تبليغاتX
یادداشتهای فرشته توانگر
کانادا جای تو نیست شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
 

 

کانادا جای تو نیست چاپ شد.

               

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

زنان مجرد دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

 

مدتها پیش در جایی خواندم کسانی که مجرد می مانند یا طلاق می گیرند آدمهای چندان با هوشی نیستند. واژه ی مجرد ماندن به نظرم خنده دار می رسد. مثل این است که آدم بر زندگی خودش هیچ کنترلی ندارد و این جامعه است که امور را دیکته می کند. شاید برای بعضی ها چنین باشد، نمی دانم. قطعن جامعه مسیرهایی را پیش پای آدمها قرار می دهد، گاهی هم پس سرشان می زند. یا هولشان می دهد که این دیگر خیلی احمقانه است.

در صد بالایی از زنان دوست دارند شوهر داشته باشند. حدود نودو پنج درصد ! این قدر بالاست که مضحک به نظر می رسد. در حالی که این درصد میان مردان خیلی کمتر است. حدودش را خود آنها باید تعیین کنند.

زنان مجرد حتی اگر مشغولیاتی داشته باشند بدون مرد حس می کنند ناقصند. هر جا می روند خیال می کنند دیگران به چشم تمسخر به آنها نگاه می کنند. جوری که حتی خود را از آنها جدا می دانند. همیشه حس می کنند که میان خود و دیگران دیواری کشیده شده است. بخصوص اگر این دیگران خانواده باشند.

هیچ کاری را تخته گاز نمی توانند انجام دهند چون بخشی از ذهنشان درگیر داشتن یا پیدا کردن کسی دیگر است. آن سوی افق همواره سر و کله ی مردی در حال انتظار پیداست. مردی با چهره ای مبهم و نیشخندی بر لب....

 

موقعی که توی حمام مشفول شستن تنشان هستند، وقتی که بشقابها را زیر شیر آب می گیرند، هنگامی که دارند تدارک شام را می بینند. موقعی که در یک اداره ی بی رحم دولتی یا خصوصی مشغول رسیدگی به حساب کتابها هستند، هیچ وقت از یاد نمی برند که مجردند. مجردی شان را مثل اسم یا جنسیتشان به رسمیت نمی شناسند. مجردی چیزی است که از بیرون به آنها تحمیل شده ، مثل یک هاله که در آن احاطه شده باشند.حتی وقتی به سفرهای تفریحی با سایر دوستان مجردشان می روند ، به تمامی خوشبخت نیستند.

 

زنان مجرد در زمان حال زندگی نمی کنند. مخصوصن اگر زیر چهل سال داشته باشند. مدام چشم به آینده دارند . حتی در چهل سالگی هم به بلوغ نمی رسند. در سن بالا مثل دخترهای جوان لباس می پوشند. لوس و لجباز و کودک رفتارند. گاهی زود جوش می آورند و آسیب پذیرتر از بقیه به نظر می رسند. اما با همه ی این حرفها برای خیلی از کارها حوصله شان نسبت به زنهای شوهر دار بیشتر است. زنهای متاهل از دست رفته ، بی حوصله ، فرسوده و تهی از انرژی اند. برعکس ، مجردها تا یکی صدایشان می زند ، اغلب لبخندی به لب دارند. برای آمریکا رفتن نقشه می کشند، برای دادن امتحان فوق لیسانس برنامه ریزی می کنند، برای ایجاد یک شغل جدید به تکاپو می افتند. به همه می گویند که حال و روزشان از این بهتر نمی شود اما توی کمدشان پر از کتابهای مربوط به مراقبه و از حال بد به حال خوب و رازهای شناخت مردان است.

گاهی در خفا گریه می کنند در حالی که نمی دانند چه مرگشان است اما ته دلشان فکر می کنند که می دانند. اگر از آنها بخواهند بزرگترین غمهای دنیا را نام ببرند قطعن، تصور می کنند به بهترین وجه از عهده ی آن برخواهند آمد.

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

غرفه ی نشر چشمه چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391

 

این پست را در ادامه ی پست قبلی می خواستم به زنان مجرد اختصاص بدهم . اما چون قرار بود کتابم در نمایشگاه تهران هفته ی آینده در آید و نشر چشمه هم ناشر آن است و روز شنبه خبر محرومیتش از نمایشگاه را شنیدم ، مناسب تر دیدم که من هم مطلبی در این مورد بنویسم. اگر چه موضوع مربوط به زنان مجرد در پست آینده نوشته خواهد شد.

الان حالم به معنای واقعی کلمه خوب نیست. سرما خورده و دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. یک سال و نیم در انتظار مجوز چاپ بودن و بعد شنیدن اینکه ناشرت را از نمایشگاه حذف کرده اند، آن هم ناشری که یک عمر فعالیت مثبت داشته و کتابهای جوان ها ی تازه کاری را در آورده که امید چندانی هم به چاپ دوم رسیدن کتابشان نمی رفته، واقعن سخت است. شنبه که خبر را شنیدم تماس گرفتم تا صحت موضوع را جویا شوم گفتند که حقیقت دارد. گفتم بالاخره چه می شود . کتابمان را چه طور بفروشیم ؟ جواب دادند که یک غرفه را دریغ کرده اند اما مردم می توانند از کتابفروشی ها خرید کنند.

 غرفه ی نشر چشمه زیر پل کریم خان، سر میرزای شیرازی است. هنوز آنجاست. امیدوارم باقی بماند و بتواند کتابهای دیگری از ادبیات ایران را به مردم معرفی کند.

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

زنان متاهل دوشنبه چهاردهم فروردین 1391

 

دوستان متاهلم را دوست دارم؛ خیلی بیش از آنکه خیال می کنند. به کمک همنشینی با آنها به درکی رسیدم که شاید همین دوستی می توانست  آن را برایم میسر کند. دلم نمی خواهد اگر احیانن به اینجا نگاه کنند و مطلب حاضر را بخوانند دچار رنجش شوند. هر دوره ای از زندگی درس ها و تجربه هایی دارد که هر انسان حساسی را به هیجان وا می دارد. اما این به آن معنا نیست که تجربه های تلخ دوستان متاهل من باعث نوشتن این سطور اندک در اینجا شده. بلکه اطلاعات موجود و در دسترس مربوط به آن سو که جانب جنس مخالف هم هست ، نظرم را متوجه هر چه بیشتر این موضوع کرده که زندگی زناشویی اگر کورکورانه و تابع بندهای کوته بینانه ی فردی و اجتماعی باشد چه جهنمی را می تواند جلوی روی هر دو طرف بخصوص زن ها قرار دهد.

زنان متاهل آدمهای عجیب و غریبی هستند . ظاهرن هیچ چیز زندگی شان  غیرعادی نیست. حال آنکه از بیرون برعکس به نظر می رسد. آنان گاهی غمگینند و غالبن خودشان نیستند. بعد از گذشت مدتی حس می کنند سرشان کلاه رفته. وابستگی شان به مرد در دوران جوانی که مثل وابستگی یک معتاد به مواد مخدر است، حدود چهل سالگی به بعد، کمرنگ می شود و زنجیرهایی که یکی یکی به پایشان بسته شده بود، و خیال می کردند کار دیگری بوده، رفته رفته باز می شود . اگرچه این گشایش، معمولن گره از کارشان باز نمی کند.

زنان شوهردار جدی و گیج و پرمشغله اند. زیاد نمی خندند، در مهمانی ها و جلسات زودتر از بقیه رفع زحمت می کنند. هرگز وقت چندانی ندارند. روی قول و قرارهایشان نمی شود حساب کرد. فکر می کنند دنیا تا ابد ادامه دارد. با اینکه جدی هستند، خیلی کم به مرگ فکر می کنند. چون چیزهای مهمتری هست  که به آن بیندیشند. چیزهایی مثل آینده ی بچه هایشان ، پیشرفت شغلی شوهرشان. خرید یک دستگاه تلوزیون 42 اینچ یا مبلمان جدید. آنان بیش از مجردها به جزئیات اهمیت می دهند.

مجردها ، گاهی در عالم هپروت به کره ی ماه می روند اما متاهل ها سفت و سخت به زمین چسبیده اند. مردم در جوانی، اغلب، به دور دست چشم دوخته اند، در میانسالی به زمان حال می چسبند به اینکه چه بخورند و چطور خرج کنند، در حساب بانکی شان چقدر پس انداز دارند و با چه کسی معاشرت کنند و با چه کسی نکنند. در حالی که جوانان به جای زندگی در زمان حال، برای آینده نقشه می کشند  و برعکس میانسالان به چگونگی امور اهمیت نمی دهند و بیشتر در بند چیستی زندگی هستند. آدم ها از کل به جزء می رسند. زنان متاهل به طرز بیمار گونه ای به جزئیات وصله شده اند

مدام خسته اند، شکایت می کنند، غر می زنند. به چیزهایی اهمیت می دهند که برای خیلی ها مهم نیست. در عوض دیگران هم نمی دانند که شاید مسائل مخاطبشان مهم ترین مسائل دنیا  باشد: مراقبت از بچه ، دغدغه ی تسلیم یا عدم تسلیم در برابر حضور پیچیده ی یک مرد. خوب و سربلند ظاهر شدن در مقابل فامیل ها و دوستان دور و نزدیک و خلاصه به عهده گرفتن یک زندگی دسته جمعی.

                                         

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

پست مطلب جدید دوشنبه هفتم فروردین 1391
 

می خواهم درباره ی زنان شوهردار و اصولن  زنان پر مشغله چیز بنویسم.  یک مطلب کوتاه در حد

و.بلاگ . این موضوع را از حالا اعلام می کنم که حتما بنویسم و پشت گوش نیندازم. آخ که خیلی سخت

است  از کافی نت مطلب فرستادن و آشنآ نبودن با کیبردش و نداشتن وقت .

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

کانادا جای تو نیست شنبه پانزدهم بهمن 1390

 

همین الان از نشر چشمه خبر رسید که کتاب جدیدم کانادا جای تو نیست مجوز چاپ گرفته و قرار است

 نسخه ی ویرایش شده اش را برام بفرستند. مدتها بود از محیط نوشتن دور بودم . کتاب حدود یک سال و

نیم در ارشاد بود و تازه مجوز گرفته . پیش از اینها ، اغلب دو ماهه کتابهام مجوز می گرفتند. از چاپ

آخرین داستان بلندم گرنیکا هفت سال می گذرد . موقعی که کتاب کانادا جای تو نیست را تحویل نشر

چشمه می دادم ، فکر می کردم خیلی با کتابهای دیگرم فرق دارد . آن هم از این جهت که حسابی روش

 کار کرده بودم و شسته و رفته تر بود. الان نمی دانم واقعا فرقی هست یا نه. فقط از این مطمئنم که

بسیار خوش خوان و جذاب و راحت است و پر از رنج های تکراری نهفته در روابطی است که .... بهتر است

 چیز زیادی در این مورد نگم . راستش به دلیل عدم ارتباط با محیط های ادبی و روزنامه ها و حتی سایت

ها نمی دانم برای کتاب چطور تبلیغ کنم . کتابی دارد در می آید و آدم نمی داند برای اینکه بهتر به دست

 دیگران برسد چه باید بکند. انگار، فعلن تنها راه موجود به روز کردن  این وبلاگ تا اطلاع ثانوی است. شاید

 همین توفیقی باشد اجباری برای دوباره نوشتن مطلب در اینجا. خلاصه کنم : کانادا جای تو نیست " در

 بدترین زمان ممکن دارد در می آید . زمانی پر از دلهره، پر از ارتباطات از هم گسیخته، در زمستانی سرد

 و گیج....

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

...... چهارشنبه چهارم اسفند 1389
 

اینجا فعلا به روز نمی شه . راستش نمی دونم کی برمی گردم.

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

کتابهای مورد علاقه ی من در سال هشتاد و هشت دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389

 

این پیشنهاد و تشویق  رضا شکرالهی است که بهترین سه کتاب ایرانی ای را که وبلاگ نویس ها در سال هشتاد و هشت  خوانده اند معرفی کنند.به گمانم این پیشنهاد یکی از بهترین راهها برای معرفی و هر چه بیشتر خواندن کتابهای مظلوم داستانی باشد.

اما در اینجا من می خواهم پنج  کتاب مورد علاقه ام را معرفی کنم. آن هم به این دلیل  ساده که نمی توانستم از دو کتاب دیگر چشم پوشی کنم.  البته ناگفته نماند که کتابهای دیگری هم در این مدت به چاپ رسیده اند که به دست من نرسیده اند و یا فقط اسمی از آنها شنیده ام و یا اصلا توی کتابفروشی ها ندیده ام. از طرفی ، بعضی کتابها هم بعد از خواندن به نظرم خوب نبوده اند ، به همین دلیل در این لیست عنوان نشده اند.

پنج کتاب مورد علاقه ی من در سال هشتادو هشت عبارتند از :

1-برو ولگردی کن رفیق ، نوشته ی مهدی ربی. مهدی ربی در این کتاب هم جذاب است هم درخشان و هم عمیق. بدون شک این انتخاب اول من در میان بسیاری از کتابهای نه تنها سال هشتاد و هشت است که انتخاب دو دهه ی اخیر ادبیات داستانی ایران هم هست.

2- بهار 63، نوشته ی مجتبا پورمحسن. کتابی متفاوت ، صادقانه و تفکر برانگیز. بعد از خواندن این کتاب از اینکه متوجه تفاوت نسل امروز داستان نویسی با نسل دیروز و حتی نسل خودم شدم ، لذت بردم. مثل لذت تشخیص تفاوت بوها  و درک فضاها. این کتاب را دوست داشتم .

3- دریا خواهر است ، نوشته ی عباس عبدی. نگاه  گاهی صمیمی و گاهی سرد . تصویرهایی که با حرف دل گره خورده اند و از یاد نمی روند. تجریه هایی غنی. تابلوهایی چشم نواز.     

۴- تا دوشنبه ی دیگر ، نوشته ی غلامحسین دهقان. داستانهایی که عمیقا داستانند . غلامحسین دهقان ذاتا یک قصه گو است. مهم ترین عنصر در این مجموعه اصیل بودن قصه هاست و اینکه نویسنده اش داستان گویی را خوب بلد است.

              

پ.ن. راستش پنج کتاب انتخاب کرده بودم اما یکی از نویسندگان محترم امروز صبح بهم اس.ام.اس داد که این بدترین تعریفی است که از کتاب ایشان شنیده است و باید هر چه زودتر  جمله را بردارم و بهتر بود در انتخاب کلمات دقت بیشتری می کردم. این عین جمله های ایشان است و من چون جمله های قشنگتری بلد نیستم پیدا کنم بهتر دیدم از خیر کتاب آن نویسنده ی محترم بگذرم. به هر حال انتخابها هم از لحاظ تعداد به شرایط آقای شکرالهی نزدیک تر می شود. چهار کتاب بهتر از پنج کتاب است ُ مگر نه ؟

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

گربه های ایرانی یکشنبه سوم بهمن 1389

 

فیلم " کسی از گربه های ایرانی خبر دارد ؟" را همین یکی دو روز پیش دیدم. با کیفیت و تصویر بد و از تلوزیون کوچک و بدترکیب خودم. برای اینکه کنار بخاری باشم ، تازه مجبور شدم از تلوزیون فاصله هم بگیرم. اما چرا به تلوزیون نزدیک نشدم فقط به خاطر سرما نبود به این علت هم بود که فیلم از همان شروع چندان جذبم نکرد ، علی رغم تعریف های زیادی که درباره ش شنیده بودم. بازیگران جلوی دوربین رژه می رفتند بدون اینکه حس بگیرند. منظورم بازی نیست. اصلا حسی وجود نداشت. فضایی نمایشی و سرد . انگار همه می دانستند که یک عده دارند تماشایشان می کنند. ادای فیلم بازی کردن را در می آوردند. به همین دلیل بیننده درگیر نمی شود. بعد از گذشتن خیلی ، بیننده کم کم در گیر می شود که درگیری خوبی نیست. همه ش رنج و غم است. همه چیز مثل سرنوشتی محتوم و غمبار است. خیلی غم انگیز است. به خدا زندگی توی ایران این قدر غم انگیز نیست. فقط کمی غم انگیز است ! به نظر من تاثیرگذارترین صحنه ی فیلم همان جایی است که دختر و  پسر داستان توی ماشین با سگشان نشسته اند و صدای نکره ای که معلوم است پلیس است دستور ایست می دهد و سگ را به زور از آنها می گیرد . همان جا ، من هم مثل دختر توی داستان دلم می خواست داد بزنم . اما بعد ، یعنی در صحنه ی بعد اصلا معلوم نیست ، که بالاخره چه به سر حیوان آمده. انگار کارگردان محترم فقط برای تحت تاثیر قرار دادن بیننده ی غربی مدام خواسته صحنه هایی را کنار هم بگذارد و احساسات او را به قلیان وادارد. مشکل دیگر فیلم این است که هیچ صحنه ی خصوصی ندارد. یعنی دختر و پسر هیچ وقت، هیچ حرف خصوصی با هم ندارند. مدام درگیر مسائل بیرونند. انگار آدم نیستند. هرگز نمی بینیم مثلا کسی لباسی عوض کند، توالتی برود، حرف عاشقانه ای بزند یا از سر ناراحتی فحشی بدهد.از گربه های زیرزمینی حرف زده می شود اما هیچ چیز زیرزمینی به معنای واقعی خودش نیست. ممنوع بودن انگار فقط این است که آدم مشکلات اجتماعی داشته باشد. جان کلام اینکه فیلم بیشتر از اینکه یک اثر هنری باشد یک بیانیه ی سیاسی – اجتماعی است.

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

حرفه ی من دوشنبه بیست و هفتم دی 1389

 

حرفه ی من نوشتن است و من سالهاست که آن را خوب می دانم. وقتی شروع به نوشتن می کنم، احساس آرامش فوق العاده ای به من دست می دهد و در فضایی سیر می کنم که انگار آن را بسیار خوب می شناسم. اگر هر کار دیگری انجام دهم، اگر زبان بیگانه ای بخوانم، اگر تلاش کنم تاریخ یاد بگیرم یا جغرافی یا تلاش کنم سخنرانی کنم یا بافتنی ببافم، رنج می برم و مدام از خودم می پرسم دیگران چه طور این کارها را انجام می دهند.

وقتی داستان می نویسم ، مثل آدمی هستم در وطن؛ در خیابان هایی که از دوران کودکی می شناسد و بین دیوارها و درختانی که از آن اویند. حرفه ی من داستان نوشتن است . موضوعاتی ابداعی یا موضوعاتی که از زندگی خود به یاد می آورم و به هر حال داستان اند. موضوعی که نه به فرهنگ ، بلکه فقط به خاطرات و تخیلات مربوط می شود. این حرفه ی من است و تا پایان عمر ادامه اش خواهم داد. مدت ها پیش فهمیدم این حرفه ی من است . بین پنج یا ده سالگی  هنوز درباره اش شک داشتم . تصور می کردم که می توانم کمی نقاشی کنم ، سرزمین هایی را با اسب فتح کنم . اما پس از ده سالگی فهمیدم که اشتباه می کرده ام.

بعدها کشف کردم که وقتی کسی چیزی جدی می نویسد خسته می شود. علامت بدی است اگر کسی خسته نشود. کسی نمی تواند امیدوار باشد که چیزی جدی را سرسری بنویسد. نمی شود با چیزی مختصر به موفقیت رسید. کسی وقتی جدی می نویسد، پا به درون آن می گذارد و تا گردن در آن فرو می رود. و اگر دارای احساسات شدیدی است که درونش را نا آرام می کند، اگرخیلی شاد است یا خیلی ناشاد، و این ها اصلا ربطی به آن چیزی که دارد می نویسد ندارند، آن وقت هر چه که می نویسد ، اگر معتبر و شایسته ی زندگی باشد ، به واقع هر احساس دیگری در او به خواب رفته است. او نمی تواند امیدوار باشد که شادی یا ناشادی عزیزش را دست نخورده و ترو تازه حفظ کند. همه چیز دور می شود و از بین می رود و او با نوشته اش تنها می ماند. هیچ شادی و غمی نمی تواند در او وجود داشته باشد که به شدت وابسته به نوشته اش نباشد. نه چیزی به او تعلق دارد و نه او متعلق به چیزی است و اگر چنین اتفاقی برای او نیفتد، بنابراین علامت این است که نوشته اش به هیچ درد نمی خورد.

حرفه ی من چنین است . پول چندانی از آن در نمی آید و حتی نیاز هست که همزمان با آن ، حرفه ی دیگری هم برای گذران زندگی داشت . گاهی مختصر در آمدی دارد و داشتن در آمد از جانب آن، لطف بسیاری دارد. مثل دریافت پول و هدیه از دستان معشوق.

وقتی چیزی می نویسم ، معمولا فکر می کنم که بسیار مهم است و من نویسنده ی بسیار بزرگی هستم. فکر می کنم برای همه این طور باشد. اما در گوشه ای از روحم به خوبی می دانم  که نویسنده ای کوچکم. اما چندان برایم مهم نیست . فقط نمی خواهم به نام های کوچک فکر کنم. گاهی از خود می پرسم : " نویسنده ی کوچک، مثل کی ؟" دلتنگ می شوم از فکر کردن به اسامی دیگر نویسندگان کوچک. ترجیح می دهم فکر کنم که مثل من، نوینسده ای هر چند کوچک به اندازه ی شپش یا پشه هرگز نبوده است.

این حرفه ، حرفه ی نسبتا سختی است. اما زیباترینی ست که در جهان وجود دارد. روزها و حوادث زندگی ما ، روزها و حوادث زندگی دیگرانی را که نظاره گریم، تصاویر و افکار و بحث ها، تغذیه اش می کند و در ما رشد می کند. حرفه ای که حتی از موضوعات وحشتناک هم تغذیه می کند. بهترین و بدترین چیزهای زندگی ما را می خورد. احساسات پلدیمان مثل احساسات نیک مان در خونش جاری می شود. از ما تغذیه می کند و در ما رشد می کند.

ناتالیا گینزبورگ ، ترجمه ی محسن ابراهیم از کتاب فضیلت های ناچیز

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |