در باز کن به علت باران خراب شده و یک بند در حال باز شدن است. رفتم و یکی از فیوزها را خاموش
کردم . برق آشپزخانه هم که با این قسمت است ، قطع شد . این زنگ را دو سال پیش خریدم و هنوز یک
سال دیگر گارانتی دارد . به نمایندگی تلفن کردم و یک تعمیر کار فرستادند . دو سال پیش برای نصب
هم یک مامور فرستادند که پسر جوان موتور سواری بود که تجربه ی چندانی نداشت . هر وقت چیزی
خراب می شود فکر می کنم با پیچیده ترین مسئله ی دنیا روبرو هستم و اصلا قابل تعمیر نیست و لابد
باید بیرون انداختش و یک نو به جایش گذاشت . شاید به این علت که خودم از این جور چیزها سر در
نمی آورم . دلم نمی خواهد غریبه ها پایشان به خانه ام باز شود به همین دلیل دوست دارم از همه چیز
سر در بیاورم اما ... داشتم آشپزی می کردم که صدای زنگ بلند شد . خودش بود : تعمیر کار . اما جوان
نبود . مردی بود حدود چهل سال با ماشین و لباس کار . خیالم راحت شد . بلافاصله گفت باید برود تو و
گوشی را چک کند . دنبالش رفتم . گوشی را باز کرد و یک عالمه سیمهای نازک رنگی مثل دل و روده
ریخت بیرون. الکی داشتم تماشا می کردم که فکر نکند حواسم نیست. موبایلم داشت زنگ می زد و
نمی دانستم جواب بدهم و مرد را تنها بگذارم یا بروم گوشه ای که آنتن می داد و به موبایل جواب بدهم .
موبایل را برداشتم . زنی بود . می خواست بداند کلاسهای داستان نویسی هنوز به راه است . یک
جوری دست به سرش کردم و دوباره رفتم پیش مرد. یک هویه ی عجیب چراغ دار داشت که نوکش تیز
نبود و حلقوی بود . سیمها را یکی یکی قطع می کرد . یک آن چشمم افتاد به آرم پشت لباسش که به
صورت گرد اسم شرکت رویش نوشته شده بود. با اینکه لباس کار پوشید ه بود اما خیلی تمیز بود و
حتی اتو داشت . ساعت تقریبا یک ظهر بود و از این می ترسیدم که خسته شود و نتواند مشکل را رفع
کند . گوشی را دوباره سوار کرد . انگار مشکلی نداشت . نزدیک بود بگویم : " دیدید گفتم آسان نیست !
" گفت ممکن است از سیم کشی باشد . وقتی دوباره رفتیم توی حیاط به سیمهایی که شبیه
سیمهای تلهای برق در تابلوهای نقاشی از هر سوی دیوار بالا و پایین رفته بودند و راهشان را به طرف
داخل خانه باز می کردند اشاره کرد و گفت " این دیگر چه جور سیمی است ؟ کی وصل کرده ؟ " اگر
مشکل از سیم کشی بود باید به قول او چهل تا چهل و پنج هزار تومن خرج می کردم. دوباره به طرف در
خروجی راه افتاد . این بار صفحه ی زنگ اصلی . هر جا می رفت دنبالش می رفتم. کم حرف بود و همه
ش من سوال می کردم و او جواب می داد . تازه شیرینی دانمارکی درست کرده بودم . تعارف کردم که
شیرینی می خورد . گفت نه . بیشتر اصرار نکردم . فکر کردم شاید خیال کرده می خواهم مسموش
کنم ! داشت سایه بانی را که تازه پدرم برای اینکه زنگ آب نخورد گذاشته بود ، می کند . گفت اگر هر
دستگاه برای اینکه باران نخورد چتر و کلاه بخواهد که نمی شود . اتفاقا هوا ابر بود و قطره های ریز باران
روی سر هردومان در حال باریدن بود . می خواستم بروم یک چتر بیاورم و روی سرش بگیرم مبادا خیس
شود و کار را نا تمام بگذارد اما رویم نشد. داخل زنگ را نشانم داد . گفت که اصلا آب نگرفته ببینید . توی
زنگ واقعا نو و دست نخورده بود . پاک نا امید شده بودم و فکر کردم لابد بعد از سفرم که دو هفته ی دیگر
باشد لابد باید دست از پنجاه هزار تومان بکشم آن هم برای این زنگ لامصب . تازه در فاصله ی همان
رفت و آمدهای من و مرد به داخل و بیرون خانه یک قبض تلفن عریض و طویل هم از زیر در انداخته بودند
که مهلت پرداختش پنج دی بود . انگار برای یک استراحت دو هفته باید حسابی تاوان پس می دادم. مرد
صحفه ی زنگ را بست و روبروی من ایستاد " خب اشکال قطعا از سیم کشی تان است . " کمی این پا
و آن پا می کرد . یک ساعت از وقتی آمده بود می گذشت و اولین بار بود که می دیدم کمی دستپاچه
است . داشتم یک حدس هایی می زدم . می دانستم نباید مونگول بازی در بیاورم . گفتم : دستمزدتان
چقدر می شود ؟ " گفت پنج هزار تومان . به این خاطر که اشکال از جای دیگری بوده و سیم در باز کن
را هم تا اطلاع ثانوی قطع کرد ه . اما همه ی اینها را با لبخند و دستپاچگی بی حد و حصر گفت . حس
می کردم کسی که کارش گرفتن پول در قبال کاری که انجام می دهد از مردم است چرا حالا باید این
طور باشد . فکر کردم شاید پول گرفتن از من برایش سخت است . زنی تنها در خانه که از هیچ چیز هم
سر در نمی آورد . حتما موقعی که من به او و لباس کار و مهارت و سکوت و ادبش فکر می کردم او هم
بدون اینکه هیچ اشاره ای کند به موقعیت من فکر کرده بود . گفتم دارم می روم اما دو هفته ی دیگر برمی
گردم و فکری به حال این سیمهای آویزان می کنم. رفتم تو که برایش پول بیاورم . اما وقتی برگشتم
کسی توی کوچه نبود . یک جا خوانده ام : آدمها دو دسته اند آنهایی که با پول راحتند و آنها که با پول
راحت نیستند . پولدارها از دسته ی اولند. آنها که موقع گرفتنش لبخند می زنند یا دستپاچه می شوند از
دسته ی دومند.
دیشب با دو تا از دوستان در دفتر ترجمه ی یکی از آنها بودم. هر دو مترجم زبان انگلیسی ، هر دو فعال ،
هر دو مجرد و پر از افکار جورواجور و حتی نا جور.... یکی از آنها می گفت تازه پنج میلیون تومان به وکیل
داده که کارش را برای مهاجرت به کانادا درست کند . آن یکی داشت به من می گفت که زمان ثبت نام
برای گرین کار ت است و بهتر است من هم بروم و یک عکس بی حجاب پنج در پنج بگیرم و او خودش مرا
در قرعه کشی ثبت نام کند . گفتم چرا خودش ثبت نام نمی کند ؟ گفت که او هم ثبت نام کرده و
عکسش را نشانم داد : عکسی با موهایی که محکم از پشت سر بسته بود ، و چشمان گرد و غافلگیر
شده از نور فراوان ، شبیه زندانیانی بود که نشسته اند و از روبرو به دوربین زل زده اند.. آن یکی دوستم
داشت خودش را برای امتحان آیلتس آماده می کرد. اصلا دلیل حضور من در آنجا همین بود. اینکه برای او
انشا های کوتاهی بنویسم و در باره ی موضوعات مختلفی که برای مصاحبه لازم دارد بحث کنم و به او
ایده بدهم. مصاحبه به زبان انگلیسی. بعد نمی دانم چه شد که هر دو نگاهی به من انداختند و
پرسیدند : " تو چرا برای مهاجرت اقدام نمی کنی ؟" روی میز پر از کتابچه هایی به زبان انگلیسی با
عکسهای پانورامای جذاب از سرزمین های سرسبز و دوردست غربی بود . عکسهایی که زمانی در
بیست سالگی با نگاه کردن به آنها دیوانه می شدم. و هوس رفتن چنان از خود بی خودم می کرد که
نمی دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم.
پرسیدم مثلا من بروم آنجا چه کنم ؟ گفتند می روی یک شیرینی پزی می زنی و پول پارو می کنی.
پرسیدم یعنی همه باید بروند ؟ گفتند چه اشکالی دارد اگر همه بروند . همه بروند بهتر است از این است
که همه بمانند. وقتی مخالفت کردم یکی گفت گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید پیف پیف بو
می دهد ! نمی دانستم چه جوابی بدهم چون هر چه می گفتم به نظر آنها غیر قابل باور می رسید .
وارد بحثی شدم که اصلا دوست نداشتم بخصوص که دو نفر به یک نفر بود و من همیشه در جر و بحث
کم می آورم چون در مورد مسائل حساس مثل این احساساتی می شوم. آنکه صاحب دفتر بود گفت :
" نکند می خواهی در آن خانه ی کلنگی ات که بوی نا می دهد تا آخر عمر بمانی و دلت را به همین
خوش کنی ؟ " دیگر واقعا زبانم بند آمده بود انگار که آمده بودم آنجا تا محاکمه بشوم. به جرم ماندن در
کشور خودم ، خانه ی خودم محاکمه شوم. به نظرم خانه ی کلنگی ام مثل مادر پیرم و کشور بی ریختم
بود . دلم نمی خواست کسی به آن بد و بی راه بگوید. نمی دانم این چندمین باری بود که
پیش روی من ماندن زشت تر از رفتن ترسیم می شد. بحثی در ظاهر دوستانه و پر از شوخی و در واقع
خیلی جدی . سال گذشته هم ، در یک مهمانی چنین بحثی در گرفت . آنجا هم دو نفر در مقابل من که
یک نفر بودم قد علم کردند ، البته خیلی جدی تر و تند تر از حالا (دو نفری که حالا ، برای همیشه ، به
خارج از کشور رفته اند و یکی نویسنده و دیگری منتقد و روشنفکر بود ) . دست آخر هیچ نداشتم بگویم
جز اینکه من می مانم ، می مانم چون به چیزهای دیگران هر چقدر هم زیبا باشد علاقه ای ندارم چون
مال آنهاست نه مال من ، آنها را متعلق به خودم نمی دانم . متعلقات خودم را دوست دارم و به نظرم زیبا
می رسند . دوستشان دارم چون مال منند . هر چقدر هم که رنج آور باشند. چهره ی خودم را با همه ی
عیب و ایرادهایش دوست دارم چون چهره ی من است . مادرم را با همه ی بی سوادی و پیری اش
دوست دارم چون همین یک مادر را دارم و قسمتی از وجود خودم است . گاهی علی رغم غرق شدگی و
روزمرگی در زبان فارسی که این روزها بد جوری کم رمق شده ، وقتی به ترانه های پاپ ایرانی گوش
می کنم یا مثلا نامه های تند و تیز صادق هدایت را می خوانم ، سراسر وجودم لبریز از عشقی گم شده
و دیریاب می شود . عشق به زبان فارسی به کشورم ایران...
دو سه سال پیش با مردی آشنا شدم که گاهی در دفتر روزنامه می دیدمش. ریش بلندی داشت . لاغر
بود با قد متوسط. خیلی لبخند می زد و وقتی من وارد می شدم پیش پایم بلند می شد. وقتی می
دیدم این قدر مورد احترامم احساس خوبی بهم دست می داد. گذشت و گذشت و دیگر ندیدمش. دیگر به
دفتر آن روزنامه نرفتم . آن روزها داشتم چیزهایی را ترمیم می کردم ، داشتم نوعی پوسته را که در آن
پیچیده بودم دور می انداختم . خودم را گم کرده بودم و تقریبا همه چیز حیرانم می کرد. هنوز نمی
دانستم دارم به سن بلوغ می رسم. بلوغی دیر رس که معمولا خیلی دیر به سراغ آدمهایی مثل من
می آید . وقتی به سن بلوغ رسیده باشی ، می دانی دیگران از تو چه می خواهند و دیگر لازم نیست
منتظر گذشت زمان بمانی.
یک روز صدای زنگ تلفنم بلند شد. گوشی را برداشتم . صدای مردی بود که نمی شناختم. خودش را
معرفی کرد . به زحمت شناختمش . همانی بود که یکی دوبار در دفتر روزنامه دیده بودم . همان ریشوی
لاغر. می گفت که شماره تلفتم را از کسی گیر آورده و چون همشهری هستیم تصمیم گرفته با من
تماس بگیرد اگر از نظر من اشکالی نداشته باشد. گفتم اشکالی ندارد. اما نمی دانستم چرا همه ش او
حرف می زند و من که این قدر پر حرفم ، حرفم نمی آید ! می گفت داستانی نوشته که می خواهد نظر
مرا بداند. درباره ی ادبیات حرف زد . اینکه در شیراز آدم به هیچ جا نمی رسد . از شکل ظاهری آبادان
قدیم هم حرف زد . اینکه روزی قطار از وسط شهر می گذشت . برایم عجیب بود چون در این مورد هیچ به
یاد نمی آوردم . اما او که از من چند سالی بزرگتر بود ، انگار خوب همه چیز را به یاد داشت. بعد که
گوشی را گذاشتم فکر کردم صدایی از پشت تلفن شنیده ام اما هیچ در موردش نمی دانم. نه من در
مورد خودم حرف زده بودم و نه او حتی کلامی در مورد خودش گفته بود. جز اینکه یک داستان نوشته .
دوباره فراموش کردم هم او را هم آن صدا را .
به گمانم حدود سه هفته بعد بود که دوباره تلفن زنگ زد. باز هم نشناختمش . همان حرفهای مربوط به
قطار و ادبیات شیراز و تهران از سر گرفته شد. من با بله و نه
و حد اکثر چند اظهار نظر کوتاه جواب می دادم . به خودم می گفتم یک آدم بزرگسال با آدم بزرگسال
دیگری تماس گرفته این حتما معنایی دارد : لابد یک معنای اجتماعی یا شاید هم سیاسی ! بعد به
خودم می گفتم یعنی این قدر از مرحله پرتم ؟ مثلا به سن بلوغ رسیده ام !
دفعه ی سوم که فاصله اش تقریبا به اندازه ی دفعه ی دوم بود ، وقتی دیدم از خودش حرف نمی زند فکر
کردم چرا من از خودم چیزی نگویم که دیدم من هم هیچ تمایلی به این کار ندارم . متوجه شدم شاید
به همین دلیل او از خودش و وضع زندگی اش چیزی نمی گوید . اما ته دلم می دانستم این گفتگوها به
جایی می رسند و در واقع نتیجه ای دارند . اگر چه دقیقا نمی دانستم چه نتیجه ای . آن قدر داستان
خوانده بودم که می دانستم واقعیت هم مثل داستان است . بعضی داستانها بلندند و بعضی هم کوتاه.
اما به هر حال ، همه ی داستانها پایانی دارند. این را از فاصله ی دقیق بین تلفن ها و بعضی نشانه های
دیگر دانستم. انگار همه چیز یک جورهایی از قبل ترتیب داده شده و مصنوعی بود. آخ که چقدر سن بلوغ
عالی است ! اما حیف که اغلب اوقات دوست داری مبهوت شوی ، غافلگیر شوی اما نمی شوی....
نمی دانم دفعه ی چندم بود که دیگر نه از قیافه ی قدیم شهر آبادان حرفی به میان آمد و نه ادبیات. حرفها
اعجاب انگیز و واقعی بودند . چون از دل بیرون می آمدند : مرد با صدایی گرفته و ته لهجه ی آبادانی می
گفت که زندگی خصوصی اش خیلی بالا و پایین داشته که بعدا تعریف می کند . چون خیلی تلخ است .
گفت که منتهای آرزویش داشتن یک دکه است که بتواند توش گاهی سیگار هم بفروشد. یک دکه که
سقفش یک چتر راه راه آفتابی است. گفت که توی خانه ی کسی زندگی می کند که فعلا رفته اما به
زودی برمی گردد و او حتما بی خانه می شود . ازش پرسیدم چه کاری از دست من ساخته است ؟ گفت
که احتیاج مالی شدید دارد و اگر بتوانم به او پولی بدهم که خانه ای اجاره کند خیلی از من متشکر
خواهد شد. بعد از هم خداحافظی کردیم و هر دو گوشی را گذاشتیم. می دانستم که دیگر بام تماس
نمی گیرد و داستان به پایان رسیده .....
جنگ که شد از خانه ی درندشتمان در آبادان دربدر شدیم. آن قدر شوکه بودم که اصلا فکر نمی کردم
دیگر به آنجا برنمی گردم . خیال می کردم این موقتی است و حداکثر سه ماه را به اتفاق خانواده در
شیراز می گذرانم بعد ، دوباره به آبادان برمی گردم اما این سه ماه تقریبا به سی سال رسیده و هنوز از
بازگشت من به آنجا خبری نیست به جز دیدارهای گاه گاهی کوتاه مدت.
اولین جایی که در مهر 59 بعد از کنده شدن از آغوش گرم شهر م با مادر و سه برادر کوچکم رفتیم
(پدرم نا خواسته به دلیل نا امن شدن مرز و بسته شدن راهها در کویت گیر افتاده بود) خانه ی یکی از
اقوام خیلی خیلی دور در شیراز بود . یک هفته در آنجا ماندیم. با اینکه از سلامهای وقت و بی وقت هواپیماهای
دشمن در آنجا هم در امان نبودیم ، ولی وقتی روی بالکن آپارتمان شیک و نوساز اقوام می ایستادیم و
به کوه نه چندان دور دست روبرو که گفته می شد زمستانها برف پوش می شود نگاه می کردیم ، غم به
دلمان می نشست. از مدرسه خبری نبود . فکر می کردیم آدمهای بخصوصی هستیم که حق رفتن به
مدرسه نداریم. بچه های همسن و سال من و برادرهام روپوش می پوشیدند و کتاب به دست راهی
مدرسه می شدند. اما ما نه. اوضاع به قدری وارونه و به هم ریخته بود که تصور روبه راه بودن زندگی به
رویایی دست نیافتنی می مانست. بعد با پس انداز مختصرمان راهی مسافرخانه ای شدیم که شبیه
خانه ی قمر خانم در یک سریال قدیمی زمان شش سالگی من بود. یعنی دور تا دورش اتاق بود با یک
توالت خراب که صبح ها همه برای رفتن به آن صف می کشیدند. البته ما یکی از اتاقهای طبقه ی بالا را
گرفته بودیم و از بالا بهتر می توانستیم منظره ی توی صف ایستادن مردم را ببینیم . توالتی که گرفته بود
و گنداب و فضولات در آن می چرخید و می چرخید . در این اوضاع بود که بالاخره پدرم مثل یک شوالیه از
راه رسید و ما را به یک هتل برد . حالا کمی حس آدمهای مسافر را پیدا کرده بودیم. صبح ها صبحانه ی
هتل و ظهرها ناهار در رستوران و شبها خوردن یک چیز حاضری. منتظر خبر به پایان رسیدن غائله بودیم
اما خبری نمی رسید . به مسافرخانه ای رفتیم که روزی مسافرخانه بود اما صاحب آن حالا پایین آن را
مغازه کرده و سه طبقه ی بالا را به صورت اجاره ی طولانی مدت در اختیار مردم می گذاشت. سه اتاق
بزرگ لخت با کاشی های قهوه ای رنگ و پنجره هایی رو به خیابان داشت. کمدهای آهنی در اتاقها آدم
را به یاد اتاقهای تو در توی اداره های قدیمی می انداخت. به مدرسه رفتیم. زمستان از راه رسید و از
پشت شیشه برف و باران را تماشا می کردیم . محرم بود و دسته ها ی عزادار در خیابان، زیر باران می
گذشتند. چون ساختمانی که در آن زندگی می کردیم آشپزخانه نداشت مادرم در یکی از اتاقها آشپزی
می کرد . اغلب در غذا مو می دیدیم. یکی از اقوام از هند آمده بود و به دلیل جنگ او هم نمی توانست
به آبادان برگردد ، آمده بود پیش ما . داشت تاس می شد و فکر می کردیم این موی کوتاه و حنایی و ناز ک اوست که توی غذا می بینیم. غم پایانی نداشت.....
شش ماه در آنجا ماندیم. بعد یک خانه ی کوچک نود متری اجاره کردیم که عقربهای ریزی در گوشه ی
دیوارهایش داشت. اولش از دیدن آنها جا خوردیم ولی بعد عادت کردیم و با دمپایی به جانشان می
افتادیم. جوری که اگر هر روز چندتا را نمی کشتیم دلمان برای کشتنشان تنگ می شد ! عصرها به یک
کلاس زبان انگلیسی در خیابان اصلی شیراز می رفتم که معلم آن یک زن جوان آمریکایی بود. یک دامن
چین دار می پوشیدم که تا زانویم می رسید با بلوزی سفید و یک روسری کوچک که زیر گلویم گره زده
می شد. یک بار وقتی داشتم به خانه بر می گشتم ، یک هو حس کردم سنگی به کمرم خورد .
برگشتم ببینم کیست که صدایی شنیدم که می گفت : " دختر گنده ی کثافت بی حجاب "
خانه ای که پدرم مشغول ساختش بود تمام شد و بعد از مدتها بالاخره به خانه ی خودمان نقل مکان
کردیم. هنوز نما نداشت و از توی حیاط آجرهایش معلوم بود . با این حال مادرم زمین را بوسید و اثاث را
چیدیم. همه جا بوی گچ و سیمان و مصالح ساختمانی می داد. تند تند چراغها را خاموش و روشن می
کردیم و توی اتاقها دنبال هم می دویدیم. فقط صد و پنجاه متر مساحت داشت اما فکر می کردیم در یک
قصر جا گیر شده ایم. صبح ها که برای رفتن به مدرسه در حیاط را پشت سرم به صدا در می آوردم و با
قدمهای بلند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم فکر می کردم مثل بقیه ی دخترها هستم.
به گمانم دو سال بعد بود که با دیدن نمای بی ریخت خانه و سگ پشمالویی که جلوی در می خوابید و
وجود راه درازی که پای پیاده ، حد اقل ده دقیقه تا خیابان اصلی فا صله داشت و مسیر نیم ساعته ای را
که از خانه تا شهر باید با اتو بوس طی می کردم بود که حس کردم از آنجا دل زده ام و غم ها انگار
پایانی ندارند.....

زمانی همکلاسی بودیم . البته با ده سال اختلاف سن. بعد شدیم همکار . البته بعد از چهار سال
دوری . اوائل دوست نبودیم. همکلاسی های دوری بودیم که فقط با هم سلام و علیکی داشتیم . ساکت
بود و گمان می کردم آخرین کسی است که نظرم را جلب می کند. بعد که همکار شدیم ، گاهی که
شبها باهم پشت تلفن گپ می زدیم همیشه فکر می کردم مرتکب اشتباهی می شوم و الان است که
چیزی از دست برود . این عادت دیرینه ی من در اوائل آشنایی با آدمهاست . خواه مونث باشند خواه مذکر.
من کارهای ترجمه را به خانه می بردم چون حوصله ی تمام وقت کار کردن در دارالترجمه را نداشتم . باید
از صبح ساعت هفت و نیم در آنجا حاضر می شدی و تا ساعت شش یا هفت عصر می ماندی . نباید
قدرت تخیل داشته باشی یا به شدت نیاز مالی داشته باشی و یا دیوانه که بتوانی در چنین شرایطی
دوام بیاوری. پر کارترین و شلوغ ترین دفتر ترجمه ی شیراز با خوش برخوردترین و دوستداشتنی ترین
رئیس دنیا البته با مشتریان و سخت گیرترین رئیس با کارمندان. دوست من در چنین شرایطی کار می
کرد. می دیدم آرام و ساکت ، صبح زود به سر کار می رود ، غروب هم اگر وقتی باقی می ماند به یک
کلاس هنری مثل شمع سازی ، شیرینی پزی و غیره می رفت. دختری سی ساله در حال کار ، بدون
دوست پسر ، با پس اندازی معقول و پدر و مادری سخت کوش مثل خودش . او را همین می دیدم.
ساعت نه و نیم شب بعد از خوردن شام به رخت خواب می رفت و ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار
می شد و دوباره خودش را برای رفتن به سر کار آماده می کرد. بعد رفت تهران و در امتحان مترجم
رسمی شرکت کرد . چند ماه بعد جواب قبولی اش رسید. حالا حقوق سیصد هزار تومان در ماهش بالا تر
رفته بود به گمانم چیزی حدود دو برابر اما دوست من از جاهای دیگری هم کار می گرفت. می گفت برای
رفتن به کانادا به پول فراوان احتیاج دارد. یعنی باید ماهی حد اقل بتواند یک میلیون در ماه در بیاورد
که بتواند اسمش را حقوق بگذارد. این در حالی بود که تقریبا هیچ خرج نمی کرد و تمام در آمدش را به
مادرش می داد که برایش در بانک بگذارد. حالا حقوقش به همان میزانی رسیده بود که می خواست . با
این تفاوت که دیگر شبها ساعت یازد ه به رختخواب می رفت و ساعت سه بیدار می شد تا بتواند به
کارهایی برسد که باید در خانه انجام می داد . در واقع تمام روز در حال کار بود با آن جثه ی کوچک و
صورت بچه گانه اصلا باور نمی کردی با چنین دختر ی سر و کار داری. یک بار ، در خیابان اتفاقی بهش
برخوردم ، با پوشه ای که جلوی سینه اش گرفته بود ، فکر می کردی یک دانشجوست که از سر کلاس به
خانه می رود. حالا کاری هم به کارهایش اضافه شده بود یعنی مجبور بود باز هم بیشتر کار کند چون
داشت برای فوق لیسانس درس می خواند . به گمانم دیگر شبها نمی خوابید . یا در بهترین شرایط
شبی دو ساعت. شماره ی چشمش دو و نیم شده و همین طور در حال بالا رفتن بود . به هیچ ترانه ای
گوش نمی داد ، فیلم نمی دید ، حتی تلوزیون هم نگاه نمی کرد ، کتاب نمی خواند ، اهل اینترنت و چت
و وبلاگ و این قبیل چیزها هم نبود . اما به شیک پوشی اعتقاد عجیبی داشت . شاید برای اینکه مادرش
زن شیک و زیبایی است و مرتب بودن را برای دختر واجب می داند. اوائل نصیحتش می کردم نباید این
قدر کار کند . خنده دار اینجا بود که من هشتم گرو نهم بود و به او نصیحت می کردم که این زندگی نیست
و بی پولی به مراتب بهتر از این زندگی ای است که او در پیش گرفته. اما نه سکوت او و عمل او که کار
فراوان بود در من اثر می گذاشت و نه روش زندگی من و سخنرانی هایم در او . نمی دانستم ما چه طور
می توانیم با هم مراوده داشته باشیم در حالی که تا این حد با هم تفاوت داریم . با مزه اینجا بود که نه
من دوستی به این نزدیکی داشتم و نه او . می دانستم با هیچ کس دیگری در تماس نیست به جز من .
نصیحت های بی پایان من مال اوائل بود اما بعداً که دیدم بیشتر و بیشتر کار می کند و این شده سبک
زندگی اش ، انگار که لذت هم می برد فهمیدم که باید ساکت باشم و فقط بپذیرم . او را با همه ی
تفاوتش با خودم بپذیرم و سخت کوشی اش را قدر بدانم. یک روز برایش این اس ام اس را فرستادم : تو
نمونه ی یک اراده ی محکمی و قابل تحسین.

اوائل به اسم خیابانها فکر می کردم . بعد برایم مثل اسم خودم عادی شدند ، اما الان دوباره به یاد دوران
نوجوانی به فکر آنها افتادم. خیابانها با اسمهای غلمبه سلمبه شان. خیابانها ی شهر خودم و شهرهای
دیگر . خیابانهای کشورم .
سال هفتاد و هفت که به تهران رفتم ، مدام در خیابانی رفت و آمد می کردم که به آن می گفتند انقلاب.
من هم مثل بقیه بهش می گفتم انقلاب . خیابان بی ریختی بود ، ترسناک و طولانی و شلوغ و غم انگیز
و پر از شهرستانی و بیشتر ، حتی روستایی. آدم را یاد خیابانهای بمبئی توی فیلمهای تلوزیون می
انداخت. با اتوبوسهای سیاه ، ساختمانهای کج و معوج و از مد افتاده و مغازه های اغذیه فروشی که انگار
غذاهایشان خوردنی نبود و فقط به رهگذرهای بی چاره ای تعلق داشت که مجبور بودند تند تند غذا
بخورند و به سر کارشان بروند : آدمهای مجبور . اصلا همه چیز این خیابان انگار بوی اجبار می داد. باید از
این خیابان به جایی می رسیدی به جایی که دقیقا نمی دانستی کجاست اما باید می رسیدی. باید
باید باید.... بعد کسی ( کسی که حالا رفته کانادا) برایم گفت که اسم سابق این خیابان شاه رضا بوده .
شاه رضا . گفت که این خیابان خیابان اصلی تهران است و می تواند ستون فقرات تهران به حساب آید.
تهران چند خیابان اصلی دارد که گویا این یکی اصلی ترین آن است. از اینکه اصلی ترین خیابان تهران این
قدر بی ریخت است دلم سوخت . دلم می خواست بیشتر در باره اش بدانم اینکه درست است که یک
سرش به میدان آزادی می خورد و سر دیگرش به کوه دماوند ؟ نمی دانم شاید اشتباه می کنم فراموش
کرده ام . کسی که در باره ی این خیابان زیاد می دانست الان دم دستم نیست که اطلاعات صحیحی در
اختیارم بگذارد. او این خیابان و خیابانهای دیگر تهران را برای همیشه ترک کرده و رفته .
خیابانها ی شیراز برای من معنی شان را از دست داده اند . فقط محلی برای عبورند. گمان نمی کنم
دیگر آنها را ببینم و یا حتی بویشان را حس کنم. این مرا غمگین می کند . بوها برای من مقدسند چون
یادگار دوران کودکی اند. اما چند روز پیش که از خیابان زند ، دقیقا چهار راه زند می گذشتم تکان
مختصری خوردم به گمانم تاثیر خیابان و حال و هوایش یک هو از من عبور کرد مثل اینکه موج زمان ،
ناگهان مرا با خود به گذشته برد . دختری هفده ساله را دیدم که روزی تمام آرزویش رفتن و کنده شدن از
این خیابان بود . و حالا زنی چهل ساله هنوز داشت عرض این خیابان را طی می کرد.
در کتاب فارسی قدیم سوم دبستان عکسی بود از ساعت گل در خیابان زند. خیابان توی کتاب در آن
زمان معنی دیگری داشت . آن روزها من در آبادان زندگی می کردم و فکر می کردم این ساعت گل را
خواهم دید. فکر می کردم ساعتهای گل زیادی را خواهم دید. فکر می کردم همه ی شهرها خیابانی دارند
که ساعت گلی داشته باشد که من بروم و عقربه هایش را عقب و جلو ببرم.
اکثر خیابانهای اصلی شیراز اسم شاعران را یدک می کشند. خیابان سعدی ، رودکی ، انوری ... اما هیچ
کدام هیچ ربطی به هیچ شاعری ندارند . حتی آدم را به یاد او نمی اندازند . خیابان رودکی خیابان
رستورانها و هتلهای شیراز است و خیابان سعدی بیشتر انبوه از مغازه های دلگیر و یک مجتمع پزشکان و
غیره است . خیابان انوری مواد غذایی خارجی مثل انواع شوکولاتها و کنسروها و کمپوتها و چیزهایی از
این دست در آن فروخته می شود . وقتی از این خیابان می گذری انگار اگر پولی در جیب نداشته باشی
آدم مقصر و احمقی هستی.
وقتی به خانه می روی به هیچ خیابانی فکر نمی کنی . انگار که خانه ی تو به هیچ خیابانی راه ندارد .
در خوابها می بینی که خانه ی تو در یک جای نامعلوم است و تو در یک جاده ی مجهولی که باید از آن
بگذری تا به خانه ات برسی اما نمی دانی چگونه ...
جزئیات برای من از هر چیزی در دنیا مهمتر است. اینکه آدمها چه می خورند چه می پوشند کم حرفند یا
پر حرف . اینکه ابلهند یا دروغ گو ، یخند یا بی تفاوت ، بد قولند یا خوش قول. من آدم بزرگی نیستم که به
کسانی اهمیت بدهم که پل می سازند یا مدرسه . مداوا کنندگان سرطان یا ایدز برایم وجود ندارند.
ممنونشان می شوم اما ته دلم می دانم آنها فقط در لابه لای روزنامه ها یا خبرهای جهانی وجود دارند.
به دزدانی که بانک می زنند و نگهبان را می کشند اهمیتی نمی دهم اما به دزدی که به سراغ همسایه
ام می آید و ماشین توی کوچه پارک شده اش را می دزدد اهمیت می دهم. مدام صحنه ای را مجسم
می کنم که همسایه ام با پای برهنه دارد توی کوچه می دود اما به ماشینش نمی رسد. بعد زنش می
رود پیش فالگیر و فالگیر بهش می گوید سراغ ماشینت را در شهر اهواز بگیر ....
قاتلان زنجیره ای یا قاتلانی که دست به قتلهای فجیعی می زنند فقط مال روزنامه ها هستند . یک قاتل
را می شناسم که سایه ی دستهای خونی اش تا مدتها بر روی زندگی ام افتاده بود و حتی مسیر
زندگی ام را تغییر داد . اما بهش اهمیتی نمی دهم . صدام برای من یک فرد نبود ، یک سیستم بود . من
باسیستم کاری ندارم چون می دانم که هیچ تاثیری روی هیچ سیستمی ندارم. گناه دوستی که به من
قولی می دهد اما بعد زیر قولش می زند برای من بزرگتر از گناه قاتلی است که دختر جوانی را با ادعای
اینکه عاشقش بوده اما خانواده ی دختر موافق ازدواج آنها نبوده اند به همین دلیل با چندین و چند ضربه
ی چاقو دختر را از پا در می آورد ، بزرگتر است. من آدمی هستم که فقط جلوی دماغش را می بیند.
آدمها اینند: مرد یا زنی با چشمان قهوه ای ، سیاه ، سبز یا ... قد کوتاه ، قد بلند ، سفید رو ، سبزه یا
سیاه سوخته ، با هوش ، کم هوش ، مهربان ، صادق ، چاپلوس ، متکبر ....
کسی دزد یا قاتل نیست . اما هرزه ، ولگرد و پدرسوخته هست. کسی جانی نیست اما ظالم هست.
ویژگی ها هیچ وقت پررنگ نیستند . کم رنگند اما همان کم رنگها یعنی همه چیز . یعنی بیچارگی یعنی
خوشبختی ، یعنی فلاکت یا رستگاری. صفتهای پررنگ و بزرگ معنوی اند . یعنی عمیق ترین صفتهایی
که هر کس می تواند داشته باشد و کل شخصیتش را تعریف کند یا به زیر سوال ببرد. او را بالا ببرد یا
پایین بیاورد. کسی که باغچه اش را مرتب آب نمی دهد ، آشپزخانه ی کثیفی دارد ، کفشهایش را فقط
سالی یکی دو بار واکس می زند ، ورزش نمی کند یا پر خور است . اینها خیلی مهمند . اهمیتشان به
اندازه ی مرگ و زندگی است . از کوزه همان برون تراود که در اوست.
در تاکسی بین دو دختر شیک و معطر نشسته بودم. موبایل یکی شان جیر جیر کرد و دختر گوشی را
برداشت.
- سلام ..... حال شما ؟ ....لطف دارید. محبت دارید .... ئه ؟ بزرگیتون رو می رسونه ....ما هم
خوبیم ... تشریف بیارید.... چه خوب ! .... عجب ! .... خب به جمالتون...
در همین وقت موبایل آن یکی دختر هم صدایش در آمد. راننده که ضبطش روشن بود ، صدایش را کم
کرد . نمی دانم فکر می کرد صدای ضبط مزاحم حرفهای دخترهاست یا می خواست بشنود چه می
گویند. این دختر هم تقریبا همان حرفها را می زد. صدای زنگهای موبایل وقتی شروع به نواختن می کنند
خیلی با حوصله آهنگی را شروع می کنند و آدم خیال می کند در تاکسی نیست و مثلا در کنسرتی
چیزی نشسته یا دارد بر حسب اتفاق آهنگی را گوش می کند . به خودش می گوید چه خوب ! این برای
من می نوازد ؟ اما آهنگ بلافاصله قطع می شود و احوالپرسی ها و آدرس دادنها ، اینکه الان صاحب
موبایل کجاست و کی میرسد شروع می شود.
در آگهی ترحیم روزنامه ها می خوانیم : اوست پایدار ، از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد
هزاران بیش
با کمال تاسف و تاثر ....
یا راهی برون نبردیم از این مدار بسته / بر کف نماند چیزی غیر از دلی شکسته ...
یا باز گشت همه به سوی اوست ، با نهایت تاثر و تالم در گذشت بانوی نیکو کار و مادر نمونه حاجیه
خانم ....
نمی دانم از خواندن این کلمات صاحبان عزا چه حسی به شان دست می دهد . اصلا چیزی حس می
کنند ؟ مثلا آرام می شوند ؟
امروز باز هم یکی از شاگردان داستان نویسی ام که گاهی اس ام اس برام می فرستاد برام اس ام اس
داد . این اواخر تعداد پیامهاش زیاد شده بود . امروزی این بود ( البته به خط پینگلیش ) : گر چهره بنماید
صنم ، پر شو از او چون آینه ....
چند روز پیش این یکی را فرستاد : نمی توانید ، نمی توانید آزارم دهید وقتی کسی رویایی چون من
دارد.
دریافت این کلمات وقتی در خیابانی یا در خانه مشغول سرخ کردن بادنجان یا تازه از دستشویی بیرون
آمده ای و می روی سراغ موبایلت که ببینی کی چی فرستاده تاثیر با مزه ای دارد !
دو نمونه از پیامهایی هم که برای عید روز چهارشنبه دریافت کردم اینهاست :عید سعید فطر بر شما
مبارک باد. یا این یکی : عید سعید فطر بر تمام آزاد اندیشان چهان مبارک باد.
نمی دانم چه قضاوتی در باره ی من می کنید اما امروز به محض دریافت آخرین پیام از شاگرد کذایی این
پیام را برایش فرستادم : " این قدر اس ام اس گند نفرست وگرنه به مخابرات اطلاع می دم. " وقتی پیام
را فرستادم هیجان زده بودم و احساس می کردم انگار به تمام کلمات آشغالی که مدتهاست شنیده ام ،
دهن کجی کرده ام. فکر می کردم این یک کلام واقعی است . کلامی که مفهوم دارد . اگر بی مفهوم بود
مرا به هیجان نمی آورد . جواب آن دوست هم این بود : "ببخشید اگر اس ام اس هایم آزرده تان کرد .
دیگر مزاحمتان نمی شوم. "
این کلمات هم به نظرم واقعی و ارزشمند آمد . چون می دانستم یک تکانی به کسی که آن طرف خط
هست و در شهر دیگری هم زندگی می کند داده است.
تلنگر ها و تکانها را دوست دارم. مردم یا به تو عشق می دهند یا نفرت . باید یکیش را انتخاب کنند .
تردید جایز نیست . آن وسط میان زمین و هوا آویزان شده ای که چه ؟
یادم می آید چند سال پیش نمایشنامه ی آواز خوان طاس از اوژن یونسکو را خواندم با یک توضیح نمی
دانم در اول آن یا جایی دیگر . از اوژن یونسکو پرسیدند این اسم ، یعنی آواز خوان طاس چه ربطی به
نمایشنامه ی شما دارد ؟ در این نمایشنامه یک آواز خوان طاس داریم که رهگذر است و فقط کوتاه در
نمایشنامه ظاهر می شود . یونسکو جواب بامزه ای داد : زبان تبدیل شده به یک زباله دانی . مگر فرقی
هم می کند من یک اسم مربوط برای کارم انتخاب کنم ؟ ( نقل به مفهوم )
قصد نداشتم از این حرکت تقریبا جدیدی که ایجاد شده ایراد بگیرم. حرکت جایزه های ادبی و داستانی را
می گویم. اما در این بازار کسادی ادبیات که تعداد کتابهای چاپ شده ی جدی حتی به تعداد انگشتان
دست هم نمی رسد ، می بینم که جایزه های ادبی از هر طرف ، مثل قارچ سر در می آورند. سن اهدا
کننده گانشان هم روز به روز دارد پایین تر می آید. اغلب زیر سی سال . و معلوم نیست با این سن کم و
تجربه ی اندک ملاک انتخاب چطور می تواند تعیین شود . به گمانم به سرگرمی بیشتر شبیه است تا
یک کار جدی. انگار خود عمل نوشتن دشوار تر از شرکت در حرکتهایی این چنین است. وقتی معلوم
نیست قرار است چه بلایی سر کتاب هنوز چاپ نشده ی نویسنده بیاید ، و سر از کدام تاریکخانه ی
ارشاد در بیاورد یا بدتر آنکه ، وارد بازار شود اما کسی آن را نخرد دیگر کدام آدم عاقلی حاضر است به
نوشتن فکر کند ؟ خب می رود سراغ کارهایی که چندان هم با آن فاصله ندارد ، مثل : متولی جایزه ای
شدن . حداقل ، انعکاسش بیشتر از نوشتن است ! جایزه هایی که گاهی حتی عنوانهایشان هم جالب
و با مزه است. از طرفی فکر می کنم اگر بازار نشر پر رونق تر از اینی که حالا هست بود ، مثل بازار نشر
در دهه ی شصت ، بساط جایزه های جورواجور هم تا این حد گسترده نبود. چون ، معمولا وفور یکی
عدم دیگری را جبران می کند. یعنی اگر آن بود این نبود و حالا که آن نیست این هست.... خب این هم از
شوخی ها ی روزگار است دیگر ، چه می شود کرد ؟
ممکن است گفته شود که من آدم بخیل و تنگ نظری هستم و مخل حرکتهای جدید و مثبت هستم . به
قول معروف بگذار جوانها کارشان را بکنند ، بالاخره از جایی سردر می آورند.... اما چون به این اصل
ایمان دارم که هر وقت عرضه زیاد شود تقاضا پایین می آید ، وجود پی در پی و بی وقفه ی این جایزه ها
را برای جامعه ی ادبی مضر می دانم. جایزه وقتی نتیجه ی مثبت می دهد که تعدادش اندک باشد .
برای همین هم هست که به آن جایزه می گویند. یعنی گزینش از میان تعداد ی زیاد و اهدای پاداش.
وقتی خود جایزه ها از خود آثار بیشتر باشد ، دیگر اهدای آن معنایی ندارد . زمانی پکا به کتابهایی چون
نیمه ی غایب حسین سناپور و چراغها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد جایزه می داد . یا بنیاد
گلشیری به محمد آصف سلطان زاده با کتاب در گریز گم می شویم. این جایزه ها چون تعدادشان کم بود
از ارزش زیادی برخوردار بودند و کتابهای برنده را به چاپ چندم می رساندند. اما حالا ، برعکس وجود
جایزه ها نه تنها هیچ تضمینی برای فروش کتاب نیست ، بلکه خواننده ای را که زمانی به آنها اعتماد
داشت و شاید بر اساس خاص بودنشان باعث می شد که کتاب خاصی را انتخاب کند ، بدبین کرده
باشد . خواننده ها دیگر به دنبال جایزه ها نمی روند. اگرچه هنوز گول تبلیغات را می خورند . یعنی اگر در
سایت های اینترنتی و روزنامه ها مدام ببینید که از کسی تعریف می شود و اسم کتاب جدیدش دائم
جلوی چشم است ، حتما به دنبال آن کتاب خواهند رفت.
نا گفته نماند که به تعداد جایزه هایی که به تک داستانها اهدا می شود هم دارد اضافه می شود. و این
در حالی است که معلوم نیست واقعا نویسنده ی آن قصد ادامه راه صعب العبور و حتی در بعضی شرایط
غیر ممکن ادبیات را داشته باشد. انگار هم نوشتن داستان بازی است و هم دادن جایزه . هر دو گروه به
خود می گویند : " بابا بگذار حال کنیم ، اخمهایت را باز کن . چرا می خواهی باز ی را به هم بزنی ؟ "
این چرندیات را از این جهت گفتم که هر از گاهی یک ای میل به صندوق پستی ام می رسد مبنی بر
اعلام حضور این جایزه ها و فراخوان برای شرکت در آنها. خنده دار اینجاست که موبایلم هم با پیامهای
کوتاهی که یکی دوبار در یافت کرده از این بازی کنار گذاشته نشده.
شاید این جمله کلیشه ای باشد . جمله ای که خودم هم ، روزی مثل دیگران طوطی وار تکرارش می
کردم اما نه قلبا و نه از روی منطق اعتقادی به آن نداشتم . اما حالا ، عمیقا نه تنها به آن امیدوارم که با
تمام وجود درکش کرده و به آن ایمان دارم :
" زمان ثابت می کنه کی چند مرده حلاجه "
در بیست سالگی در عرض سه ماه دوازده کیلو وزن کم کردم. یعنی با رژیم لاغری . کمی چاق بودم و
همیشه آرزوی بدنی لاغر را داشتم که بالاخره آن هم محقق شد.
اما چه فایده که نمی توانستم این لاغری و تناسب را به کسی نشان بدهم . آن روزها به جز مانتوهای
گشاد و بلند زیر زانو هیچ زنی مجاز به پوشیدن هیچ چیز دیگری البته به غیر از چادر نبود. غذام نصف
شده بود و از بس کم بنیه شده بودم مثل پیرزنها موهایم می ریخت و یبوست شدیدی گرفته بودم.
چیزی که دختر های جوان حالا گاهی به آن دچارند اما دلیلش را یا نمی دانند یا جرأت گفتنش را ندارند.
پشت شیشه ی قنادی ها شیرنی ها را می دیدم و می گذشتم . شیرینی ها رنگارنگ بودند اما به
نظرم نمی آمد که خوردنی باشند. همه ش فکر می کردم جزو چیزهایی به حساب می آیند که دیگر به
من تعلق ندارند . مال بچه ها هستند یا آدمهای چاق بی خیال . فکر می کردم به دنیای دیگری پرتاب
شده ام و این راهی ست که تا آخر عمر ادامه دارد : یعنی چشم پوشی از خوردن. ته دلم خودم را به
نوعی یک راهبه می دیدم. وقتی پشت میزم می نشستم که مثلا قصه ای بنویسم فکر می کردم که این
قصه هیچ ربطی به خوردن ندارد . به بازوی لاغرم که از آستین کوتاه تک پوش بیرون زده بود و خود کار را
در دست گرفته بود نگاه می کردم و به شکم تو رفته ام که گاهی قار و قور می کرد و می اندیشیدم که
باید چه بنویسم. فکر می کردم درباره ی جوان سرکشی بنویسم که برخلاف جریان آب شنا می کند. اما
این جوان انگار جسمی نداشت. فقط یک مشت آرزو داشت. بوی غذایی که مادرم برای شام می پخت
وارد اتاقم می شد اما می دانستم که من از آن نسیبی ندارم و باید به تکه ای نان برشته که از کف
دست نباید بزرگتر باشد و یک فنجان ماست کم چرب اکتفا کنم.
بعد یک روز با پدر و مادرم رفتیم دبی. کشوری پیش پا افتاده اما با بوهای عجیب. بوی ادویه بوی ادویه
بوی ادویه بوی مرغ بریان ، بوی سمبوسه ی هندی ، بوی غذاهای جورواجور و .....
یک آپارتمان که شقه می نامیدندش اجاره کردیم. شبها از بالکن خور را تماشا می کردیم و چراغهای
ساختمانها و عربها و هندی ها را . یک یخچال کوچک داشتیم که توش هیچ چی نبود به جز جند ماهی
ریز که از فرط یخ زدگی زرد شده بودند و یک بطری آب و یکی دو سیب درشت. شب قبل از بازگشت به
ایران پدرم با پاکتی روغنی وارد شد . پاکت بزرگ بود . آن را روی میز گذاشت . مادرم بازش کرد . یک کیک
گرد و بزرگ یک کیلویی بود که مانندش را در ایران ندیده بودم. بوی عطرش ، یک هو ، اتاق را انباشت.
جنگ باعث شده بود که حتی قنادهای ایرانی شیرنی هایی به خوشمزگی سابق نپزند . و این بو مرا یاد
بچگی هایم انداخت و کیک های قنادی نگرو در آبادان. کیک را توی سینی گذاشتیم و پدر و مادرم هر یک
برشی برای خودشان برداشتند. مادرم با تعجب گفت مگر نمی خواهی بخوری ؟ به جای اینکه جوابش را
بدهم ، پرسیدم : خوشمزه است ؟ گفت : خیلی . بخور ببین. کارد را برداشتم و یک برش کوچک برای
خودم بریدم. کیک از زیر کارد چنان نرم بیرون آمد که اصلا نفهمیدم چطور بریده شد. بافتش به قدری ریز
بود که می گفتی پودر می شود و توی هوا پراکنده می شود. وقتی آن را در دهان گذاشتم مثل این بود
که حضرت آدم به سیب ممنوعه گاز زده باشد. چنان جادویی که کم مانده بود برق از سه فازم بپرد!!!
اشک توی چشمانم جمع شد و رو به پدر و مادر گفتم : بی نهایت .... نتوانستم جمله ام را تمام کنم
چون کیک پودر شد و راه گلویم را بست جوری که نزدیک بود خفه شوم. بابام گفت : کوفت بخوری . یک
کم یواش تر . مگر دزد دنبالته ؟
هر طور بود آن تکه را تمام کردم. اما می دانستم دیگر نباید به بقیه اش دست بزنم . پدر و مادر م دوباره
تکه ای دیگر خوردند . و تازه کیک نصف شده بود. پلاستیک رویش کشیدند و همان طور روی میز ماند.
شب ، با دندانهای مسواک زده به رختخواب رفتم . بوی کیک توی اتاق پیچیده بود . در تاریکی می
توانستم حدس بزنم کجاست . احساس می کردم از شدت گرسنگی در حال مرگم . مدام به خودم می
گفتم آرمانی دارم که ارزشمند است . این یک مبارزه است و خودم خبر ندارم. باید تحمل کنم ، باید
نشان بدهم که با اراده ام. اما می دانستم که کیک کجاست . خودم را می دیدم که از روی تخت بلند
می شوم و به طرف میز می روم و کیک را به آشپزخانه می برم و حسابش را می رسم... اما اتفاقی
نمی افتاد . فکر می کردم اگر اتفاقی نیفتد معجزه است . حس می کردم دارم کوچک می شوم . ضعیف
می شوم. انگار کیک از من بزرگتر بود . چیزی بود فراتر از من ، فراتر از همه چیز، فراتر از آن آرمان
مسخره. انگار داشت به وجود حقیرم در تاریکی میخندید. بالاخره هر طوری بود خوابم برد.
امروز داشتم به این خاطره فکر می کردم. نمی دانم چی شد که آن کیک از میان غبار آن همه سال یک
هو بیرون آمد. الان دارم خودم را برای امتحان شیرینی پزی دو که در نوزدهم مهر ماه برگزار می شود
آماده می کنم . نوزده آبان امتحان آشپزی دارم . امتحانها ی شیرینی و آشپزی یک را هم در ماههای بعد
باید بدهم. نمی دانم این راه به کجا ختم خواهد شد . نمی دانم از کجا سردر خواهم آورد . فقط ، حالا
به رنجی فکر می کنم که روزی می کشیدم و الان خاطره ی لذت بخشی ندارم که تعریف کنم.
داشت قصه ی یک فیلم را تعریف می کرد. خمیر را گلوله می کرد و می داد دست همکارش. نانوایی
خیلی خلوت بود مشتری فقط من بودم و مردی که آن طرف تر نان هایش را خنک می کرد. جوانک تند
تندحرف می زد . هم حرف می زد هم کارش را انجام می داد. لاغر و ریزه و سیاه سوخته بود . یک پیژامه
آبی و یک زیر پیراهنی سفید چرک مرده پوشید بود. می گفت مرد توی فیلم دخل همه را آورد . خیلی
قشنگ دخل مردم را در می آورد . بعد گفت که مرد رفت و یک زن را لخت کرد. یعنی لباسهاش را در
آورد.... به اینجا که رسید فروشنده که روبروی من ایستاده بود به من اشاره ای کرد و رو به جوان گفت که
ساکت باشد. جوانک ساکت نشد اما صدایش را پایین تر آورد. جوری که من به سختی می شنیدم.
همکارانش همه داشتند می خندیدند. توی نانوایی یک پنکه روشن بود که هوای گرم را کمی جا به جا
می کرد . یک آگهی در مورد قیمت هر کیلو نان و هر عدد نان و روزهای تعطیلی نانوا به دیوار زده بودند. از
دم پیشخوان تا جایی که جوانک کنارتنور ایستاده بود و سخنرانی می کرد فقط سه قدم فاصله بود. آن
پشت نمی دانم چه بود اما فکر می کنم کیسه های آرد و بقیه ی چیزها را آنجا گذاشته بودند اما یک
جورهایی حس می کردم که بقیه ش تنور است . انگار جوانک و دوستانش بازیگرانی در این سو بودند و
تنور داغی که نان تویش می گذاشتند تمام مغازه را گرفته بود . اصلا انگار تمام مغازه تنور بود و من ، در
این سو فقط یک تماشا چی . از خودم پرسیدم مرد توی فیلم که همه را ناکئوت کرد و در پایان پاداشش
زنی لخت بود خوشبختر بود یا نانواهای روبروی من در آن نانوایی کوچک و دلگیر ؟ با این حال ، قیافه
های خندان آنها چیز دیگری می گفت. به نظرم مرد توی فیلم واقعی نبود . اگر چه آنها فکر می کردند در
مورد یک آدم واقعی حرف می زنند. فروشنده ساکت و معقول نگاهم کرد و ازم خواست تا نانها را بشمرم.
زیرپیراهنی نپوشیده بود و لباسهایش تکمیل بود . کمی خجالت کشیدم . شاید چون فکر می کردم که او
نه بازیگر است نه تماشاچی.

پست جدیدی را که گذاشته بودم همین الان حذف کردم به همین دلیل مجبور شدم مطلب فوق را به جایش بگذارم. این نوشته تکراری است و مربوط به خرداد 86 است . با کمال معذرت.
پنجاه سال پیش ، دختر و پسرهای ایرانی ممکن بود هیچ وقت عاشق نشن. اغلب، ازدواج می کردن.
یک ازدواج بدون عشق و تمام. البته گاهی پیش می اومد که کبوتر عشق بر پشت بوم خونه شون
بشینه اما منظور من ، آن اکثریتیه که به دلیل محیط و شرایطشون هیچ وقت درگیر هیچ ماجرایی نمی
شدند. مثلا مادر خود من با پدرم از طریق خواستگاری ازدواج کرد و همه ی ماجرای زندگی ش همین
بود . هر چند تعریف می کنه که قصه های عاشقانه ی دیگران رو از طریق مجلاتی که در آن زمان چاپ
می شد ، دنبال می کرد. جالب اینجاست که این روزها برعکس قدیم ، هر کس می تونه ماجرایی داشته
باشه. همان طور که هر کس در خونه اش تلفن و کامپیوتر و یخچال و تلوزیون داره ، به برکت سر
ارتباطات جمعی ، فرصتی هم برای عاشق شدن داره. هر جوانی ، حد اقل تا سن 25 سالگی دچار یک
عشق سوزناک و غم افزا شده که مثل کلافی سردرگم زندگی ش رو در هم پیچیده باشه. عجیب اینه
که اگه از یک جوان بپرسی تا به حال عاشق شدی ، بگه نه !! حتما چیزی رو پنهان می کنه. البته شاید
هم کسی پیدا بشه که چنین تجربه ای نداشته باشه. به هر حال منظور من همون اکثریتیه که در ابتدا
به اون اشاره کردم.
دوست دختری دارم که چند سالی از خودم کوچکتره. دختر فوق العاده آروم و نازیه. کوچولو و ریزه با چهره
ای ملوس و لطیف. صداش اونقدر زیره که اگه توی یه جای شلوغ باشی به سختی می شنویش. مدام
باید گوشت رو به دهنش نزدیک کنی و بپرسی چی ؟ پریروز به م تلفن کرد و گفت : " فرشته دلم
خیلی گرفته ، بیا بیرون با هم یه قدمی بزنیم." با هم در یه پارک قرار گذاشتیم. قبل از اینکه شروع کنه به
حرف زدن می دونستم می خواد چی بگه . گفت همون مردی که از شش ماه پیش باش آشنا شده ،
دوباره تماس گرفته. از روز پنج شنبه امونش رو بریده از بس تماس گرفته. گفتم اگه می خوای وقتتو تلف
کنی چرا با یه مرد مجرد تلف نمی کنی؟ این یارو که زن داره ! همه ش دوبار دیده بودش اون هم همون
شش ماه پیش. دیگه هر چی بود با موبایل بود یکی دو بار با موبایل صحبت کرده بودند و بقیه ش همه
ش با پیام کوتا ه بود. به نظرم خنده دار می رسید که آدم از طریق پیام کوتاه از کسی خوشش بیاد چه
برسه به اینکه عاشق بشه ! دوست من از اون دخترایی هست که مخالف ارتباط با مردهای زن داره اما
طرف نمی دونم چطور قاپ اونو دزدیده که حالا به یه ارتباط " سالم " تن داده . می گفت :" مردا مثل ما
زنا نیستند، ما می خوایم مالک اونا بشیم در حالی که اونا فقط می خوان دوستی کنن. اونا به دوستی
اعتقاد دارن ولی ما معنی این دوستی رو نمی دونیم." مطمئنم اگه شش ماه پیش من این حرفو بهش
می زدم اصلا قبول نداشت اما حالا چون تو هچل افتاده بود..... گفت روز پنج شنبه از صبح دیر از خواب
بیدار شده و چون برای رفتن به سر کار عجله داشته موبایلش رو روی تخت خوابش جا گذاشته. وقتی
برگشته دیده همان دوستش یک عالمه sms براش فرستاده. مدتی بود که ارتباطش با او قطع شده بود
چون فهمیده بود طرف زن داره . اما الان که طرف مدام پیام کوتاه فرستاده و علت سکوتش رو فهمیده
بیشتر تماس می گیره. تا دیروز که موبایل مرد به دست زنش می افته و زنش به دوست من زنگ می زنه
و یه آدرس الکی رو می پرسه . بعد دوباره زنگ می زنه و باز یه حرف دیگه می زنه. پرسیدم:" آخه این
مرتیکه چرا موبایلش رو داده دست زنش؟ قضیه خیلی مشکوکه ها !! " گفت :" نه بابا چیزی نیست ."
گفتم : " جدی جدی در این مدت فقط پیام کوتاه برای هم فرستادید؟ " گفت :" فقط پیام کوتاه " می
دونستم ممکنه از طریق اینترنت عاشق شد اما از طریق پیام کوتاه .....
از زمین بلند می شم، سعی می کنم کمی بالا برم. یه جوری که هم کاملا بالا باشم و هم بتونم همه
چیز رو ببنیم . دوست کوچولو ناز نازی خودم رو می بینم که موبایلش رو روی تختش جا گذاشته و با
عجله داره تاکسی می گیره که بره سر کار. موبایل مدام جیر جیر می کنه و علامت های عجیب و غریبی
روی صفحه اش ظاهر می شه. من از این علامتها سر در نمی آرم. چون نمی تونم چیزی ببینم. صفحه
ی موبایل خیلی کوچیکه . تخت خواب رو می بینم و کمد دیواری ، یک میز توالت ظریف با وسایل روش و
یه پنجره که به حیاط خلوت باز می شه. هیچ کس توی اتاق نیست که موبایل رو برداره و علامتها ی
روشو بخونه.....
یه نگاهی به این جا بندازید لطفا : قورباغه ی من می شی ؟ .jpg)
این جمله را دوست دارم : با شمع خودت دنیا را روشن کن
از این جمله هم بدم می آید : اگر تو نخواهی تغییر کنی دنیا تو را تغییر
می دهد.
امروز یک فیلم فوق العاده دیدم به نام شورت کاتس به کارگردانی رابرت آلتمن و بازیگری تیم رابینز ،
مادلن استو ، جولین مور و چند نفر دیگر . فیلم چندان جدیدی نیست و به گمانم مربوط به ده سال پیش
یا چیزی این حدود باشد. ساعت چهار عصر فیلم شروع شد و تا ساعت هشت و نیم گیرش بودم. البته
در این میان دو تلفن داشتم و کمی صحبت کردم و اگر آین تلفنها را منهای زمان فیلم کنیم باید سه
ساعت شده باشد. وقتی به فیلمهایی که در تلوزیون خودمان به نام فیلم به خورد ما میدهند فکر می
کنم ، حد اقل ، فقط از لحاظ زمان خیلی به نظرم مسخره می رسند. فیلمهایی به مدت 65 دقیقه یا
حداکثر 85 دقیقه! اما از زمان که بگذریم ، مدتها بود که فیلمی مرا میخکوب خودش نکرده بود . همه
چیزش را دوست داشتم هم داستانش را هم موضوعش را هم پرداختش را هم گفتگوهای با مزه و معنی
دارش را هم بازیگرانش را و هم تفکر درونی آن را . زوج هایی که به نحوی با هم مشکل دارند و این
مشکل چنان است که زندگی شان را تبدیل به جهنمی کرده است. رابرت آلتمن با نگاهی طنز آلود و
سرخوشانه به سوتفاهمهای روابط انسانی پرداخته اما مشکل اگر چه روزمره است اما خیلی جدی به
نظر می رسد به طوری که در طول فیلم دختری خودکشی می کند، کودکی می میرد و در انتها زنی هم
کشته می شود. همه ی اینها بدون هیچ ماجراجویی یا بالا پایین رفتن خط داستان پیش می آیند.
در طول فیلم خواننده زن میانسالی در یک مشروبفروشی مدام می خواند . ترانه هایش آنقدر زیبا و پر معنا هستند و
با چنان سوز و صمیمت و سادگی می خواند که دوست داشتم همه ی آنها روی یک سی دی ضبط کنم
و گاهی گوش کنم. مثلا یکی از آنها : دیروز فکر می کردی تو مالک دنیایی / روز بعد می بینی دنیا مالک توست
یا : در آسمان رنگین کمان را می بینی / فکر می کنی می خواهد ببارد / اما می بینی فقط درد و غم است که میبارد.....
این فیلم ، فیلم مورد علاقه ی شما خواهد بود به شرطی که مثل من دوستدار روابط پیچیده ی زنها و مردها باشید.
راستی گوش شیطان کر کتاب مزخرف من هم رو به اتمام است و انتظار دارم تا آخر شهریور بالاخره آن را تحویل ناشر بدهم.

در این مورد خاص انگار نمی توانم ساکت بمانم: همین الان در سایت هفتان لینک مصاحبه ای با محمد
ایوبی را دیدم که حرفهای خشک و تحکم آمیز و قاطعانه ای در مورد ادبیات ایران زده است. اینکه هر
دهه ادبیات ایران یک گام عقب تر رفته است. مثلا دهه ی هفتاد نسبت به دهه ی شصت عقب است و
دهه ی هشتاد نسبت به دهه ی هفتاد. ایشان چنان با اطمینان حکم صادر کرده اند که معلوم نیست
روی چه حسابی مصاحبه را انجام داده اند. اگر چه ، فکر می کنم مصاحبه ی ایسنا هم به کوتاهی و
احمقانه بودن مطلب کمک کرده است. چون مصاحبه ها ی این خبر گزاری ، معمولا بدون هیچ توضیحی ،
کوتاه و دم بریده اند. گاهی این قبیل کار چون حالت خبری دارد جالب از آب در می آید ولی برای صدور
حکمی این چنین قطعی آن هم در مورد سه دهه ادبیات ایران مصاحبه ی حاضر واقعا قاصر است. آقای
ایوبی گفته اند که هیچ کدام از داستانهایی که در دهه ی هشتاد نوشته شده حتی با یک کار هوشنگ
گلشیری قابل مقایسه نیست و در طول این مدت رمانی به زیبایی رمان چشمهایش از بزرگ علوی
نوشته نشده ! واقعا این اظهار نظر برای من عجیب است چون اصلا نمی دانم کجای رمان آبکی و تقلیدی
چشمهایش که به سبک کارهای از مد افتاده ی سالهای گذشته ی ادبیات غرب نوشته شده ، می
تواند زیبا باشد ؟ رمانی با شخصیت پردازی بسیار ضعیف و سیاه و سفید و موضوعی رمانتیک آبکی که
حتی رد پایی از رنج ها و مصائب واقعی انسانی در آن دیده نمی شود . آن هم در زمانی که نویسنده ها
غالبا از قشر مرفه بودند و امکان تجربه اندوزی و سفر و همه ی کوفت و زهرماری بیشتر از مای نویسنده
ی این دوره ی نکبت داشتند. از طرفی آقای ایوبی که نمی دانم چند ساله است و گرایشش در کدام
شاخه ی ادبیات است ، زنان داستان نویس را هم بی نصیب نگذاشته اند و آنان را هم موجوداتی همه
یک شکل با کارهایی که هیچیک بر دیگری ارجح نیست ، نواخته اند و گفته اند که زنان فقط تعدادشان
بیشتر شده و کاری در خور ارائه نداده اند. ایشان ، اما حتی یک مثال در این مورد ذکر نکرده اند و کسی
که موردی را در ادعایی چنین قاطعانه نمی آورد ، به گمان نزدیک به یقین من اصلا از ادبیات این دوره یا
هیچ نخوانده یا اگر خوانده ، خوانده هایش کاملا محدود به یک یا دو نفر بوده و هما نها را ملاک قرار داده
است.
اینکه در دورانی هستیم که هیچ کس خودش را شاگرد نمی داند و همه خود را استاد می دانند اصلا
مهم نیست ، اما به باور من حتی سختگیرترین استادان هم تا این حد قاطعانه در مورد هیچ چیز حرف
نمی زنند و گاهی گوشه چشمی به نظریه ی نسبیت انشتین دارند.
نمی دانم به چه علت در قالب قدیمی وبلاگم لینکها و تصویر کتابها و همه ی توضیحات دیگرحذف می
شدند یا حد اقل روی کامپیوتر من قابل دیدن نبودند . به همین دلیل مجبور شدم این قالب بی ریخت را
انتخاب کنم . اگر کسی قالب بهتری سراغ دارد ممنون می شوم که راهنمایی ام کند.
توضیح : فکر کنم اگر فعلا به همین قالب بد ترکیب قناعت کنم بهتر باشد. چون چندتا از قالبهایی که دوستان پیشنهاد داده بودند را امتحان کردم یا دیر باز می شدند و یا اسم وبلاگ مرا منعکس نمی کردند و کلا خیلی جوان پسند و دخترانه بودند. به هر حال از دوستان عزیزم که آمده اند و به وبلاگ متروک من سر زده اند و پیشنهاد داده اند ممنون.
.....................................................................
ُ شنید کسی فحش داد. فحش بدی بود. خیلی آب نکشیده. فحشها معمولا اب نکشیده اند. اما آدم مثلا
وقتی در تنهایی به آنها فکر می کند خیال می کند چیزی نیست به جز یک مشت کلمات تو خالی
بدریخت و کج و معوج . اما وقتی از زبان دیگران با صدای بلند می شنوشان جور دیگری می شوند: خیلی بد می شوند ُ خیلی بد...
سرک کشید . دید دو جوان ُ یک هو ُ یک سپور شهرداری را محکم هل دادند . سپور با آن لباس نارنجی
اش که از دور جیغ می زد سعی کرد برای اینکه زمین نخورد یک دستش را به گاری اش بند کند ُ اما
ضربه ظاهرا شدید تر از این حرفها بود. مرد نارنجی پوش ریز نقش خیلی سریع زمین خورد . و سرش
زودتر از بقیه ی جاهای دیگرش با زمین تماس پیدا کرد. و از آن فاصله بامب صدا کرد. مثل هندوانه ای
که محکم زمین کوبیده باشندش .هر دو جوان ایستادند و برای لحظه ای افتادن مرد را تماشا کردند. بعد
پا به فرار گذاشتند.خیابان خلوت بود و به جز یکی دو نفر کسی شاهد جریان نبود . سوز سردی می آمد .
اما هیچ کدام از اینها مانع نشد که او نزدیک نرود و سپور نارنجی پوش را که دراز به دراز روی زمین افتاده
بود و جم نمی خوردنگاه نکند. اما جرئت نکرد خم شود و به مرد دست بزند. سیگاری از جیبش درآورد و
راه افتاد. دید چند نفر به مرد نزدیک شدند یکی پرسید "چی شده آقا ؟ " یکی دیگر گفت :" مثل اینکه
مرده "
دستهایش را توی جیبش کرد ورفت آن طرف چهار راه که مثل چهار راه های خیابانهای خاکی فیلمهای
وسترن بود . بیست دقیقه قدم زد . دوباره راه رفته را برگشت. وقتی دید مرد هنوز همان جا افتاده قلبش
شروع کرد به تپیدن و انگار اولین بار بودکه میدیدش. هیچ کس جرئت دست زدن به او را نداشت. همه
می آمدند نگاهی می کردند و می رفتند. ساعت داشت دوازده می شد. باید به خانه می رفت . تمام
شب را که نمی توانست توی خیابان پرسه بزند.
این ماجرا را برادرم برام تعریف کرد. البته با آب و تاب بیشتر . نمی دانم می شود از کلمه آب و تاب در توصبف صحنه ی یک مرگ استفاده کرد یا نه .اما هر چه بود یادم را به داستان دختر کبریت فروش هانس کریستیان اندرسن انداخت.
از همه ی دوستانی که این روزها مطالبشان را نمی خوانم و به کامنتها و مطالبشان جوان نمی دهم عذر می خواهم. من در مسافرت هستم و از کامپیوترم تا پایان تعطیلات عید دورم.
به کسانی که با اسم مستعار می نویسند اعتماد ندارم.
چه فرقی است بین من که با اسم واقعی خودم می نویسم و کسی که با یک اسم
غیر واقعی ، یک اسم مستعار می نویسد ؟
به نظر ساده می رسد : نوشته نوشته است و نویسنده اش مهم نیست . واقعا ؟
فرقش در این است که من از خودم ، خود واقعی ام مایه می گذارم ولی نویسنده ی با اسم قلابی پشت چیزی سنگر می گیرد که امیدوار است سپر خوبی برای حرفهایش باشد.
چطور می توانم به حرفهای کسی اعتماد کنم که نقاب به چهره دارد؟ به مدت چند ماه با یک دوست دوستداشتنی اینترنتی آشنا شدم و مرتب در جعبه ی پیامهایش برایش پیام می گذاشتم و مطالبش را با دقت می خواندم. کم کم متوجه شدم این دوست یا برایم پیامی نمی گذارد یا اگر می گذارد نیمی از آنها خصوصی است. این دوست ، اتفاقا
به اسم مستعار می نوشت. و راستش اصلا نمی دانستم با کی سرو کار دارم. اما برایم مهم نبود و مطالبش بیشتر برام اهمیت داشت. اگر چه گاهی به خودم می گفتم : ببین او که به اسم مستعار می نویسد مدام برایت خصوصی می نویسد اما تو که به نام واقعی می نویسی ، هر پیامی که براش می گذاری عمومی و قابل روئیت است . متوجه شدم اسم بی قابلیت اما واقعی من در جعبه ی پیامهای او جور عجیبی به نظر می رسد ، تمام کسانی که برای او پیام گذاشته بودند هم به اسم مستعار بودند. اسمهایی مثل یک نفر ، شبگرد ، دیوانه ، دلقک ، چلمن و .....
نمی دانم ، اما انگار آنها به زبانی صحبت می کردند که من نمی دانستم . مثل وصله ی ناجوری بودم میان آن اسمهای عجیب و غریب . مثل کسی که اسم شب را نمی دانست اما به زور می خواست وارد شود . سعی کردم من هم مثل خود وبلاگ نویس محترم خصوصی براش نظر بگذارم. بعد دیدم انگار نمی شود و عطای نظر گذاشتن را به لقایش بخشیدم. الان آهسته می روم و مطالب آن دوست را می خوانم . اما گاهی هم از یادآوری اینکه او معلوم نیست کیست تکان می خورم . و مثل کسی که در غذای خوشمزه اش مو دیده ، اشتهایم را از دست می دهم.
چند ماه پیش که می خواستم علاوه بر کلاسهای همیشگی داستان نویسی ام ، کلاس داستان نویسی در خانه داشته باشم ، در این مورد چند آگهی چاپ کردم . بعدا از بابت داشتن کلاس در خانه بالکل پشیمان شدم اما بردن آگهی ها به این طرف و آن طرف حکایتی داشت. اولش برایم شکنجه با اعمال شاقه بود که خودم بروم و آگهی ها را به دیوار جاهایی بچسبانم که مثلا به درد بخور بودند. هر روز آن را عقب می انداختم. اولین جایی که رفتم دو کتابفروشی معتبر شهر بود. یکی از آنها با آغوشی چنان باز مرا پذیرفت که جا خوردم. با سلام و صلوت آگهی ام را پشت شیشه چسباندند و هر وقت می رفتم کتا ب بخرم ، بهم تخفیف می دادند. آن یکی دیگر هم تقریبا تا دو ماه اگهی را پشت شیشه اش نگه داشت. در حالی که گفته بود فقط ده یا بیست روز نگه می دارد. اما همه جا این طور نبود. کتابخانه ی ملی که رئیس های مذکر طاق و جفتش همیشه توی دفتر تپیده بودند و بیرون نمی آمدند ، حالا ، زنی همسن و سال خودم رئیسش شده بود که نه تنها خوش تیپ بود که شیک پوش هم بود. باورم نمی شد در این اوضاع ، زنی با این شکل و شمایل بتواند رئیس شود ، چه رسد به رئیس کتابخانه ی ملی. ظهر بود و دیر وقت و داشت با کتابدارها حرف می زد. رفتم جلو و ازش پرسیدم می توانم آگهی ام را در آنجا بچسبانم ؟ نگاه تحقیر آمیزی به کاغذ سفید توی دستم که اسمم هم رویش نوشته شده بود انداخت و گفت : " از اینها در اینجا ممنوع است . ما فقط با ارشاد همکاری می کنیم" انگار من دارم برای سلمانی یا کلاس حرکات موزونم تبلیغ می کنم. اما با اینکه ردم کرده بود ، ازش بدم نیامد. انگار یک هو به زمان بچگی ام ، به گذشته های دور پرتاب شده بودم. زمانی که مردم از همه لحاظ مرتب تر از حالا بودند . یادم به مدیر و معلم های شیک پوش دوران دبستانم افتاد. اما به هر حال ، اعتماد به نفسی را که دو روز پیش کتابفروش به من داده بود این زن از من گرفت . انگار از خانه اش بیرونم کرده باشد. منی که یک عمر کتابخانه ها خانه ی دومم بودند... حاضر بودم شرط ببندم من بیشتر از او به اینجا آمده ام و از سوراخ سنبه هایش بیشتر خاطره دارم ولی حالا مالک او بود . حتی نپرسید کی هستم و برای چه می خواهم این آگهی را بچسبانم . به گمانم فقط چون می توانست امر و نهی کند و به عده ای دستور دهد رئیس شده بود و به هر صورت باید رئیس جایی
می شد ، کتابخانه یا آزمایشگاه فرقی نمی کرد.با یک مشت احساس ضد ونقیض دمم را روی کولم گذاشتم و بیرون آمدم . کاغذهایم را دومرتبه زیر تختم قایم کردم . اصلا حوصله نداشتم به جای دیگری بروم. مدتی گذشت وتلفنم زنگ زد . آقای زارع بود و می خواست کلاسهای همیشگی داستان را طبق روال معمول تشکیل دهد. یاد آگهی ها افتادم . اگر یکی دو نفر هم جذب این کلاسها یم می شدند بد نبود ! دوباره شال و کلاه کردم و آگهی ها را مثل مدرک جرم توی کیفم تپاندم و راه افتادم . این بار دانشکده ی ادبیات.
مدتها بود که دیگر وقتی به ندرت از چهار راه ادبیات رد می شدم حتی به دانشگاه نگاه نمی کردم . نه به ساختمان قدیمی دانشگاه کاری داشتم نه به دانشجویان . اما این دفعه با نظری خریدار و مشکوک نگاهش کردم. نمی دانستم از کدام طرف بروم. دنبال چند دانشجو را گرفتم و از سرسرا سر در آوردم.یک تابلوی تقریبا خالی به دیوار بود با چند آگهی کج و کوله آویزان ازش . یکی دو دانشجوی پسر با قیافه ها ی خواب آلود وعبوس و نگاهها ی تهی ، کتاب به دست روی نیمکت نشسته بودند. نمیدانستم اینها دانشجویان چه رشته ای هستند یعنی همه ادبیاتی بودند؟ یا چی ؟ خودم هم ادبیاتی بودم انگار .... دلم می خواست بگویم ببینید من هم ادبیاتی ام ، غریبه نیستم ....
وارد یک راهروی دراز شدم. شبیه بیمارستانهای پنجاه سال پیش ، ملال آور و دلگیر بود . کم نور و قدیمی و بدون کوچکترین اثری زیبا شناسانه . راه کتابخانه را پیش گرفتم . چند دانشجو دور میزها نشسته بودند. رفتم پیش کتابدار مرد و پرسیدم می توانم ایی آگهی ها را به یکی دو جای کتابخانه بزنم؟ با نگاهی متعجب ، انگار از فضا آمده ام نگاهم کرد . " ما اجازه نداریم خانم . اگر آگهی تان را بزنید ، می کنندش." پرسیدم : " آخه چرا؟ " " ما اجازه نداریم . " بعد پوزخندی زد : " این دانشجوها حتی حوصله ی درس خودشان را ندارند چه رسد به کلاس شما ! " گفتم " کلاس من را بر عکس درسهاشون مطمئنم که دوست خواهند داشت . "
خندید. گفت می توانم بروم پیش رئیس.
خلاصه چندین و چند بار از آن پله ها بالا و پایین رفتم . اصلا حس این را نداشتم که دارم از پله های جایی که می شود توش چیزی یاد گرفت بالا می روم . مثل این بود که داشتم از پله های مثلا اداره بیمه بالا یا پایین می روم. تمام مدت از خودم می پرسیدم چطور ممکن است اینجا آدم تجربه های تازه ای بیندوزد و چیزی بیاموزد . چیزی که به درد زندگی کنونی و احیانا آینده اش بخورد.
به هر بدبختی بود رئیس را پیدا کردم . اما نتوانستم ببینمش . فقط یک خانم منشی مدام حرفهای مرا به گوش او می رساند . همان طور که آن زن از اتاق رئیس پیش من می آمد که حرفها را رد و بدل کند یاد فیلمهایی افتادم که در آنها رئیسها را نمی شود دید. یکی از سوالهایی که از من پرسیده شد این بود برای کجا درس می دهید؟ برای خودتان ؟ حالا که دیگر از خیر کار در خانه گذشته بودم با سرافرازی گفتم نه . ما زیر نظر ارشاد هستیم. و این ما را چنان گفتم که لااقل خودم برای لحظه ای احساس قدرت کنم.

