده باشد:‌ دوران دختران بيست و هفت ساله ي ديگر و مردان سي و نه ساله ي ديگر . ما آن ها را نديده ايم و نمي شناسيم. اما فكر مي كنيم مثل خود ما هستند و با آن ها همدردي مي كنيم. خيال مي كنيم با تجربه تريم و از آن ها بيشتر مي دانيم. نه به آن ها حسودي مي كنيم و نه مي خواهيم به جايشان باشيم. ما هم روزي دوران خودمان را داشته ايم و دوران آن ها چيز تازه اي براي ما ندارد...."

گرنيكا صفحه 73 و 74

                                                                                                  

                                                

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

به راستي كه جاهد جهانشاهي جاهد بود دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱

طلا نژادحسن:

 (هنگام که گریه می دهد باز این دود سرشت بر پشت ...)

به خاک سپردمش ، خاک آن جایگاهی که رستنگاه دوباره ی هستی است در شروع فصلی سرد ،در زیر دانه های برف،هنگامی که هاله شیری  رنگش.حکایت از هجوم سرما داشت (سرمایش از درون)و برگهای جان سخت .مانده بر شاخه تسلیم بادهای سرد پاییزی می شدند . در فصل سردی که آتش زیر خاکستر امیدش تنها مجالی برای زیستن است.او رفت مانند همه رفتگان.اما قبل از سفرش(دستهایش یش را درباغچه کاشته بود).و ادب و درختان سرسبزی چون ترجمه گزارش یک آدم ربایی(مارکز)در حال کندن پوست پیاز(گونترگراس)،هواپیمای خار غنچه گل سرخ(مارکز)،بازگشت به خانه و...ومقاله های بسیار در زمینه تاتروادبیات.ما هم میمیریم،اما آیا مثل او؟که این همه درخت از لابه لای انگشتان جوهری اش روییده بود

 ( من هم می میرم اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد/ پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را/ در ته صندوقها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند/ من هم میمیرم

اما در خیابانی شلوغ/ در برابر چشم های تماشا

زیر چرخهای بی رحم ماشین/پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه/ زیر عکس  6*4خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای ... چه کسی سطلهای زباله را پر خواهد کرد

او  که  مر د کوه بود و این پناهگاه دیرین را هرگز رها نکرده بو د.

صبحگاه خستگی را در پناه در ماندن (همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن...)

دمی از خاطراتش دور نبود.و هر مجالی را برای یاری رساندن کوه پیمایان از کف نمی داد گویی راهی جز پرواز در دامن قله ها برای رهایی از این همه سلسله هر یک به نوعی به پای روح آدمی پیدا نکرده بود.اما به راستی آسمان چه قدر سخاوتمندانه در روز خاک سپاریش اهالی قلم را همراهی می کرد.برف می بارید و می بارید و می بارید...هاله ی سفید برف تصویر زنده ای از غم و اندوه طبیعت بود که در سوگ مترجم خستگی ناپذیری.می گریست و سرمای تلخ رفتن او را نجوا می کرد ،طبیعت بغض اهالی قلم را از این همه بی مهری و ناسپاسی کرسی نشینان می شکافت.که  چگونه است که مترجمی  با این همه تلاش و این همه اندوخته ی علمی سابقه ی رییس انجمن منتقدان تاتر، تدریس تاتر در دانشگاه، و....بازدهی فرهنگی هر یک خدمتی ماندگار به رشد زبان و ادبیات این سرزمین است باید این چنین در سردی.و سکوت (فقط با دو اتوبوس مشایعت کننده)به خاک سپرده شود؟حق اوهمین بود  ؟قطعه ی هنرمندان هم یک وجب جا برای اونداشت؟/آری اینچنین است بزرگداشت اهل هنر .بی مزدبودومنت هرخدمتی که کردم یارب        یارب مبادکس رامخدوم بی عنایت

امابه راستی  که  طبیعت همان طبیعتی که او عاشقش بود و در دامان قله های سترگش پرواز کرد.

از همه به او وفادارتر بود و در سوگش چنان بارید تا سرمای درون این روزگار پیمانشکن را با قلم جادویی خود به تصویر دراورد

و قول خواجه ی شیراز را در گوش مازمزمه کند که:جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

جاهد جهانشاهی،متولد سال1325،عضو هیات موسس انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تاتر و دو دوره عضو هیات مدیره این انجمن بود.او همچون کتاب های متعددی را از جمله:(نمایشنامه رئیس جمهور)توماس برنهاد ،(نان سال های سپری شده) هاینریش بل،مادر برتولت برشت،(گزارش یک آدم ربایی)گابریل گارسیا مارکز،(کتاب دلواپسی)فرناندو پسوا،(زندگی برتولت برشت)و(در حال کندن پوست پیاز)گونترگراس ترجمه کرده است.جاهد جهانشاهی صبح روز پنج شنبه23آذرماه،در حین کوهنوردی در درکه بر اثر ایست قلبی درگذشت.شایان ذکر است.با وجود اینکه پیش تر از خاک سپاری جهانشاهی در قطعه هنرمندان خبر داده شده بود،متاسفانه امکان خاکسپاری آن مرحوم در قطعه هنرمندان فراهم نشد و در قطعه ی309 بهشت زهرا(س)آرام گرفت.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

عصبي و درب و داغان یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱


امشب خيلي عصبي و به هم ريخته و درب و داغان بودم. مهمان داشتم. قبل از آن دنبال گذاشتن اسم شاگردانم در سايت فني حرفه اي از طريق كافي نت براي امتحان ديپلم آشپزي و شيريني پزي بودم كه هرچه با كافي نت براي گرفتن نتيجه تماس گرفتم ،‌ خبري نشد و دختر بي مسئوليت آنجا ،‌ نه گوشي دفترش را برداشت و نه گوشي موبايلش را. از آنجا كه روز آخر بود( به گمانم چون ممكن است تمديد شده باشد) داشتم ديوانه مي شدم. در همين هول و ولا،

سگم بي قرار رفتن به حياط  بود و نزديك بود در چوبي اتاق را بخورد كه درعوض،  از طرف من كتك مفصلي خورد و بيرون انداخته شد. و ناراحتي من صدبرابر شد.( به خاطر زدن سگ نازنازي و بيگناه كه از جان و دل دوستش دارم) قبل از ورود مهمان ها همين طور كه داشتم ،‌ بيهوده وارد پروفايلم در سايت فني حرفه اي مي شدم،‌ فكر كردم سري به وبلاگم بزنم كه پيام دوست نايده ام،‌ فرشته نوبخت عزيز را ديدم ،‌مبني بر اينكه نقدي به كتاب "كانادا جاي تو نيست" نوشته و امروز در روزنامه ي فرهيختگان چاپ شده . فرشته خانوم مهربان ،از اينكه كتاب را دوست داشتي و مطلبي براي آن نوشتي و حال امشب مرا كمي عوض كردي واقعن ممنونم.  

 

  از اين زندگي بي درو دروازه

فرهیختگان: «کانادا جای تو نیست»، داستانِ بی‌ثباتی‌ها و از دست دادن‌ها است. گویی آدم‌ها کنارِ پنجره‌هایِ کوچکِ قطاری درحالِ حرکت ایستاده‌اند و نظاره‌گرِ گذری تند و ناگریز هستند. مسیری که همراهِ ریل‌هایِ آهنی تا بی‌نهایت می‌رود و هرگز به مقصد نمی‌رسد. عشق و مرگ با همه‌ی تناقض‌های‌شان، دو قطبِ زندگیِ آدم‌هایی است که نصیبِ کوچکی از جهان برده‌اند. آن‌ها اغلب در ذهن و خیال زندگی می‌کنند و مدام به کَندن و رفتن فکر می‌کنند. به همین دلیل، با احتیاطِ آدم‌هایِ رفتنی، عشق می‌ورزند و دوستی می‌کنند. هیچ نقطه‌ی درخشانِ امیدبخشی در زندگیِ آن‌ها وجود ندارد. یا بهتر است بگوییم نمی‌خواهند که وجود داشته باشد. «در کانادا جای تو نیست»، شخصیت‌ها فقط به اندازه‌ای به هم نزدیک می‌شوند که در صورتِ لزوم، به راحتی و بی‌جرومنجر از هم جدا شوند. انگار همه‌چیزِ آن‌ها ساکِ کوچکِ سفری با وسایلی مختصر است؛ تا محیایِ رفتن باشند. شبیهِ «حسِ رهگذری که در حالِ عبور است» … ادامه ي مطلب در اينجا



نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

بيست و شش دي دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱
سه شنبه بيست و شش دي ماه در تهران خواهم بود . قرار است جلسه ي نقدي براي كتاب كانادا جاي تو نيست

در خانه ي فرهنگ نور واقع در خيابان آيت الله كاشاني برگزار شود. ساعتش را بعدن اعلام مي كنم. 


شايد بعضي از دوستان ناديده ام را در آنجا ببينم. اميدوارم همه چيز خوب پيش برود كه بتوانم بيام و در جلسه

حاضر شوم.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

جايزه ي ادبي يا هوچي گري پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۱

راستش نمي دانم چه بگويم . اما ... مي دانم كه جلال آل احمد را دوست داشته ام هميشه. از پانزده سالگي كه كتاب مدير مدرسه اش را خواندم در ان انساني كه خودش بود را يافتم با آن نثر شيرين. اما در مورد اين جايزه ... و هوچي گري هاي به قول نويسنده... بايد همه قضاوت كنند.مطلب زير را در سايت غزلداستان ديدم :



"من هر وقت اظهار فضلی از این وزیر ارشاد می‌خوانم ناخودآگاه خنده‌ام می‌گیرد، بس‌که حرف‌هایش مضحک است. این چیزهایی هم که در اختتامیه‌ی جایزه‌ی جلال گفته است طبیعتا از همین دسته است. البته که وقتی خودشان را پشت آدمی که نویسنده‌ای پیش پا افتاده  است قایم می‌کنند و به اسمش کارناوال ادبی راه می‌اندازند که ضدیت‌شان با ادبیات و هنر ناب و مستقل پنهان کنند از  این بیشتر هم انتظار نمی‌رود. وگرنه خیلی طبیعی است که  تا وقتی نویسندگان بزرگی مثل بهرام صادقی و صادق چوبک و غلامحسین ساعدی و ... هستند گذاشتن نام جلال روی یک جایزه چیزی جز یک فریبکاری فرهنگی نیست. گمان می‌کنم  باید یک بار برای همیشه  تکلیف خود را با   این نویسنده‌ی ناتوان و ضعیف که تخصص اصلی‌اش در چرند و پرندگویی  و اظهار نظر درباره ی چیزهایی بود که نمی‌دانست، یک‌سره کرد. به نظرم دکتر ضیاء موحد با شهامت و به درستی این کار را کرده است. گفتگویی که او با مجله ی شهروند کرد همین نقش را داشت. بازخوانی این گفتگو خیلی راهگشاست.من بخشی  از آن مصاحبه را در این جا می‌گذارم و بعد لینکش را که اگر دوست داشتید کل گفتگو را بخوانید:

ما دو تا آل‌احمد داريم. يكی آل‌احمدي كه روشنفكر است. روشنفكر آدمي است منتقد، باانصاف، راستگو و صميمي؛ فردي مثل هدايت. صادق هدايت نمونه بارز روشنفكري است. چه با عقايدش مخالف باشيد و چه موافق باشيد. او آدمي است كه صميمي است با خودش. يكي هم آل‌احمدي که سياست‌‌پيشه است. آدم سياست‌پيشه به اقتضاي سياست بالا و پائين مي‌رود. احتمالا دروغ هم مي‌گويد، احتمالا هوچي‌گري هم مي‌‌كند. براي از ميدان بيرون‌بردن حريف هم از هر وسيله‌اي استفاده مي‌كند. روشنفكر كارش اين نيست. آل‌احمد اين دو چيز را با هم دارد. در زمينه روشنفكري محصول آل‌احمد داستان‌هايي است كه نوشته و در سطح خيلي درخشاني هم نيست. آنچه بارز كرده كار آل‌احمد را در واقع نثرش است، به خصوص در «مدير مدرسه» يا «غربزدگي»؛ نثري كه قابل تقليد هم نيست. يعني به قدري نثر مشخصاتش بارز است كه اگر كسي تقليد كند مهر تقليدكردن به او مي‌خورد و اين اتفاقي بود كه بعد از انتشار «غربزدگي» افتاد. در مجله فردوسي هر كس هر چه مي‌نوشت سبك نثر آل‌احمد بود . آل‌احمد آدمي بود كه بي‌حساب و كتاب و تحت تاثير احساساتش زياد حرف مي‌زد و اشتباهات فراواني  هم مرتكب مي‌شد. براي نمونه وقتي كه «غربزدگي» منتشر شد «آيدين آغداشلو» نقدي نوشت كه در مجموع مقالاتش هم دوباره چاپ شد و نقدي هم «داريوش آشوري» نوشت كه آنجا هم برداشت‌ها و اشتباهات فاحش «آل‌احمد» را گفت و تا وقتي آل‌احمد زنده بود از اين نقد ناراحت بود و جالب اينكه «داريوش آشوري» مي‌گفت من به تشويق «آل‌احمد» نوشتم اين نقد را. مي‌گفت من در جايي راجع به «غربزدگي» صحبت كردم و(آل‌احمد) با همان لحن خودش گفت كه رئيس مي‌ترسي بنويسي؟ و من نوشتم و وقتي نوشتم هر جا صحبت كرد نوعي توهين كرد و اظهار دلخوري. اين بخش  هنري و تا حدي روشنفكري آل‌احمد بود.

يك بخش هم بخش سياست‌پيشگي او بود كه دقيقا دور از مسائل روشنفكري بود. آدمي است كه به راحتي هوچي‌گري مي‌كند. به راحتي غرق شدن «صمد بهرنگي» و خودكشي «تختي» را مي‌اندازد گردن رژيم. يك روشنفكر هر چقدر با يك دستگاه مخالف باشد به خاطر مخالفت دروغ نبايد بگويد. حق ندارد دروغ بگويد.....

منبع  :  غزلداستان



نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

دورتا از لهستان یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱

 

درست نمي دانم از كجا شروع كنم. نمي گويم  هميشه اما اغلب،  حس اوليه حس درستي است. وقتي فكر مي كني نبايد كاري را انجام دهي خب نبايد انجام دهي. وقتي فكر مي كني اين موضوع كمي مشكوك است ، احتمال دارد واقعن مشكوك باشد. و اگر دقت نكني ابلهي . شك نكن.

مدتي پيش نامه اي از طريق پست الكترونيك بدستم رسيد از جانب شخصي كه خودش را دورتا معرفي مي كرد . مي گفت يك دختر لهستاني است كه به مطالب وبلاگ من بسيار بسيار علاقمند شده. گفت كل آرشيو را خوانده و وقتي من به شمارشگر وبلاگم مراجعه كردم، ديدم درست مي گويد و همه ي پست ها را مرور كرده. كشوري را هم كه آدرس داده بود درست بود . پرچم رنگارنگ و شخيص لهستان كنار آدرس ديده مي شد. خب ؟ خب به جمالتان. خوشحال شدم خصوصن اينكه سراغ داستاني از من هم بود چون به گفته ي خودش بدجوري علاقمند شده بود. اما چون در يكي از پست ها در مورد سخنراني در باره ي ادبيات زنان در شيراز حرف زده بودم در همان نامه ي اول به اين موضوع اشاره كرد و خواست كه متن سخنراني را برايش بفرستم. به نظرم عجيب ميرسيد در ابتداي آشنايي خواستن چيزي از يك غريبه . صرف نظر از اينكه نويسنده باشد يا نباشد. آن روزها كمي سرم شلوغ بود و نمي توانستم بعد از هر نامه ي او نامه اي بلند بالا و پر حوصله بنويسم. اين بود كه عجله اي نداشتم. اما دورتا خانم تقريبن يك روز در ميان مي نوشت و هر بار تقاضاي چيزي را مي كرد. آدرس وبلاگش را هم گذاشته بود و مي گفت مي خواهد با من مصاحبه كند و به كتاب جديدم نقد هم بنويسد. متن سخراني را فرستادم( اگر چه ته دلم حس خوبي نداشتم. نه به اين دليل كه  ممكن است بلايي سر مقاله بيايد بلكه به اين جهت كه كسي بخواهد مرا وسيله ي انجام كاري قرار دهد.) دورتا با نامه هاي پي در پي اين بار خواستار داستاني از من يا حتي پي دي اف كتاب يا كتابهايم بود. من هم مثل بسياري از نوينسدگاني كه ميخواهند هر طوري هست كسي درباره ي داستانشان چيزي بنويسد بخصوص وقتي تازه كاري چاپ كرده اند،‌بعد از رد و بدل چند نامه، پي دي اف كتاب " كانادا جاي تو نيست "‌را فرستادم. كه البته بيشتر تمايل داشتم فقط يك داستان بفرستم اما به علت عوض كردن ويندوز و تنبلي هميشگي من تمام مدارك از جمله داستانهاي تك تك از كامپيوترم پريده بود و فقط همين پي دي اف مانده بود كه آن هم روي فلش بود. سرتان را درد نياورم. اين مرحله چيزي حدود يك ماه به طول انجاميد. اما فرستادن كتاب همان و ديگر خبري از دورتا خانم لهستاني كه خود را ايران شناس و دوستدار مولوي مي ناميد همان. بعد از دو هفته بي خبري ، در اي ميلي كه آشكارا نگراني مرا نشان مي داد جوياي احوال خانم ناشناس شدم . در يك يادداشت كوتاه دو خطي توضيح داد كه به زودي تماس مي گيرد. يك هفته گذشت و هيچ خبري نشد. اين بار با صراحت بيشتري از نگراني ام حرف زدم. و پرسيدم آخر چه شده كه  ارتباطش را قطع كرده. در نامه ي  كوتاه ديگري توضيح داد كه كنفرانس دارد و اصلن وقت ندارد. ازش خواستم اگر در مورد كتاب جديدم فقط نظرش را توي نامه بنويسد خوشحال مي شوم. كه به جز سكوت چيزي نصيبم نشد. از آن موقع حدود دو ماه مي گذرد كه هيچ خبري از او ندارم. نمي دانم با كتاب و نوشته هايي كه برايش فرستادم چه كرد. به گمانم براي تحقيقي چيزي يا حتي ترجمه ي غير مجاز دنبال مطلب مي گشت و چه جايي بهترو آسان تر از اينترنت ؟ آن هم با ارائه ي  پيشنهاد نقد نوشتن به نويسندگاني كه تازه كتابشان در آمده و همواره به كس يا كساني براي اين كار نياز دارند. اين قضيه باعث شد عادت بد و بيراه گويي به خودم را كه مدتي بود كنار گذاشته بودم دوباره از سر گيرم: عجول بودن ،‌ساده لوحي ،‌ حماقت، ‌زودباوري، ‌كوته بيني،‌ كم هوشي، نداشتن قدرت تخيل،‌ نداشتن حس محافظت از خود،‌ و...‌خصوصياتي هستند كه بي بروبرگرد در من در حال فوران و جوشش هستند. گاهي يكي يا دو تا باهم سروكله شان پيدا مي شود، گاهي هم مثل حالا همه با هم گل مي كنند و فضا را بيش از پيش عطر آگين مي نمايند!

پي نوشت :‌ حالا كه مدتي از اين مضحكه مي گذرد ديگر نه شكي باقي مانده نه شبهه اي. حالا مطمئن شدم دورتا خانم فقط يك مفت خور است و اين عادتش است كه كتابهاي نويسندگان ايراني را مفت مفت ،‌ به بهانه ي نقد و غيره بگيرد و ديگر تماس نگيرد. اين را از چند نفري كه با ايشان ارتباط داشتند دانستم. چون راهش دور است و دسترسي به كتاب هاي نويسندگان سخت به هر حالا اين طوري راحت تر به نظر مي رسد. اگر چه خودش ادعا مي كند به راحتي مي تواند با ما تماس بگيرد. كه البته به گمانم از همين راه اي ميل باشد.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

سپاسگزاري چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱

مديون آناني هستم

كه عاشقشان نيستم

اين آسودگي را آسان مي پذيرم

كه آنان با ديگري صميمي ترند

خوشحال از اينكه

گرگ گوسفندانشان نيستم

با آنان آرامم و

آزادم

چيزهايي كه عشق نه توان دادنش را دارد و

نه گرفتنش

 

دم در چشم به راهشان نيستم

شكيبا

تقريبن مثل ساعت آفتابي

چيزهايي را كه عشق در نمي يابد

مي فهمم

چيزهايي را كه عشق هيچگاه نمي بخشد

مي بخشم

 

از ديداري تا نامه اي

ابديت نيست كه مي گذرد

تنها روزي يا هفته اي

 

سفر با آنان هميشه خوش است

كنسرت شنيده شده

كليساي ديده شده

چشم انداز روشن

 

و هنگامي كه هفت كوه و رود

ما را از يكديگر جدا مي كند

اين كوه و رودي است

كه از نقشه به خوبي مي شناسي شان

 

اگر در سه بعد زندگي كنم

اين انجام آنان است

در فضايي ناشاعرانه و غير بلاغي

با افقي ناپايدار

 

خودشان بي خبرند

چه زياد دست خالي مي برند

 

عشق در مورد اين امر بحث انگيز

مي گفت ديني به آنان ندارم

 

ويسلاوا شيمبورسكا

                                            http://info-poland.buffalo.edu/classroom/szymborska/ws350.jpg

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

خانه پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱

خانه جاييست كه سگم آنجاست


http://juliawooster.com/wp-content/uploads/2012/02/bft-slide-lady-and-dog.jpg

          پي نوشت: بعضي دوستان پيام خصوصي مي فرستند كه اين عكس خودم است ! بابا مگه آدم عكس خودش را با اين وضعيت در وبلاگ مي گذاره ؟ بخصوص وقتي هم كه بخواد توي اين مملكت زندگي كنه و زن هم باشه ؟ اين عكس يه زن اروپاييه با سگ كوچولوش همين !                      

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

طفلكي فرهنگسراها ،‌ طفلكي دخترها.. شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱


چند روز پيش با يكي از دوستان داشتيم در مورد موسيقي حرف مي زديم. گفت مي خواهد يك گيتار بخرد. گفتم چرا پيانو يا ويلن نه. اگر چه گيتار هم خيلي خوب است. گفت از ويلن خوشش نمي آيد اما پيانو خيلي سخت است چون در آن واحد مغز بايد هواي چندين جا را داشته باشد. كنجكاو شدم. بهش گفتم اگر من بخواهم بروم سراغ موسيقي پيانو را ترجيح مي دهم. فكر كرديم پيانو بايد گران باشد. بعدش  يادم آمد آن موقع ها كه خودم به عنوان هنرجوي  داستان نويسي به فرهنگسرا مي رفتم و اين مال اوايل دهه ي شصت بود ‌در آنجا انواع و اقسام كلاسهاي موسيقي بود. هر وقت از پله هاي آنجا بالا مي رفتم صداي ويلن يا پيانو ي يك هنرجوي ناشي بلند بود.يادم مي آيد چند بار خودم وارد يكي از كلاسهاي خالي شدم ، پيانوي بيكار گوشه اي گذاشته شده بود. الكي ،‌انگشتان را روي كليدها مي كشيدم. صدايش كه در مي آمد ، مي زدم به چاك....

تا همين چند ماه پيش در يك فرهنگسراي معروف به عنوان مربي كار مي كردم. چيزي به غير از داستان نويسي. به همه جايش سرك كشيده بودم. ديگر شبيه خانه ام شده بود. حقوقم به قدري ناچيز بود كه  رويم نمي شد به كسي بگويم چقدر مي گيرم. وقتي دوستان يا فاميل مي پرسيدند چند در مي آورم ،‌ در حالي كه مي ناليدم و غر مي زدم ،‌ به دروغ دو برابرش را اعلام مي كردم. ليست رشته هايي را كه در آنجا ارائه مي دهند از حفظ بودم. گلدوزي،‌خياطي ،‌آشپزي،‌جعبه سازي،‌زبان انگليسي در حد مدرسه و.... حالا، از موسيقي به هيچ وجه خبري نيست. نه پيانويي وجود دارد نه ويلوني  نه گيتاري. نه كلاس  خطي نه كلاس داستان نويسي براي بزرگسالان در حدي كه من در آن زمان مي رفتم. وقتي از مسئول فرهنگسرا مي پرسيدم اين همه مربي با اين حقوق كم به چه دلخوشي مي آيند مي گفت" مي خواهند سرگرم شوند"

. مسلمن با اين وضع چيزهايي هم كه در اينجا آموزش داده مي شود در حد حرفه اي نيست. يعني شاگردان و مربيان ، همه براي سرگرمي به اينجا مي آيند ! از طرفي كاملن هم زنانه شده اند. قديم در آنجا هم پسرها را مي ديديم هم دخترها را. اما امروز همه جا حمام زنانه است. هر چيزي هم كه انگار مربوط به زنهاست اصلن جدي نيست. نمي دانم اين زنها چرا اين قدر احتياج به سرگرم شدن آن هم با چيزهايي پيش پا افتاده اي مثل كلاس خياطي و گلدوزي و زبان دارند ؟ جالب اينجاست كه يكي از دوستانم كه به چند پارتي شبانه ي دخترها و پسرهاي بالاي شهر تهران رفته بود گزارش داد كه در اين پارتي ها بيشتر دخترها شركت مي كنند. يعني از هر بيست نفر چهار يا پنج نفر پسرند و بقيه دختر!‌ طفلكي دخترها.... طفلكي فرهنگسراها.... طفلكي اين جامعه ي بيمار و فقير....

                  

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

حاصل عمر یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱


دارم كتاب حاصل عمر نوشته ي سامرست موام را مي خوانم. اين كتاب را صد سال پيش در زمان نوجواني هم از كتابخانه ي حافظيه قرض گرفته و خوانده بودم . پريشب توي يك كتابفروشي چاپ تازه اش به  ترجمه ي  عبدالله آزاديان ، انتشارات ثالث را ديدم . خيلي ذوق كردم . خريدمش: نويسنده به قلم خودش. اين جور نوشته ها را دوست دارم. بخصوص سامرست موام را كه نويسنده اي نكته بين، عميق و كم و بيش تلخ است. البته موام مقاله نويس و خاطره نويس و  داستان كوتاه نويس را به موام رمان نويس ترجيح مي دهم. در اينجا بخش كوتاهي از كتاب حاصل عمر را مي گذارم كه در انتقاد از پيچيده نويسي است:‌

                " ....علت ديگر ابهام آن است كه نويسنده خود از منظورش اطمينان ندارد. از آنچه مي خواهد بگويد احساس مبهمي دارد لكن به سبب فقدان قدرت روحي و يا به علت تنبلي ،‌آن را در مغز خويش تنظيم نكرده،‌و طبيعي است كه وي نمي تواند براي يك فكر درهم، بيان رسايي پيدا كند. و اين بيشتر ناشي از اين حقيقت است كه بسياري از نويسندگان در حين نوشتن فكر مي كنند نه قبل از آن. در حقيقت،‌قلم است كه دارد فكر مي كند و زبانش اين است كه نوعي پيچيدگي در كلمات نوشته شده  به وجود آورد و اين خطري است كه نويسنده همواره بايد خود را از آسيب آن ايمن نگهدارد. انديشه با طبيعت قابل رؤيتي كه به خود مي گيرد، شكل مادي پيدا مي كند و سد راه روشنگري خود مي شود. بعضي از نويسندگان كه روشن فكر نمي كنند ميل دارند تصور كنند كه معني افكارشان بزرگتر از ان است كه در نظر اول پديدار شود. اعتقاد به اين نكته كه آن ها عميق تر از آنند كه بتوانند انديشه هايشان را با چنان وضوحي بيان كنند كه در خور فهم همگان باشد، برايشان دلخور كننده است و بسيار طبيعي است كه هرگز به خاطر اينان خطور نمي كند كه نقص از مغز خود آنهاست كه قدرت تفكر روشن و قاطع ندارند. در اين موقع باز هم پاي جادوي كلمات نوشته شده به ميان كشيده مي شود. هنگامي كه انسان معني يك عبارت را درست نمي فهمد بسيار آسان مي تواند خويش را بدان متقاعد سازد كه اين عبارت بيش از آنچه به نظر مي آيد پر معني است و از اين جا به بعد ديگر فقط راه كوتاهي باقي مانده تا بدين عادت بد گرفتار شويم كه افكار و تاثرات را بايد با همه ابهام و پيچيدگي اوليه آنها مطرح ساخت و هميشه احمق هايي نيز پيدا مي شوند كه در آنها معاني پوشيده اي كشف كنند......

چنانچه معني آن ضعيف باشد زما آن را به پرگويي بي معنايي تبديل مي كند كه هيچ كس به فكر خواندن آن نمي افتد،‌ و اين سرنوشتي است كه نصيب آثار فضل فروشانه مي شود....ليكن گاهي نيز زمان روشنايي بسيار سردتري  بر آنچه به نظر عميق مي آمده  مي اندازد و بدين طريق پرده از اين حقيقت برمي گيرد كه اين پيچيده گويي ها جامه ي مبدلي است كه بر  عقايدي بسيار مبتذل پوشانده است. كمتر شعري از اشعار مالارمه اكنون مبهم مانده است،‌و انسان خود به خود در مي يابد كه افكار وي به طور بي سابقه اي خالي از اصالت و تازگي است. بعضي از عبارات وي زيباست ولي مواد اوليه شعرش ابتذال هاي شاعرانه زمان وي است. "

                       http://www.utexas.edu/opa/blogs/culturalcompass/files/8/Somerset-Maugham-p-8.jpg

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

بازي جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱

                 

ماهي يك بار به هم زنگ مي زديم. اوائل به خانه ي همديگر هم مي رفتيم. اما بعد آن طوري شد كه اومي خواست يعني فقط به هم زنگ مي زديم. فكر مي كردم مهم نيست چون به دليل ديگري باهاش ارتباط داشتم. اگرچه نمي دانست يا خودش را زده بود به آن راه . انگار مي گفت" ببين من هم دارم بازي مي كنم..." گاهي  فاصله ي تماس هايمان به چهل روز يا دو ماه هم مي رسيد. فاصله ها برايمان مهم نبود. مطمئنم كه او هم از خودش نمي پرسيد من در اين مدت چه مي كنم. بعد يك هو يادش مي افتاد كه من هم هستم و زنگي مي زد. مثل تابلوي نقاشي كه يك عمر روي ديوار خانه مان است و هيچ وقت نمي بينمش . يك پسر داشت كه فرستاده بودش ديار غربت تا درس بخواند و جان عمر و زندگي اش بود . به خاطر اوبا شوهرش يك خانه هم در آنجا گرفته بودند كه بچه تنها نباشد.  قبل از اينكه بروند مدام مهماني مي دادند و مدام سفر مي رفتند و چيزهاي قشنگي كه از سفرهايشان با خودشان مي آوردند توي خانه در سالن پذيرايي مي گذاشتند كه هر كس وارد مي شد ببيند. اين مال آن اوايل بود كه من هم مي رفتم. وقتي زنگ مي زد ساعت بخصوصي از روز بود :‌درست پيش از ظهر . همان موقع كه شوهرش نبود و ميان آشپزي ، گوشي بيسيم به  يك دست و با دست ديگر بشقابها را زير شير آب مي گرفت يا برنج را از چلوصافي توي قابلمه مي ريخت تا دم بكشد. صداي شرشر آب و صداي جيليز و ويليز روغن را مي شنيدم. هيچ وقت در مورد خودش حرف نمي زد. منظورم خود خودش است. از اشياء توي خانه،‌از دانشگاه و امتحانات پسرش، از سردردهاي شوهرش ،‌ از دوستان و گرفتاري هايشان،‌از فعاليتهايي كه زمان جواني داشتة از مهمانهاي مرد با نفوذ ،‌از سياست روز و چيزهايي از اين قبيل حرف مي زديم. وقتي گوشي را مي گذاشتم حس كساني را داشتم كه به هدف نزده اند . فكر مي كردم دفعه بعد به او خواهم گفت. به  او خواهم گفت كه....

دفعه ي بعد نوبت من بود. پيش از ظهر به او زنگ مي زدم. مي ترسيدم مبادا شوهرش باشد يا پسرش يا كسي ديگر و من مزاحم باشم. بعضي وقتها پسرش گوشي را برمي داشت و مي گفت"‌مامان نيست" رفته بانك يا رفته خريد يا همچو چيزي. اما گاهي هم بود. و ما يك ساعت يا بيشتر در مورد سياست روز،‌گراني ،‌گرماي هوا،‌نحوه ي درست كردن ته چين مرغ و دسر شكلاتي و دوستان احمق و دوستان عاقل و اينكه خارج زندگي كردن چه موهبت بي نظيري  است،‌ حرف مي زديم. گوشي را كه مي گذاشتم باز لب و لوچه ام آويزان مي شد.

 كتاب گرنيكا را امضاء شده بهش داده بودم. اما هيچ وقت نگفت كه خوانده يا نخوانده. سه سال بود كه قرار گذاشته بوديم به يك موزه ي معروف شهر برويم كه نرفتيم. صد سال پيش قرار بود هفته اي دو بار با هم دوچرخه سواري كنيم كه نكرديم. توي تلفن قرار مي گذاشتيم كه در يك روز مبهم اين كارها را انجام دهيم اما نمي شد. مي خواستم بپرسم چرا نمي شود كه نمي پرسيدم . مي خواستم بگويم پس چرا به هم زنگ مي زنيم كه نمي گفتم. نمي گفتم چون اصلن یادم رفته بود با او چه کار دارم...

           

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

تماس می گیره ؟ جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱
 

زنهاي خانه دار فقط در باره ي شوهر و بچه هايشان حرف مي زنند. دكترها فقط در مورد بيمارانشان و وضعيت مطبشان و قضيه ي بيمه و اين جور چيزها و نويسندگان در مورد وضعيت كتاب و مصيبت هاي مربوط به آن و عاشقان در مورد عشق و شوريدگي و ديوانگان در مورد كابوسها و جنون هاي وقت و بي وقتشان.... اي بابا ! عجب دنياي خسته كننده اي ! آدم احساس تنهايي مي كند. كجا مي شود به كسي پناه آورد كه تو را درك كند ؟

اين قدر در مورد عشق و بيچارگي و عدم تجانسش با طرف مقابل حرف زد. اين قدر از زن طرف گفت كه لابد چقدر خوشبخت است و معلوم نيست طرف چرا بايد با زني همسن و سال خود ، فقط به اين دليل كه زنش است زندگي كند و دختر جواني  مثل او را انتخاب نكند، كه خفه ام كرد. يك ماه تمام تقريبن يك روز در ميان زنگ مي زد كه همين را بگويد . اينكه آيا طرف كه بهش گفته تماس نگير و او در اين مدت تماس نگرفته ، بالاخره تماس مي گيرد يا نه. هر روز همين را از من مي پرسيد. اوائل مي گفتم نمي دانم. لابد جان به سر شده كه تو را دست به سر كرده. بعد فكر كردم دخترك احتياج به دلداري دارد بهش مي گفتم حتمن تماس مي گيرد. يا اس ام اس مي دهد يا تلفن مي زند. وقت و بي وقت موقع شام يا ناهار خوردن صداي پي در پي تلفن مرا به سوي خود  مي خواند. حتي بعضي وقتها از توي توالت صدا را مي شنيدم . تمام كرده و نكرده مي دويدم تا برسم به گوشي. فكر مي كردم كسي كار واجب دارد. اما مي ديدم كه باز هم دخترك است.مي پرسيد :‌"‌به نظرت زنگ مي زند؟"‌

طرف پنجاه و شش ساله بود و دخترك بيست و پنج ساله. مي گفت دنيا باش سرجنگ دارد. دنيا عشق دختري بيست و پنج ساله به مردي  متاهل و جا افتاده را به رسميت نمي شناسد . مي گفتم اول بايد خود دو نفر به رسميت بشناسند بعد دنيا. گوشش به هيچ حرفي بدهكار نبود. ميگفت من خودخواهم و به حرفهاي او گوش نمي دهم. مي گفتم : آخر دنياي به اين بزرگي فقط همين يك چيز تويش مهم است؟ مي گفت مغز خر خورده ام و اصلن توي باغ نيستم. خيلي نفهم و دهاتي و پير و خرفتم و از عشق هيچ چي حاليم نيست.

                                    http://www.osteoarthritisblog.com/wp-content/uploads/2010/11/chronic-fatigue.jpg

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

آدم ها و اشیا چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱

 

آدم ها می میرند، اما اشیاء باقی می مانند و این دیوانه کننده است.مثل روسری مادربزرگم که توی کمدم نگهش داشته ام و هنوز بعد از این همه سال بوی عطر موهای حنا گرفته اش را می دهد.مثل گوشواره های مینو که آن شب پاییزی توی خانه ی من جایش گذاشت و هیچ وقت دیگر نتوانست برای پس گرفتنش زنگ خانه ام را بزند. مثل عینک پدربزرگ که مادرم هنوز هم هر روز عاشقانه تمیزش می کند. مثل دفتر شعر آن دختر سرطانی که پنج سال است توی کتابخانه ام به من دهن کجی می کند.مثل آخرین مسیج «م» روی گوشی ام:«آرام ساعت 7 حافظیه» که هیچ وقت نتوانستم پاکش کنم.این ها مانده اند،ولی آن ها نمانده اند و این غیرقابل تحمل است،دیوانه کننده است.کاش وقتی می خواستند بروند هیچ نشانی از خودشان باقی نمی گذاشتند و همه چیز را با خوشان می بردند.همه چیز...

آرام روانشاد  

                   http://news.chn.ir/Images/News/Editor/image/maryam/moze4.jpg

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

لاک قرمز جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۱

اولین بار که دیدم ناخن های انگشت های پایش را لاک قرمز زده به نظرم رسید رنگ قرمز با پنجه های کوچک سفید کار عجیبی کرده. پاها بدون آنکه ظرافتشان را از دست بدهند انگار بزرگ شده بودند. یا بهتر بگویم معصومیتشان را ازدست داده بودند. در عین حال ، آنها را نادیده می گرفتم. با هم پشت تلفن گپ می زدیم ، بیرون می رفتیم و از همه چیز حرف می زدیم. گاهی با هم ناهار می خوردیم. یادم می رفت در فلان عصر روز جمعه آن انگشتها را دیده بودم. فراموش می کردم توی کفش جلو بسته اش چه غوغایی برپاست!

در دفتری بسته مانند زندان سکندر کار می کرد. میان دخترانی همسن و سال خودش و رئیسی که از شدت سختگیری حتی روزهای جمعه از او کار می کشید. رئیس مردی ریز نقش با صورتی کوچک و کج و کوله بود و لکنت زبانی که در جوانی شدیدتر اما به مرور کمی بهتر شده بود. با مشتری ها غش غش می خندید ولی با دختران زیر دستش مثل بازرس ژاور داستان بینوایان خشک و مقرراتی و بی گذشت بود. هر از گاهی یکی را اخراج می کرد. اما سوری جایگاه خودش را داشت چون بیش ار همه و دقیق تراز همه کار می کرد.

بعد از ظهرها که سوری تعطیل می شد به کلاسهایی می رفت که اغلب دختران بی کار توی خانه مانده می رفتند مثل کلاس شمع سازی و خود آرایی و آشپزی و غیره. به نظر می رسید تا صد سال دیگر هم زندگی اش همین طوری باشد و هیچ تغییری نکند. صبح ها وبعد از ظهرهایش تا ساعت شش در دفتر و بعد هم کلاسهای جور واجور می گذشت . فکر می کردم آدم اگر نخواهد به چیزی فکر کند این جور زندگی می کند. وگرنه چه احتیاجی دارد وقتش را این طوری پر کند. و بعد اسمش را بگذارد" استفاده ی مفید از وقت".

گاهی وقتی حرف می زد صدایش را به سختی می شنیدم. برای همین مجبور بودم مرتب بپرسم "چی؟" صداش هم زیر بود هم یواش. به زحمت با من حرفی برای گفتن داشت و بیشتر من بودم که حرف می زدم. در جمع هم اگر سه نفر به بالا بود دیگر اصلن چیزی نمی گفت و حداکثر به سوالها جواب می داد یا فقط لبخند می زد.

به تدریج درگیر ماجراهای بی سرانجام عشقی شد و چیزهایی برایم تعریف  کرد. تنها کسی بودم که حرفهایش را برایش می گفت. به هیچ کس دیگر اعتماد نداشت یا اصلن ارتباطی برقرار نمی کرد. جوری که برعکس قبل من شده بودم سنگ صبور. از خودم می پرسیدم چطور از یک زندگی یک نواخت وارد زندگی پر از ماجرا شد. و این در حالی بود که دیگر به هیچ کلاسی نمی رفت و فقط فکر و ذکرش ارتباطات غم انگیزش بود که به هیچ جا نمی رسید.  

چند سالی طول کشید که از محل ملال آور کارش بیرون آمد و برای خودش دفتری زد. در یک جای خوب شهر. بعد با پسری آشنا شد و حسابی عاشقش شد. پسر هم عاشق بود. اما خانواده ی سوری موافق نبودند و پسر را در حد او نمی دانستند. پسر که بی پول بود و بی کار ارثی از خانواده نصیبش شد و آن را به مادر سوری نشان داد. اما باز هم پذیرفته نشد. این دوستی مدتها طول کشید ولی به علت مخالفت خانواده ی دختر به جایی نمی رسید. بعد زمزمه ی این بود که بدون اجازه ی خانواده ازدواج کنند. چند شب پیش به دعوت سوری به باغی رفته بودم که مال فامیلهای او بود. بساط جوجه کباب و باقلا پلو و گوشت ماهیچه و انواع میوه ها و شیرینی ها و آجیل ها به راه بود. سوری کمی چاق شده بود و مثل قبل شبیه گنجشک نبود. یک دمپائی لا انگشتی پوشیده بود. و باز ، بعد از مدتها چشمم به انگشتانش افتاد. ناخن های پایش را سوهان زده و لاک غلیظ قرمزو براقی رویشان کشیده بود. پرسیدم  بالاخره ، برنامه ی آینده اش با نامزدش به کجا رسید. گفت که می خواهد با او ازدواج کند و به آمریکا برود. پرسیدم پس خانواده موافقت کرده اند؟ نکرده بودند. اما کی اهمیت می داد؟ یک پا را روی پای دیگر انداخته بود و انگار با آن ناخن ها تمام دنیا را به مبارزه می طلیبد.  

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

موقعیت ممتاز سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱

 

همشهری بودیم .. چند ماهی می شد که باش آشنا شده بودم. اما فقط سه هفته بود که از نزدیک می شناختمش. فکر می کردم سی و چهار یا سی پنج ساله باشه اما می گفت بیست و هشت ساله است. می گفت به نظر دیگران کمتر می رسد. نگفتم که به نظر من بزرگتر رسیده. چند ماه پیش هم معلمش بودم اما یک معلم در یک کلاس عمومی. حالا شده  بود شاگرد خصوصی من. برای هردومان عجیب بود که توی خانه ی من همدیگر را می بینیم . جور خاصی بود وقتی امد و مانتو و روسری ش را در آورد و با  تاپ نشست روبروی من. می خواست در عرض سه ماه انگلیسی را خوب خوب یاد بگیرد. البته به قول خودش...

 جلسه ی اول فقط قرار شد با سبک کار من آشنا شود.  اما آشنا شدن با سبک تبدیل شد به آشنا شدن با زندگی خصوصی همدیگر و وراجی های معمول زنانه . می دانستم که در  یک آرایشگاه کار می کند . اما به دلیل بی توجهی ، نمی دانستم کار در آرایشگاه برای دختری مثل او یعنی چه : از صبح تا شب کار کردن با صد و پنجاه هزار تومن حقوق ماهانه. حالا آمده بود بیرون و بی کار شده بود. چون صاحاب کارش را آدم بی انصاف و زورگویی می دانست ، اگر چه به عنوان نیروی غیر ماهر وارد آرایشگاه او شده بود. یک ماهی می شد که با پسری مغرور آشنا شده بود و پسرهم ، انگار هزار تا دوست دختر داشت و تره هم برای دوست من خرد نمی کرد. دختر بود که همه ش به پسر زنگ می زد . پرسیدم چه لذتی دارد تماس یک طرفه با پسری با آن موقعیت ؟ گفت شاید طرف سر عقل بیاد... و .... اینکه آدم باید مثبت فکر کند. اینکه همه چیز ممکن است .... اینکه اگر یه نفر رو بخوای اونم مجبوره تو رو بخواد.

داشت رژیم می گرفت تا یک خورده لاغر شود و خوش تیپ تر. اما به گفته ی خودش حتی یک ذره هم تغییر نکرده بود. گفتم احساس می کنی تحت فشاری ؟ گفت نه  اصلن سخت نمی گذره. گفتم پس نمی توانی لاغر شی.

گفت می خواهند خانه شان را  بفروشند که بروند اجاره نشینی کنند. و این یعنی یک موقعیت عالی !   به نظرم عجیب می رسید خوشحال شدن به دلیل اجاره نشینی. 

باباش دو زن داشت . یکی مادر خودش ودیگری هووی مادرش. با هووی مادرش و بچه هاش و خواهر و برادرهای خودش در  یک خانه زندگی می کردند . جمعن می شدند یازده نفر . پرسیدم آها می خواهید جدا شید؟اگرجدا می شدند او و خواهرش می توانستند یک  آپارتمان کوچولو اجاره کنند و به صورت مستقل زندگی جدیدی را بسازند. البته به شرطی که او هم مثل خواهرش کاری پیدا می کرد.

یک روز به نظر شوکه می رسید. آهنگ صدایش مرتب بالا و پایین می رفت: پسر مورد علاقه اش زن دار از آب در آمده بود ! وقاحت تا این حد را به هیچ وجه باور نمی کرد. گفتم چرا باید خودش را  این قدر دست کم بگیرد که نفهمد طرف متاهل است. گفت طرف از آن دیوثها بوده....

بعد، یک روز سر قرار نیامد . حتی تلفن هم نکرد که مرا از بلاتکلیفی در آورد تا منتظرش نباشم . زنگ زدم  و علت را پرسیدم.  معذرت خواست و گفت که به دلیل نپرداختن قبض تلفن  ، تلفن شان یک طرفه شده  و فرصتی هم پیدا نشده که به من اطلاع بدهد چون  کاری پیدا کرده . یک کار حسابداری با حقوق فعلن صد و پنجاه هزار تومن اما از ماه بعد می شد دویست تومن. از صبح ساعت هشت تا بعد از ظهر ساعت هفت. بین ساعت یک تا سه هم تعطیل بود اما چون راهش دور بود در دفتر می ماند . گفتم این که خیلی خسته کننده است. گفت صبح زود بیدار شدنش خسته کننده است و اینکه دیگر نمی تواند رژیم بگیرد و اینکه کلاسهای خصوصی ما هم هفته ای یک بارند.

فکر کردم اگر آدم نتواند رژیم بگیرد و به کلاس پوچی مثل کلاس زبان برود و اگر نتواند خوب بخوابد و دلخوشی هایی از این  دست داشته باشد ، آن هم برای ماهی دویست تومن ، آن وقت زندگی چه جوری می شود. شاید هنوز بشود امیدوار بود که بعد از فروش خانه بتوان یک زندگی مستقل داشت  واینکه ،  به قول اگزیستانسیالیستهای قدیمی  موقعیت ممتاز وجود ندارد.


نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

شبیه عطری در نسیم یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱

 

کتاب شبیه عطری در نسیم ، نوشته رضیه انصاری را تازه خواندم. مدتها پیشم بود، چیزی حدود سه ماه. به دلیل مشغله ی زیاد نتوانستم به موقع، یعنی زمانی که به دستم رسید، بخوانمش. بعد ، یعنی همین چند روز پیش ، وقتی بازش کردم و تاریخ امضای نویسنده را دیدم، ماتم برد : به این سرعت سه ماه گذشته بود ! در حالی که فکر می کردم موضوع مال یک ماه پیش است. به خودم گفتم لابد دارم دیوانه می شوم و رد خور ندارد !!

 کتاب در سال 89 چاپ شده و به گمانم ، نسبت به وزن و اعتباری که دارد ، خیلی کم درباره اش صحبت شده باشد. داستان بسیار ساده و بی زرق و برق شروع می شود: توی یک کافه و با گفتگو ها و لودگی شخصیت ها. به نظرم نیامد که خوشم آمده باشد و بتوانم ادامه دهم. بخصوص که داستان بلند بود و داستان بلند ، بیش از هر چیز  از همان ابتدا باید کشش داشته باشد. اما به تدریج که  جلو رفتم متوجه شدم نویسنده وارد دنیای ذهنی شخصیتهایش می شود. البته نویسنده داستانش را از زاویه دید فقط یک نفر به نام بهزاد که زندگی زناشویی اش به هم ریخته است روایت می کند اما بهزاد نگاهی هم به زندگی دو تا از دوستانش ، پیمان و کیا هم دارد. هر سه نفر مثل خود بهروز حال و روز خوبی ندارند. داستان بلند شبیه عطری... مثل بسیاری از کتابهایی که از نویسندگان ایرانی خوانده ام نیست . رضیه انصاری با تجربه های غنی زیستی اش متنی را در اختیار خواننده می گذارد که یک نفس بیان می شود، بدون جای خالی ، خلاء های داستانی ، و هر چیزی که نشان بدهد نویسنده حرفی برای گفتن ندارد. انصاری با وارد شدن به دنیای فکری آدمهایش، زندگی هایی را پیش روی خواننده می گذارد که با شیوه ای کاملن ادبی بیان می شود همه چیز کتاب از جنس کلمات است و از تکنیک های نخ نمای سینمایی که گاهی  بعضی نویسندگان به کار می برند خبری نیست.

آدمهای  داستان مشکلاتی شبیه به هم دارند. ممکن است وقتی یکی از این آدمها را در خیابان ، در حال بگو بخند یا نشسته در کافه ای ببینیم خیال کنیم هیچ مشکلی ندارند چون هنوز جوانند و شیک پوش و سبک خاص خود را دارندو انگار می دانند چه می خواهند.  اما نویسنده با نزدیک شدن و جزء نگری به دنیای آنان ، نشان می دهد که این طور نیست. اگر چه می دانیم که از غصه هم نخواهند مرد ! و بالاخره راهی برای پیچیدگی های زندگی شان پیدا می کنند.

به گمانم تنها اشکال کار نویسنده، علی رغم حسن های بیشمار کتاب، این است که خواسته است در باره ی مردها بنویسد و زاویه دیدش را پشت سر یک مرد قرار داده است . حال آنکه این دنیای مردانه که در خود کتاب گفته می شود مردها از صبح تا بوق سگ در حال کارند، اصلن به وصف در نمی آید. محیط کاری وجود ندارد. محیط، فقط محیط کافه ها ، خانه ها ‌‌ پیادو رو خیابان ها، دیسکوها، پارکها.... است و همه چیز لطیف و دور از دنیای اجباری و کاری و خشن مردانه به نظر می رسد. مثل اسم کتاب و طرح جلد  ظریف و زنانه ی آن : شبیه عطری در نسیم.

                                                     

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

وقتی از هم دوریم یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۱

 

وقتی از هم دوریم نمی دانیم دقیقن چطور هستییم. نمی دانیم از چه رنگی خوشمان می آید یا بیماریهایمان کدام است. همیشه چیزی و چیزهایی برای ندانستن و ندیدن وجود دارد.

وقتی از هم دوریم زود همدیگر را فراموش می کنیم. یادمان می رود آخرین بار کی با هم صحبت کرده ایم.  عجیب سنگدل می شویم. به راه های دور، جاده های پرپیچ و خم ، خورشید پشت ابر اعتقادی نداریم. اما مدام خودمان را در آینه وارسی می کنیم. وقتی بعد از مدتها به هم تلفن می زنیم ، رسمی هستیم. فکر می کنیم تمام می شود این رسمی بودن. اما نمی شود. بعد هر کدام می رویم دنبال زندگی خودمان. این را نمی دانیم. نمی دانیم که می دانیم.   

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

روز خرگوش دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱
 

روز خرگوش نوشته ی بلقیس سلیمانی را خواندم. گزارشی جذاب از زندگی یک روز

یک زن که در بخشی ازتهران امروز اتفاق می افتد.  کتاب 120 صفحه ای را در عرض

 چهار روز خواندم. علی رغم نقاط ضعفی که داشت دوستش داشتم. نویسنده ، در

روایت به راحتی خواننده را بخصوص خواننده ی زن را با خود همراه می کند. صحنه

های با هم بودن راوی و شوهر سابق ، مخصوصن در اوایل کار خوب از آب در آمده.

جایی که می گوید : " به طرف در می روم ، درست مثل آن سا ها می گذارم حساب

کند و جنس را تحویل بگیرد.]راوی این فکر را نسبت به شوهر سابقش ایرج دارد[ حس

بدی دارم.  احساس می کنم همه ی این سال ها جوانی و زندگی من را با پنج تا

پیراهن و کاپشن، شش تا بسته شکلات و چهار تا بطری شیر و چند هزار دلار معامله

 کرده است. خودم را و همه ی این بیست سال را در یک کفه ی ترازو می بینم و این

خرت و پرت ها را در کفه ی دیگر. و شگفت اینکه کفه ی خودم را چندان هم سنگین

 نمی بینم."  صفحه ی 24 . از این صحنه های درخشان کتاب در میانه و پایان کم

ندارد. و خواننده می داند که با یک نوینسده ی فکور و جدی و اجتماعی نویس

روبروست. اما بخش هایی هم هست  که داستان را دچار افت می کند مثل حض

ور فرزند زن ، هومن که حضوری کم رنگ و غیر موثر است . نویسنده به خوبی نمی

تواند تصویری زنده و باور پذیر از پسری جوان و دانشجو ارائه دهد . جوری که انگار پسر

هیچ دغدغه ی دیگری جز دانشگاه و تحصن برای مدیریت ندارد. از پسر فقط همین

گفته می شود و اینکه یک نامزد در آمریکا دارد و باید تصمیم بگیرد که آیا آپارتمان پدر و

مادرش را بفروشند که خرج تحصیلش در آمریکا شود یا نه. اینها همه به صورت

اطلاعات خام وارد متن شده واز صحنه پردازی خبری نیست.

در مورد کتاب روز خرگوش زیاد می شود حرف زد که مناسب تر می دانم در یک جلسه

ی نقد مطرح شود. نه اینجا برای خوانندگان وبلاگ حاضر که شاید آن را نخوانده

باشند. 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

سلام بر شب سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۱

 

دیشب خواب دیدم ، از داخل یک جعبه ی در بسته که به من داده بودند یک سکه ی طلا پیدا کردم . خیلی درشت و درخشان و چشمگیر بود . شبیه ده پوندی های طلای عهد مادر بزرگم . اینقدر خوشحال بودم که نگو. صبح که از خواب بیدار شدم ، یکی زنگ زد . فکر کردم نصاب اجاق گاز آمده . نفهمیدم چطور لباس بپوشم  و بروم در را باز کنم. بعد دیدم پستچی است. یک کارتون کوچک توی دستش بود و یک دفترچه ی الکترونیکی در دست دیگرش . باید با مداد الکترونیکی امضا می کردم. نشر چشمه کتاب کانادا جای تو نیست را فرستاده بود. بسته را گرفتم و از پستچی تشکر کردم. بلافاصله یاد خواب دیشبم افتادم و یک جورهایی بور شدم. انگار ترجیج می دادم همان سکه ی درشت را دریافت کنم. آخر به نظر معجزه می آمد در حالی که کتاب من هیچ چیز غافلگیر کننده ای نداشت. به خودم گفتم " ای...." و رفتم تو.

از یک هفته پیش به یکی از کتابفروشی ها سر زده بودم و سراغ کتاب را گرفته و جواب داده بودند ندارند. وقتی علت را پرسیدم گفتند" پخشی برایشان نخوانده" مثل اینکه این یک اصطلاح است " خواندن یا نخواندن" ،آدم چه چیزهایی می شنود ! نیم ساعت بعد زنگ زدم نشر چشمه و گفتم چرا اینجوری است ؟ گفتند این جوری است و کاریش هم نمی شود کرد. لابد نخواسته اند.... با ققنوس و نشر مرکز قبلن کار کرده بودم اما هیچ وقت چنین چیزی پیش نیامده بود. به هر حال از کسی که سهمیه ی کتاب را برایم فرستاده بود تشکر کردم.

عصر رفتم به کتابفروشی دیگری که فروشش بد نیست و  معمولن کتاب اغلب ایرانی ها را می آورد  سراغ

   " کانادا..." را گرفتم . گفت ندارد.  دمغ شدم. شاید به این زودی برای قضاوت زود باشد اما الان به نظرم همه چیز احمقانه می رسد. نمی دانم چرا باید این موضوع و اصلن زندگی را به این حد جدی بگیرم . از خودم بدم می آید. از اینکه به خاطر هر چیز مهم و غیر مهمی غمگین شوم بدم می آید. از اینکه ادبیات فقط موقع نوشتن لذت بخش باشد ( یعنی مادامی که روال نویسندگی توی ذهن آدم است ) اما به محض اینکه به عمل پیوست همه چیز دگرگون می شود حالم بد می شود.  همه چیز مثل عشق پر از رنج است .اولش آدم خیال می کند جالب است اما  بعد می فهمد که ساده لوحی بیش نبوده.

الان  شب است و دو تا لت پنجره باز است و نسیم خنکی تو می آید . سگم به یک گربه ی روی دیوار واق می زند . اصلن متوجه نیست که ممکن است مردم خواب باشند . باید بیاورمش تو. پانزده کتابی که صبح برام فرستاده اند به نحو غم انگیزی توی طاقچه گذاشته شده اند. یکی اش را باز کرد ه ام و وارونه کنار بقیه گذاشته ام. حتی حوصله ی بستنش را هم ندارم. همین طور میخکوب شده ام روی این صندلی . از دیشب تا حالا ، انگار یک قرن گذشته. 

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

کانادا جای تو نیست شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱
 

 

کانادا جای تو نیست چاپ شد.

               

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

زنان مجرد دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۱

 

مدتها پیش در جایی خواندم کسانی که مجرد می مانند یا طلاق می گیرند آدمهای چندان با هوشی نیستند. واژه ی مجرد ماندن به نظرم خنده دار می رسد. مثل این است که آدم بر زندگی خودش هیچ کنترلی ندارد و این جامعه است که امور را دیکته می کند. شاید برای بعضی ها چنین باشد، نمی دانم. قطعن جامعه مسیرهایی را پیش پای آدمها قرار می دهد، گاهی هم پس سرشان می زند. یا هولشان می دهد که این دیگر خیلی احمقانه است.

در صد بالایی از زنان دوست دارند شوهر داشته باشند. حدود نودو پنج درصد ! این قدر بالاست که مضحک به نظر می رسد. در حالی که این درصد میان مردان خیلی کمتر است. حدودش را خود آنها باید تعیین کنند.

زنان مجرد حتی اگر مشغولیاتی داشته باشند بدون مرد حس می کنند ناقصند. هر جا می روند خیال می کنند دیگران به چشم تمسخر به آنها نگاه می کنند. جوری که حتی خود را از آنها جدا می دانند. همیشه حس می کنند که میان خود و دیگران دیواری کشیده شده است. بخصوص اگر این دیگران خانواده باشند.

هیچ کاری را تخته گاز نمی توانند انجام دهند چون بخشی از ذهنشان درگیر داشتن یا پیدا کردن کسی دیگر است. آن سوی افق همواره سر و کله ی مردی در حال انتظار پیداست. مردی با چهره ای مبهم و نیشخندی بر لب....

 

موقعی که توی حمام مشفول شستن تنشان هستند، وقتی که بشقابها را زیر شیر آب می گیرند، هنگامی که دارند تدارک شام را می بینند. موقعی که در یک اداره ی بی رحم دولتی یا خصوصی مشغول رسیدگی به حساب کتابها هستند، هیچ وقت از یاد نمی برند که مجردند. مجردی شان را مثل اسم یا جنسیتشان به رسمیت نمی شناسند. مجردی چیزی است که از بیرون به آنها تحمیل شده ، مثل یک هاله که در آن احاطه شده باشند.حتی وقتی به سفرهای تفریحی با سایر دوستان مجردشان می روند ، به تمامی خوشبخت نیستند.

 

زنان مجرد در زمان حال زندگی نمی کنند. مخصوصن اگر زیر چهل سال داشته باشند. مدام چشم به آینده دارند . حتی در چهل سالگی هم به بلوغ نمی رسند. در سن بالا مثل دخترهای جوان لباس می پوشند. لوس و لجباز و کودک رفتارند. گاهی زود جوش می آورند و آسیب پذیرتر از بقیه به نظر می رسند. اما با همه ی این حرفها برای خیلی از کارها حوصله شان نسبت به زنهای شوهر دار بیشتر است. زنهای متاهل از دست رفته ، بی حوصله ، فرسوده و تهی از انرژی اند. برعکس ، مجردها تا یکی صدایشان می زند ، اغلب لبخندی به لب دارند. برای آمریکا رفتن نقشه می کشند، برای دادن امتحان فوق لیسانس برنامه ریزی می کنند، برای ایجاد یک شغل جدید به تکاپو می افتند. به همه می گویند که حال و روزشان از این بهتر نمی شود اما توی کمدشان پر از کتابهای مربوط به مراقبه و از حال بد به حال خوب و رازهای شناخت مردان است.

گاهی در خفا گریه می کنند در حالی که نمی دانند چه مرگشان است اما ته دلشان فکر می کنند که می دانند. اگر از آنها بخواهند بزرگترین غمهای دنیا را نام ببرند قطعن، تصور می کنند به بهترین وجه از عهده ی آن برخواهند آمد.

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

زنان متاهل دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱

 

دوستان متاهلم را دوست دارم؛ خیلی بیش از آنکه خیال می کنند. به کمک همنشینی با آنها به درکی رسیدم که شاید همین دوستی می توانست  آن را برایم میسر کند. دلم نمی خواهد اگر احیانن به اینجا نگاه کنند و مطلب حاضر را بخوانند دچار رنجش شوند. هر دوره ای از زندگی درس ها و تجربه هایی دارد که هر انسان حساسی را به هیجان وا می دارد. اما این به آن معنا نیست که تجربه های تلخ دوستان متاهل من باعث نوشتن این سطور اندک در اینجا شده. بلکه اطلاعات موجود و در دسترس مربوط به آن سو که جانب جنس مخالف هم هست ، نظرم را متوجه هر چه بیشتر این موضوع کرده که زندگی زناشویی اگر کورکورانه و تابع بندهای کوته بینانه ی فردی و اجتماعی باشد چه جهنمی را می تواند جلوی روی هر دو طرف بخصوص زن ها قرار دهد.

زنان متاهل آدمهای عجیب و غریبی هستند . ظاهرن هیچ چیز زندگی شان  غیرعادی نیست. حال آنکه از بیرون برعکس به نظر می رسد. آنان گاهی غمگینند و غالبن خودشان نیستند. بعد از گذشت مدتی حس می کنند سرشان کلاه رفته. وابستگی شان به مرد در دوران جوانی که مثل وابستگی یک معتاد به مواد مخدر است، حدود چهل سالگی به بعد، کمرنگ می شود و زنجیرهایی که یکی یکی به پایشان بسته شده بود، و خیال می کردند کار دیگری بوده، رفته رفته باز می شود . اگرچه این گشایش، معمولن گره از کارشان باز نمی کند.

زنان شوهردار جدی و گیج و پرمشغله اند. زیاد نمی خندند، در مهمانی ها و جلسات زودتر از بقیه رفع زحمت می کنند. هرگز وقت چندانی ندارند. روی قول و قرارهایشان نمی شود حساب کرد. فکر می کنند دنیا تا ابد ادامه دارد. با اینکه جدی هستند، خیلی کم به مرگ فکر می کنند. چون چیزهای مهمتری هست  که به آن بیندیشند. چیزهایی مثل آینده ی بچه هایشان ، پیشرفت شغلی شوهرشان. خرید یک دستگاه تلوزیون 42 اینچ یا مبلمان جدید. آنان بیش از مجردها به جزئیات اهمیت می دهند.

مجردها ، گاهی در عالم هپروت به کره ی ماه می روند اما متاهل ها سفت و سخت به زمین چسبیده اند. مردم در جوانی، اغلب، به دور دست چشم دوخته اند، در میانسالی به زمان حال می چسبند به اینکه چه بخورند و چطور خرج کنند، در حساب بانکی شان چقدر پس انداز دارند و با چه کسی معاشرت کنند و با چه کسی نکنند. در حالی که جوانان به جای زندگی در زمان حال، برای آینده نقشه می کشند  و برعکس میانسالان به چگونگی امور اهمیت نمی دهند و بیشتر در بند چیستی زندگی هستند. آدم ها از کل به جزء می رسند. زنان متاهل به طرز بیمار گونه ای به جزئیات وصله شده اند

مدام خسته اند، شکایت می کنند، غر می زنند. به چیزهایی اهمیت می دهند که برای خیلی ها مهم نیست. در عوض دیگران هم نمی دانند که شاید مسائل مخاطبشان مهم ترین مسائل دنیا  باشد: مراقبت از بچه ، دغدغه ی تسلیم یا عدم تسلیم در برابر حضور پیچیده ی یک مرد. خوب و سربلند ظاهر شدن در مقابل فامیل ها و دوستان دور و نزدیک و خلاصه به عهده گرفتن یک زندگی دسته جمعی.

                                         

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

پست مطلب جدید دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۱
 

می خواهم درباره ی زنان شوهردار و اصولن  زنان پر مشغله چیز بنویسم.  یک مطلب کوتاه در حد

و.بلاگ . این موضوع را از حالا اعلام می کنم که حتما بنویسم و پشت گوش نیندازم. آخ که خیلی سخت

است  از کافی نت مطلب فرستادن و آشنآ نبودن با کیبردش و نداشتن وقت .

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

کانادا جای تو نیست شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰

 

همین الان از نشر چشمه خبر رسید که کتاب جدیدم کانادا جای تو نیست مجوز چاپ گرفته و قرار است

 نسخه ی ویرایش شده اش را برام بفرستند. مدتها بود از محیط نوشتن دور بودم . کتاب حدود یک سال و

نیم در ارشاد بود و تازه مجوز گرفته . پیش از اینها ، اغلب دو ماهه کتابهام مجوز می گرفتند. از چاپ

آخرین داستان بلندم گرنیکا هفت سال می گذرد . موقعی که کتاب کانادا جای تو نیست را تحویل نشر

چشمه می دادم ، فکر می کردم خیلی با کتابهای دیگرم فرق دارد . آن هم از این جهت که حسابی روش

 کار کرده بودم و شسته و رفته تر بود. الان نمی دانم واقعا فرقی هست یا نه. فقط از این مطمئنم که

بسیار خوش خوان و جذاب و راحت است و پر از رنج های تکراری نهفته در روابطی است که .... بهتر است

 چیز زیادی در این مورد نگم . راستش به دلیل عدم ارتباط با محیط های ادبی و روزنامه ها و حتی سایت

ها نمی دانم برای کتاب چطور تبلیغ کنم . کتابی دارد در می آید و آدم نمی داند برای اینکه بهتر به دست

 دیگران برسد چه باید بکند. انگار، فعلن تنها راه موجود به روز کردن  این وبلاگ تا اطلاع ثانوی است. شاید

 همین توفیقی باشد اجباری برای دوباره نوشتن مطلب در اینجا. خلاصه کنم : کانادا جای تو نیست " در

 بدترین زمان ممکن دارد در می آید . زمانی پر از دلهره، پر از ارتباطات از هم گسیخته، در زمستانی سرد

 و گیج....

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

...... چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۸۹
 

اینجا فعلا به روز نمی شه . راستش نمی دونم کی برمی گردم.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

کتابهای مورد علاقه ی من در سال هشتاد و هشت دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹

 

این پیشنهاد و تشویق  رضا شکرالهی است که بهترین سه کتاب ایرانی ای را که وبلاگ نویس ها در سال هشتاد و هشت  خوانده اند معرفی کنند.به گمانم این پیشنهاد یکی از بهترین راهها برای معرفی و هر چه بیشتر خواندن کتابهای مظلوم داستانی باشد.

اما در اینجا من می خواهم پنج  کتاب مورد علاقه ام را معرفی کنم. آن هم به این دلیل  ساده که نمی توانستم از دو کتاب دیگر چشم پوشی کنم.  البته ناگفته نماند که کتابهای دیگری هم در این مدت به چاپ رسیده اند که به دست من نرسیده اند و یا فقط اسمی از آنها شنیده ام و یا اصلا توی کتابفروشی ها ندیده ام. از طرفی ، بعضی کتابها هم بعد از خواندن به نظرم خوب نبوده اند ، به همین دلیل در این لیست عنوان نشده اند.

پنج کتاب مورد علاقه ی من در سال هشتادو هشت عبارتند از :

1-برو ولگردی کن رفیق ، نوشته ی مهدی ربی. مهدی ربی در این کتاب هم جذاب است هم درخشان و هم عمیق. بدون شک این انتخاب اول من در میان بسیاری از کتابهای نه تنها سال هشتاد و هشت است که انتخاب دو دهه ی اخیر ادبیات داستانی ایران هم هست.

2- بهار 63، نوشته ی مجتبا پورمحسن. کتابی متفاوت ، صادقانه و تفکر برانگیز. بعد از خواندن این کتاب از اینکه متوجه تفاوت نسل امروز داستان نویسی با نسل دیروز و حتی نسل خودم شدم ، لذت بردم. مثل لذت تشخیص تفاوت بوها  و درک فضاها. این کتاب را دوست داشتم .

3- دریا خواهر است ، نوشته ی عباس عبدی. نگاه  گاهی صمیمی و گاهی سرد . تصویرهایی که با حرف دل گره خورده اند و از یاد نمی روند. تجریه هایی غنی. تابلوهایی چشم نواز.     

۴- تا دوشنبه ی دیگر ، نوشته ی غلامحسین دهقان. داستانهایی که عمیقا داستانند . غلامحسین دهقان ذاتا یک قصه گو است. مهم ترین عنصر در این مجموعه اصیل بودن قصه هاست و اینکه نویسنده اش داستان گویی را خوب بلد است.

              

پ.ن. راستش پنج کتاب انتخاب کرده بودم اما یکی از نویسندگان محترم امروز صبح بهم اس.ام.اس داد که این بدترین تعریفی است که از کتاب ایشان شنیده است و باید هر چه زودتر  جمله را بردارم و بهتر بود در انتخاب کلمات دقت بیشتری می کردم. این عین جمله های ایشان است و من چون جمله های قشنگتری بلد نیستم پیدا کنم بهتر دیدم از خیر کتاب آن نویسنده ی محترم بگذرم. به هر حال انتخابها هم از لحاظ تعداد به شرایط آقای شکرالهی نزدیک تر می شود. چهار کتاب بهتر از پنج کتاب است ُ مگر نه ؟

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

گربه های ایرانی یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹

 

فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر دارد ؟" را همین یکی دو روز پیش دیدم. با کیفیت و تصویر بد و از تلوزیون کوچک و بدترکیب خودم. برای اینکه کنار بخاری باشم ، تازه مجبور شدم از تلوزیون فاصله هم بگیرم. اما چرا به تلوزیون نزدیک نشدم فقط به خاطر سرما نبود به این علت هم بود که فیلم از همان شروع چندان جذبم نکرد ، علی رغم تعریف های زیادی که درباره ش شنیده بودم. بازیگران جلوی دوربین رژه می رفتند بدون اینکه حس بگیرند. منظورم بازی نیست. اصلا حسی وجود نداشت. فضایی نمایشی و سرد . انگار همه می دانستند که یک عده دارند تماشایشان می کنند. ادای فیلم بازی کردن را در می آوردند. به همین دلیل بیننده درگیر نمی شود. بعد از گذشتن خیلی ، بیننده کم کم در گیر می شود که درگیری خوبی نیست. همه ش رنج و غم است. همه چیز مثل سرنوشتی محتوم و غمبار است. خیلی غم انگیز است. به خدا زندگی توی ایران این قدر غم انگیز نیست. فقط کمی غم انگیز است ! به نظر من تاثیرگذارترین صحنه ی فیلم همان جایی است که دختر و  پسر داستان توی ماشین با سگشان نشسته اند و صدای نکره ای که معلوم است پلیس است دستور ایست می دهد و سگ را به زور از آنها می گیرد . همان جا ، من هم مثل دختر توی داستان دلم می خواست داد بزنم . اما بعد ، یعنی در صحنه ی بعد اصلا معلوم نیست ، که بالاخره چه به سر حیوان آمده. انگار کارگردان محترم فقط برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده ی غربی مدام خواسته صحنه هایی را کنار هم بگذارد و احساسات او را به قلیان وادارد. مشکل دیگر فیلم این است که هیچ صحنه ی خصوصی ندارد. یعنی دختر و پسر هیچ وقت، هیچ حرف خصوصی با هم ندارند. مدام درگیر مسائل بیرونند. انگار آدم نیستند. هرگز نمی بینیم مثلا کسی لباسی عوض کند، توالتی برود، حرف عاشقانه ای بزند یا از سر ناراحتی فحشی بدهد.از گربه های زیرزمینی حرف زده می شود اما هیچ چیز زیرزمینی به معنای واقعی خودش نیست. ممنوع بودن انگار فقط این است که آدم مشکلات اجتماعی داشته باشد. جان کلام اینکه فیلم بیشتر از اینکه یک اثر هنری باشد یک بیانیه ی سیاسی – اجتماعی است.

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

حرفه ی من دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹

 

حرفه ی من نوشتن است و من سالهاست که آن را خوب می دانم. وقتی شروع به نوشتن می کنم، احساس آرامش فوق العاده ای به من دست می دهد و در فضایی سیر می کنم که انگار آن را بسیار خوب می شناسم. اگر هر کار دیگری انجام دهم، اگر زبان بیگانه ای بخوانم، اگر تلاش کنم تاریخ یاد بگیرم یا جغرافی یا تلاش کنم سخنرانی کنم یا بافتنی ببافم، رنج می برم و مدام از خودم می پرسم دیگران چه طور این کارها را انجام می دهند.

وقتی داستان می نویسم ، مثل آدمی هستم در وطن؛ در خیابان هایی که از دوران کودکی می شناسد و بین دیوارها و درختانی که از آن اویند. حرفه ی من داستان نوشتن است . موضوعاتی ابداعی یا موضوعاتی که از زندگی خود به یاد می آورم و به هر حال داستان اند. موضوعی که نه به فرهنگ ، بلکه فقط به خاطرات و تخیلات مربوط می شود. این حرفه ی من است و تا پایان عمر ادامه اش خواهم داد. مدت ها پیش فهمیدم این حرفه ی من است . بین پنج یا ده سالگی  هنوز درباره اش شک داشتم . تصور می کردم که می توانم کمی نقاشی کنم ، سرزمین هایی را با اسب فتح کنم . اما پس از ده سالگی فهمیدم که اشتباه می کرده ام.

بعدها کشف کردم که وقتی کسی چیزی جدی می نویسد خسته می شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. نمی شود با چیزی مختصر به موفقیت رسید. کسی وقتی جدی می نویسد، پا به درون آن می گذارد و تا گردن در آن فرو می رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را نا آرام می کند، اگرخیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می نویسد ندارند، آن وقت هر چه که می نویسد ، اگر معتبر و شایسته ی زندگی باشد ، به واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی عزیزش را دست نخورده و ترو تازه حفظ کند. همه چیز دور می شود و از بین می رود و او با نوشته اش تنها می ماند. هیچ شادی و غمی نمی تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد، بنابراین علامت این است که نوشته اش به هیچ درد نمی خورد.

حرفه ی من چنین است . پول چندانی از آن در نمی آید و حتی نیاز هست که همزمان با آن ، حرفه ی دیگری هم برای گذران زندگی داشت . گاهی مختصر در آمدی دارد و داشتن در آمد از جانب آن، لطف بسیاری دارد. مثل دریافت پول و هدیه از دستان معشوق.

وقتی چیزی می نویسم ، معمولا فکر می کنم که بسیار مهم است و من نویسنده ی بسیار بزرگی هستم. فکر می کنم برای همه این طور باشد. اما در گوشه ای از روحم به خوبی می دانم  که نویسنده ای کوچکم. اما چندان برایم مهم نیست . فقط نمی خواهم به نام های کوچک فکر کنم. گاهی از خود می پرسم : " نویسنده ی کوچک، مثل کی ؟" دلتنگ می شوم از فکر کردن به اسامی دیگر نویسندگان کوچک. ترجیح می دهم فکر کنم که مثل من، نوینسده ای هر چند کوچک به اندازه ی شپش یا پشه هرگز نبوده است.

این حرفه ، حرفه ی نسبتا سختی است. اما زیباترینی ست که در جهان وجود دارد. روزها و حوادث زندگی ما ، روزها و حوادث زندگی دیگرانی را که نظاره گریم، تصاویر و افکار و بحث ها، تغذیه اش می کند و در ما رشد می کند. حرفه ای که حتی از موضوعات وحشتناک هم تغذیه می کند. بهترین و بدترین چیزهای زندگی ما را می خورد. احساسات پلدیمان مثل احساسات نیک مان در خونش جاری می شود. از ما تغذیه می کند و در ما رشد می کند.

ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه ی محسن ابراهیم از کتاب فضیلت های ناچیز

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

راهکارهای نویسندگی شنبه چهارم دی ۱۳۸۹
 

 

فقط نويسندگان بد فكر مي‌كنند كه كارشان خيلي خوب است.

 

 


نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |