تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

کارم به جایی رسیده ک خواب سگت را هم می بینم. همان سگ کوچولوی سفید پشمالو. می

خواهد از خیابان بگذرد که ماشینی جلوش ترمز می کند. صدای ترمزها دلم را فرو می ریزد . می بینم که زیر ماشین می رود اما دوباره  همان مسیر را با آن پاهای کوتاه از آن سر خیابان طی می کند تا بار دیگر برود زیر ماشین . نمی دانم این یک خواب تکراری است. به جای اینکه تو را ببینم آن سگ بدبخت را می بینم. تو که عین خیالت نیست. دلم می خواهد قصه ی خودمان را بدهم کسی بنویسد. یعنی قصه ی خودم را چون این تو بودی که وارد زندگی ام شدی و نه برعکس. به این سادگی که نمی توانم من و تو را باهم جمع ببندم ، می توانم؟ تو هیچ وقت نخواستی.

 

این روزها فکر می کنم یک طور بدی شده ام . بدجوری تنها مانده ام ، پرهام. دارم دوستانم را یکی یکی از دست می دهم. اولش به نظرم می رسد که خب ، پیش می آید. اما انگاریک جورهایی دافعه پیدا کرده ام و این اتفاقی نیست. شاید برای این است که همه لگد مالم کرده اند، بی ارزشم کرده اند. و من جاذبه ام را از دست داده ام. این برای یک زن فوق العاده سخت است. نمی دانم شاید هم زندگی چنین است که باید مدام آن را از نو بسازیم. اگر کسانی و چیزهایی از آن بیرون رفتند ، دوباره باید تلاش کنیم چیزهای جدیدی را جایشان  بگذاریم. اما چرا شراره همیشه همان است که بود؟ همان شوهری که در سن بیست و چهار سالگی باش ازدواج کرد، همان بچه همان همکاران، همان خانه ، همان زندگی... اما من....

وارد زندگی ام می شوی و انگار زندگی ام بی در و دروازه است از آن مثل یک رهگذر می گذری. سالی یک بار باید خانه ام را عوض کنم، خواهرم هر روز عاشق یکی می شود و خدایا از کجا بگویم؟

می دانی چرا یک باره این قدر دلم پر شده؟ دوباره آن آهنگ لعنتی را شنیده ام ، صبح داشتم می رفتم سر کار که نوار فروش گوشه ی خیابان آن آهنگ ترکی کذایی را که تو خیلی دوست داشتی گداشت. نمی دانم از کجا پیدایش کرده بود. ولی بالاخره نوار مورد علاقه ی تو به گوشه ی خیابان هم رسید.....

 

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

از بچگی می شناختمش . از وقتی که من یه دختر بچه بودم و اون یه دختر جوان. در اینجا می خوام یه اسم مستعار بهش بدم ، اگر چه می دونم از وجود وبلاگ من بی خبره. اما هیچ وقت دوست نداره درباره ش چیزی این ور و اون ور بنویسم . همیشه بهم گفته : " ببین فرشته ، زندگی من مال خودمه نمی خوام درباره ش چیزی بنویسی . من موش آزمایشگاهی تو نمی شم. " وقتی بچه بودم ، فقط همسن سالای خودم برام وجود داشتند ولی بعد که بزرگتر شدم چشام رو باز کردم و شروع کردم به دیدن بقیه ی مردم. حالا دیگه من نوجوون بودم و ثریا در اوایل بیست سالگی. من یه دختر دست و پا چلفتی خیالباف و تنبل و اون یه دختر فعال و پر انرژی با اعتماد به نفسی که سقف آسمون رو سوراخ می کرد. دلم می خواست فقط یکی از کارایی رو که اون می تونست انجام بده منم می تونستم اما به جز کتاب خوندن و پرخوری کاری ازم بر نمی اومد. در بیست و پنج سالگی با مرد مورد علاقه اش ازدواج کرد. اون موقع من هجده سالم بود. به جشن عروسیش رفتم. لباس سفید عروسی پوشیده بود کنار شوهر و فک و فامیلاش هی عکس می گرفت.

یه سال بعد از شوهرش طلاق گرفت. بخشی از داستان گربه ها رو در مجموعه ی همین جا روی زمین از زندگی اون گرفتم. بعدا که فهمید خیلی عصبانی شد. خیلی زود شنیدم که قاچاقی رفته به یکی از کشورهای درجه یک و کوچیک اروپایی و پناهنده شده. مطمئنم اگه اون موقع ازش می پرسیدن فرشته رو می شناسی ؟ می گفت نه. تمام مدت خودمو و اونو با هم مقایسه می کردم . به خودم می گفتم ثریا این کارو کرد اما من چی ؟ و مدام کوچیکتر و کوچیکتر می شدم و اون بزرگتر و بزرگتر.  سعی می کردم مجسم کنم حالا تو اروپا مشغول چه خوشیایی هست. چی کارا می کنه. چه جوری روی پای خودش می ایسته و گلیم خودشو از آب بیرون  می کشه و از تصور همه ی اینا سر گیجه می گرفتم. زد و چهار سال بعد، با خانواده ش رفتیم ترکیه به دیدن اون و برادرش که داشت ار آمریکا می اومد. توی یکی از هتل های استانبول با برادرش منتظر ورودش بودیم. اصلا یادم نمی ره وقتی چمدون به دست داشت از پله ها بالا می اومد. موهاش رو براشینگ کرده بود و یه بلوز سفید با یقه ی توری و یه دامن قهوه ای با کفش های پاشنه تخت قهوه ای پوشیده بود.

تعریف می کرد که با یه مرد اروپایی بدون ازدواج داره زندگی می کنه. اسمش فردریشه و قد بلند و بوره. موقع رفتن یه چپه دلار در آورد داد به باباش. چهار هزار دلار. چشام گرد شده بود . نه تنها گلیم خودش رو از آب در آورده بود ، حتی تونسته بود پس انداز هم بکنه. بعد که به ایران برگشتم ، شنیدم خیلی دیر به دیر به خانواده ش زنگ میزنه. حداکثر سالی یک بار. کسی ازش خبر درستی نداشت. تا اینکه همین پنج ، شش سال پیش سرو کله ش بعد از سالها ، برای اولین بار در ایران پیدا شد. وقتی تهران زندگی می کردم ، پیش منم اومد . می خواست کارای پاسپورت جدیدشو درست کنه و با امور خارجه کار داشت. از دیدن آپارتمان کوچیکم تعجب کرده بود، گفت " چطور اینجا دلت نمیگیره ؟ " گفتم " تازه اینجا هفتادو پنج متره . مردم در تهران توی آپارتمانهای چهل متری زندگی می کنند. " خودش یه ویلای هزار متری در حومه ی پایتخت داشت. یه شرکت ساختمونی سازی زده بود و چند نفری زیر دستش کار می کردند. با این حال ، یه جورایی حس می کردم این ثریا اون ثریای سر به هوای سابق نیست. دوست داشت حرف بزنه . با دقت تو چشام نگاه می کردو به حرفام گوش می داد. انگار داشت می دیدم. گفت از اون مردی که قد بلند و بوره و اسمش فردریشه دیگه خوشش نمی یاد و اونو مثل سگش می دونه. چون بد جوری وفاداره و مثل کنه بهش چسبیده . گفت دلش بچه می خواد اما از یه مرد ایرانی مغرور نه فردریش سگ صفت. گفتم " طفلکی فردریش ! می خوای باهاش چی کار کنی؟ " گفت " می خوام ولش کنم" اما ولش نکرد و زندگی اونا چهار سال دیگه هم ادامه یافت. تا دو سال پیش که ثریا خونه شو فروخت و رفت به یه کشور بزرگ و درجه یک اروپایی و فردریش رو تنها گذاشت.

نوروز امسال ثریا رو دوباره دیدم. اومده بود که یک ماه بمونه . موقع سیگار روشن کردن دستاش می لرزید و هی حرف می زد و حرف می زد. مدام بهم تلفن می کرد که باهم بریم بیرون یا من برم خونشون تا حرف بزنیم. می گفت کتابات رو بده بخونم. مبادا درباره ی من چیزی بنویسی ! شاید خودم نوشتم زندگی خودم رو بذار واسه خودم. " شنیدم که یک سالی هست که تحت نظر روانپزشکه. مدتی قرصاشو نخورده و حسابی به هم ریخته. روم نمی شد درباره ی مشکلش باش حرف بزنم . چون اصلا باورم نمی شد مشکلی داشته باشه. می گفت خیلی تنهاست توی خونه سه طبقه ش که کنار دریا بود ، تنها زندگی می کرد. هر چی گشته بود کسی رو پیدا نکرده بود.از تنهایی داشت قطره قطره آب می شد. می گفت دیده شیطون اومده و باهاش حرف زده    . صداشو به وضوح شنیده بود . با هم خیلی هم اختلاط کرده بودند . خدا رو هم دیده بود . حی و حاضر جلو روش . پرسیدم " جدی جدی دیدی؟ "

نمی دونستم این چه مشکلیه که ثریا پیدا کرده . افسردگی ، پارانوئیا ، شیزوفرنی؟ نمی دونم من که متخصص نیستم. اما می گفت حالا که اومده ایران و خانواده دور و برش هستند حالش بهتره. با این حال ، به هیچ وجه حاضر نیست تو این " کشور عقب مونده که آدم هیچ وقت خودش نیست و مجبوره همه ش نقش بازی کنه، زندگی کنه . " پرسیدم " راستی فردریش چی شد؟ وقتی ولش کردی نرفت سراغ زن دیگه؟"  گفت فردریش در سن 46 سالگی خدا بیامرز شد. همون موقع که ثریا داشت می رفت  در اون کشور بزرگ و پیشرفته مستقر بشه ، فردریش هم با یه سکته از دنیا می ره. با حسرت ازش حرف می زد و از اینکه ازش بچه دار نشده پشیمون بود. گفت همیشه آدم مرد زندگیشو پیدا نمی کنه و باید قدر چیزایی رو که داره بدونه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

پنجاه سال پیش ، دختر و پسرهای ایرانی ممکن بود هیچ وقت عاشق نشن. اغلب، ازدواج می کردن. یک ازدواج بدون عشق و تمام. البته گاهی پیش می اومد که کبوتر عشق بر پشت بوم خونه شون بشینه اما منظور من ، آن اکثریتیه که به دلیل محیط و شرایطشون هیچ وقت درگیر هیچ ماجرایی نمی شدند. مثلا مادر خود من با پدرم از طریق خواستگاری ازدواج کرد و همه ی ماجرای زندگی ش همین بود . هر چند تعریف می کنه که قصه های عاشقانه ی دیگران رو از طریق مجلاتی که در آن زمان چاپ می شد ، دنبال می کرد. جالب اینجاست که این روزها برعکس قدیم ، هر کس می تونه ماجرایی داشته باشه. همان طور که هر کس در خونه اش تلفن و کامپیوتر و یخچال و تلوزیون داره ، به برکت سر ارتباطات جمعی ، فرصتی هم برای عاشق شدن داره. هر جوانی ، حد اقل تا سن 25 سالگی دچار یک عشق سوزناک و غم افزا شده که مثل کلافی سردرگم زندگی ش رو در هم پیچیده باشه. عجیب اینه که اگه از یک جوان بپرسی تا به حال عاشق شدی ، بگه نه !! حتما چیزی رو پنهان می کنه. البته شاید هم کسی پیدا بشه  که چنین تجربه ای نداشته باشه. به هر حال منظور من همون اکثریتیه که در ابتدا به اون اشاره کردم.

 

دوست دختری دارم که چند سالی از خودم کوچکتره. دختر فوق العاده آروم و نازیه. کوچولو و ریزه با چهره ای ملوس و لطیف. صداش اونقدر زیره که اگه توی یه جای شلوغ باشی به سختی می شنویش. مدام باید گوشت رو به دهنش نزدیک کنی و بپرسی  چی ؟  پریروز به م تلفن کرد و گفت : " فرشته دلم خیلی گرفته ، بیا بیرون با هم یه قدمی بزنیم." با هم در یه پارک قرار گذاشتیم. قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن می دونستم می خواد چی بگه . گفت همون مردی که از شش ماه پیش باش آشنا شده ، دوباره تماس گرفته. از روز پنج شنبه امونش رو بریده از بس تماس گرفته. گفتم اگه می خوای وقتتو تلف کنی چرا با یه مرد مجرد تلف نمی کنی؟ این یارو که زن داره ! همه ش دوبار دیده بودش اون هم همون شش ماه پیش. دیگه هر چی بود با موبایل بود یکی دو بار با موبایل صحبت کرده بودند و بقیه ش همه ش با پیام کوتا ه بود. به نظرم خنده دار می رسید که آدم از طریق پیام کوتاه از کسی خوشش بیاد چه برسه به اینکه عاشق بشه ! دوست من از اون دخترایی هست که مخالف ارتباط با مردهای زن داره اما طرف نمی دونم چطور قاپ اونو دزدیده که حالا به یه ارتباط " سالم " تن داده . می گفت :" مردا مثل ما زنا نیستند، ما می خوایم مالک اونا بشیم در حالی که اونا فقط می خوان دوستی کنن. اونا به دوستی اعتقاد دارن ولی ما معنی این دوستی رو نمی دونیم." مطمئنم اگه شش ماه پیش من این حرفو بهش می زدم اصلا قبول نداشت اما حالا چون تو هچل افتاده بود..... گفت روز پنج شنبه از صبح دیر از خواب بیدار شده و چون برای رفتن به سر کار عجله داشته موبایلش رو روی  تخت خوابش جا گذاشته. وقتی برگشته  دیده همان دوستش یک عالمه sms براش فرستاده. مدتی بود که ارتباطش با او قطع شده بود چون فهمیده بود طرف زن داره . اما الان که طرف مدام پیام کوتاه فرستاده و علت سکوتش رو فهمیده بیشتر تماس می گیره. تا دیروز که موبایل مرد به دست زنش می افته و زنش به دوست من زنگ می زنه و یه آدرس الکی رو می پرسه . بعد دوباره زنگ می زنه و باز یه حرف دیگه می زنه. پرسیدم:" آخه این مرتیکه چرا موبایلش رو داده دست زنش؟ قضیه خیلی مشکوکه ها !! " گفت :" نه بابا چیزی نیست ." گفتم : " جدی جدی در این مدت فقط پیام کوتاه برای هم فرستادید؟ " گفت :" فقط پیام کوتاه " می دونستم ممکنه از طریق اینترنت عاشق شد اما از طریق پیام کوتاه .....

 

از زمین بلند می شم، سعی می کنم کمی بالا برم. یه جوری که هم کاملا بالا باشم و هم بتونم همه چیز رو ببنیم . دوست کوچولو ناز نازی خودم رو می بینم که موبایلش رو روی تختش جا گذاشته و با عجله داره تاکسی می گیره که بره سر کار. موبایل مدام جیر جیر می کنه و علامت های عجیب و غریبی روی صفحه اش ظاهر می شه. من از این علامتها سر در نمی آرم. چون نمی تونم چیزی ببینم. صفحه ی موبایل خیلی کوچیکه . تخت خواب رو می بینم و کمد دیواری ، یک میز توالت ظریف با وسایل روش و یه پنجره که به حیاط خلوت باز می شه. هیچ کس توی اتاق نیست که موبایل رو برداره  و علامتها ی روشو بخونه.....

                                                                     

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

نمی دونم بی پولی بد تره یا احساساتی بودن؟ من که به هر دوش دچارم و خوب این وضعیت رو می شناسم ، نمی دونم با کدوم یکی بیشتر می شه کنار اومد. اما اگه بخوام بگم کدوم بدتره، خب....فکر کنم بی پولی. بی پولی خیلی بلاها به سر آدم می یاره که همه می دونیم و نمی خوام اینجا درباره ش قلم فرسایی کنم. فقط می خواستم درباره ی ماجرایی که دیروز برام پیش اومد ، پست امروز رو پر کنم :

دیروز حوصله ی ناهار درست کردن نداشتم. به خودم گفتم اشکالی نداره به جاش شام درست می کنم و تو این مدت چیزی نمی خورم در عوض لاغر می شم. ساعت حدود یک و نیم شد که دیدم داره خیلی گرسنه ام می شه. ظهر بود و هوا بد جوری گرم و حوصله ی بیرون رفتن هم نداشتم. فکر کردم چرا مثل پولدارا تلفن نزنم و یه پیتزا سفارش ندم. بعضی وقتها آدم باید خودش رو لوس کنه. گوشی تلفن رو برداشتم و یه پیتزای گرون با مخلفات سفارش دادم. نیم ساعت بعد، صدای زنگ در بلند شد. گفتم :" دیدی ، چه راحت !" یه مشت پول گذاشتم تو جیب دامنم وهمان طور با لباس خونه راه افتادم. از پشت در صدای پت پت موتور می اومد. درو که باز کردم مرد جوون لاغری حدود بیست و هشت – سی ساله روبروم سبز شد. یه پیرهن سفید پوشیده بود شبیه پیرهن سفید فیلم های فردین. با یه شلوار سیاه ، دقیقا مثل فیلم های سیاه وسفید 45 سال پیش. خیلی لاغر بود ، چشمهای ریزش انگار یه جوری گم گشته بود و دودو می زد. معلوم بود توی این ظهر که ساعت حدود 2 بود داره برای یه خونواده می دوه. یا زن داره یا واسه پدر و مادر و خواهر و برادراش. فکر کردم ، همه ، همین طور عادی مثل من می یان دم در و سفارششونو تحویل می گیرن. اونم لابد همین فکر و می کردو به خودش می گفت یه مشتری کثافت دیگه که باید براش این همه راه رو بیام تازه این یکی ، فقط یه دونه پیتزا می خواد.از توی جعبه ی پشت موتورش جعبه ی پیتزا رو بیرون آورد و داد دستم. بعد دوتا بطری کوچولو یکی دوغ یکی نوشابه رو تو هوا گرفت و گفت : " کدوم یکی؟ دوغ یا نوشابه؟ " گفتم :" نوشابه" گف :" دوغ نمی خواین؟ " و تکرار کرد: " دوغ ؟ " مثل اینکه انتظار داشت دوغ را هم ببرم . بعد بسته ی سالاد را داد دستم. همه رو گذاشتم زمین. پول را دادم بهش. می خواست بقیه ی پول رو بده. توی جیب شلوارش رو گشت بعد رفت سراغ جیب پیرهنش و بالاخره یه چیزی پیدا کرد. فکر کردم که نباید ازش بگیرم و مثلا این انعامه. دستش رو دراز کرده بود که بقیه ی پول رو بده گفتم نه نمی خواد و درو بستم. صدای پت پت موتور که خاموش شده بود باز بلند شد. به خودم گفتم این یعنی خیلی عادیه دیگه !  این منم ، اونم اونه. و حالا می ره و برای یکی دیگه پیتزا می بره. هرکدوم نقش های جداگانه ی خودمونو داریم.

پیتزا رو رو میز گذاشتم . برش اول رو که خوردم متوجه شدم اصلا اشتها ندارم. انگار که توی غذا مویی یا حشره ای دیده باشم اشتهام رو از دست داده بودم.

به رستوران های زیادی رفته ام چه به دعوت دیگران چه به دعوت جیب  خودم . پیشخدمت های زیادی رو هم دیدم که با یه لبخند مصنوعی سفارش غذا گرفته اند اما این یکی.... یه جور دیگه بود. انگار که پشت یه رستوران رو دیده باشم ، انگار که خود رنج رو دیده باشم.

                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

روابط گاهی پیچیده می شن ، جوری که توضیح دادنش مشکله. روابط آدما همیشه موضوع مورد علاقه ی من بوده. رابطه ی دوستان ، عشاق ، غریبه ها ، والدین و فرزندان و .....

همیشه انگار دنبال رنجیم ، واسه همین این قدر به پیچیدگی علاقه داریم . ما وقتی به رنج کشیدن علاقه مند یم که دیگران برامون مهم می شن. عجیبه  که همیشه دیگران یعنی آدمای دیگه. چون چیزای دیگه به جز آدما ، معمولا نمی تونن رنجی به وجود بیارن. درخت ها ، گل ها ، حیوانات ، خورشید ، باران، ابرها ... وای خدا! انگار همه در خدمت ما هستند... دشمنی، دوستی ، رنج ، عشق، محبت، خشم ، و کینه و ..... وقتی به وجود میاد که پای آدما وسط باشه . خنده دار اینجاست که برای رسیدن به خوشبختی توی این دنیای به این رنگارنگی و متنوعی ما فقط به همنوعان خودمون چشم دوخته ایم. ذره بین دست گرفته ایم و فقط اونا رو زیر ذره بین برده ایم. دنبال یار می گردیم، دنبال دوست می گردیم ، می خوایم بچه دار شیم ، می خوایم به کمک دیگران پیشرفت کنیم.

یه مدت پیش به یه مهمونی دعوت داشتم. از اون مهمونی هایی که دوست دارم. فقط شش نفر . از مهمونی های شلوغ که کسی به کسی نیست و کسی به حرف کسی گوش نمی ده خوشم نمی یاد . شش نفر آدم بزرگسال ، هر یک از جایی ، وقتی دور هم جمع شن خیلی جالبه. چیزای زیادی برای گفتن هست یا حداقل شنیدن. در این جمع من بودم و خانم و آقای خونه که هردوشون آدمای دوست داشتنی هستند ، یک خانم دنیا دیده به همراه شوهرش که از من چند سالی بزرگتر بود و یک آقای دنیا دیده که تازه از خارج اومده بود. بین اونا ، انگارهمه دنیا دیده بودند جز من. اون شب از سه چیز بیشتر حرف زده شد: سفر ، سیاست و اجتماع. من بیشتر شنونده بودم و خانم مهمان که اتفاقا به خارج سفر زیاد کرده بود، حرف های زیادی هم برای گفتن داشت و همین طور آن آقا . خیلی دلم می خواست من هم چیزی بگم و اظهار نظر کنم اما چه می تونستم بگم؟  درسیاست آماتور بودم ، سفر خیلی خیلی کم رفته بودم در مورد جامعه هم حرفی قابل توجه تر از بقیه نداشتم.دلم می خواست ثابت کنم که اگه پاش بیفته منم می تونم جذاب و دوستداشتنی باشم ، می تونم مهم باشم . تمام مدت صبر کردم . ساعت هرچه بیشتر به نیمه شب نزدیکتر می شد فکر می کردم بالاخره فرصتی پیش میاد . هم داشتم از صحبت ها لذت می بردم و هم قلبم می تپید چون فکر می کردم هر آن نوبت به من هم می رسه. ساعت از نیمه شب گذشت و سرانجام ، سه صبح وقت رفتن شد و دیگران همان طور جذاب باقی موندند و من خاموش. فکر می کردم فرصتم رو از دست دادم و نتونستم از کلمات جادویی خودم استفاده ای بکنم. کلماتم بیهوده در دلم رسوب کردند و کلام دیگران راه خود رو پیش برد.

سال گذشته برای کاری به تهران رفتم و در ضمن قرار شد یک دوست رو هم ببینم . یک دوست محترم که رابطه ای صرفا ادبی و روشنفکرانه باش دارم. حدود ظهر رسیدم . از پایین که زنگ زدم ، از بالا پنجره ای باز شد و سری بیرون اومد. تا به حال همدیگه رو ندیده بودیم. خنده داره که آدم دوستش رو تا به حال ندیده باشه؟ قبلا با هم کلام رد و بدل کرده بودیم ولی حالا دیگه موضوع مربوط به دیدار رودر رو بود.  جعبه  شیرینی روکه با خودم آورده بودم  دادم دست چپم و دست راستم رو به طرفش دراز کردم . از اینکه من اول پیشقدم شدم ، حس کردم یه جای کار می لنگه و انگار او از دیدنم خوشحال نشده. شاید هم امیدوار بوده که من میان راه پشیمان بشم و اصلا نیام. همه ی اینا در یه لحظه ی خیلی کوتاه اتفاق افتاد و اگه بگم زبان بدن یا به قول انگلیسی ها body language  چقدر گویا تر از کلامه اغراق نگفتم.

همین دو هفته پیش تلفنم زنگ زد و همون دوست تهرانی  پس از یک سال و اندی سر کله اش در شیراز پیدا شد. به دعوت دوستان شیرازی دیگه ش حالا در شهر من بود . برای صرف یک فنجون چای دعوتش کردم . برای اینکه دست خالی نیومده باشه یک جلد کتاب برام هدیه آورده بود. تمام مدت اون حرف می زد من گوش میدادم و گاهی اظهار عقیده ای می کردم. دم در موقع خداحافظی انگار کمی حواسم پرت شد چون دیدم یک آن دستش رو دراز کرده بود و من کمی دیر متوجه شدم ، اگر چه هرجوری بود باش دست دادم. اما فکر می کنم این غفلت من تاثیر خودش رو گذاشت.....

                                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یه همکلاسی دبیرستانی داشتم که بعد از ازدواج خواهرش با یه دانشجوی ساکن انگلیس ، دیگه آروم و قرار نداشت و دلش می خواست هر چه زودتر بره لندن. زد و جور شد و در بدترین سالها یی که انگلیس به هیچ کس ویزا نمی داد به اون و مادرش ویزا داد و بالاخره در سن بیست و هفت سالگی رفت اروپا. می دونستم ممکنه بره اما مطمئن نبودم اصلا باورم نمی شد که بهش ویزا بدند. توی مطب چشم پزشکی دائی ش منشی بود . یه روز به اونجا تلفن کردم و یه دختر دیگه گوشی رو برداشت . گفت : " نازی خانم تشریف برده اند انگلستان . " هنوز این صدا تو گوشمه. مدت ها گذشت شاید چیزی حدود یک سال یا بیشتر که یک روز در خیابون دوباره با خواهر بزرگش که ساکن ایران بود ، دیدمش . بازم به نظرم قابل باور نبود .چون فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمش. گفت برای همیشه برگشته. و شونه ای بالا انداخت. تازه بعدها فهمیدم که خودش در بازگشتش تصمیم گیرنده نبوده و مادر و خواهر ساکن لندنش او را به دلایل خودشون وادار به بازگشت کرده اند. نازی دیگه در فکر رفتن نبود و دنبال شوهر می گشت که اونم پیدا نمی شد. بعد از یه مدت یعنی چیزی حدود سه سال دوباره فیلش یاد هندوستان کرد. همه ش می گفت " نمی دونم چه جوری فراموش کردم . لندن همون جاییه که من می خوام. اروپا همون محیط مورد علاقه ی منه. " هر هواپیمایی رو که در آسمون می دید می گفت " یعنی ممکنه یه روز سوارش شم و برم اون ور؟ " این دفه به هر دری زد ویزا براش جور نشد. هنوز توی همون مطب دایی ش کار می کرد. گاهی می رفتم و بهش سر می زدم. یه روز که به مطب تلفن کردم ، صدای یه دختر دیگه رو شنیدم که می گفت " شهناز خانم تشریف بردند انگلستان" فکر کنم تا بمیرم این جمله رو فراموش نکنم.این دفه قاچاقی رفت . می خواست پناهنده بشه که شد چون از این موضوع ده سال گذشت و دیگه برنگشت.

 

آدمای زیادی رو می شناسم که رفته اند. جلوی چشمم یکی یکی همه رفتند. فامیل ، دوست ، آشنا.... بیشتر از اونچه که ازدواج ، مرگ ، یا حتی تولدی دیده باشم رفتن ها و مهاجرتها رو دیدم. یه نفر دیگه رو می شناسم که نویسنده بود و این اواخرکمی مشهور شده بود. سال ها قبل که تازه باش آشنا شده بودم و اونم هنوز چیز زیادی چاپ نکرده بود ، می گفت " هر نویسنده اگه بره ، اونجا خودش رو گم می کنه و دیگه نمی تونه بنویسه ، پس واسه چی بره ؟ هر کی بره خائنه ، حداقل به خودش خیانت کرده." اما اونم رفت . همین یکی دو سال پیش . حالا می فهمم اون موقع که این حرفا رو می زد شرایط براش جور نشده بود و الان چون شرایط جور بود ، گذاشت و رفت. موقع رفتن براش یه گودبای پارتی مفصل گرفتند با سی چهل نفر مهمون که منم یکی از اونا بودم. اون شب اصلا نمی دونستم اینجا چه کار دارم و معنی این بگو بخندها و موزیک ها چیه . عجیبه که در این سن هنوز معنی خیلی چیزا رو نمی دونم . نمی دونم رفتن چطور می تونه خاطره انگیز باشه که باید براش جشن بگیرند؟

اونایی که می رن یه جور خاصی هستند . همیشه یه عده هستند که می رند و یه عده که می مونند. هیچ کاری نمی شه کرد . می شه؟ شاید احمقانه به نظر برسه اما انگار اونایی که می رن اگه مردند ، معمولا راحت تر از بقیه به زنا یا دوست دختراشون خیانت می کنند و اگه زن باشند برای طلاق دغدغه ی چندانی ندارند. این اشتباهه که فکر کنیم اونایی که میرن بعد از رفتن تغییر می کنند . نه به نظرم آدما ، هیچ وقت تغییر مهمی نمی کنند. فقط خصوصیا تشون رو با خودشون این ور و اون ور می برند . اونا از همون اول ، از همون دوران هجده یا بیست سلگی حاضرند – اگه پای خوشبختیشون وسط باشه – مادر خودشون رو برای همیشه نبینند. البته " همیشه " لغتیه که به زمان حال تعلق داره و ممکنه بعدا عوض شه . اصلا همیشه یعنی چی ؟ مادر یعنی چی؟ مادر همون زنیه که مارو به دنیا آورده یا خاکی که در آن متولد شدیم و رشد کردیم؟

وقتی به رنگ پوستم ، به حالت و رنگ موها و چشم هام فکر می کنم وقتی فکر می کنم که این گونه ها و این انحنای بینی شبیه خیلی های دیگه در همین جاست و نه جای دیگه تنم می لرزه . اینکه شبیه افغانی ها نیستم ، شبیه عراقی ها ، ترک ها ، فرانسوی ها ، چینی ها یا آمریکایی ها نیستم . منم علامت دارم ، نشونه دارم . انگار روی پیشونیم داغ خورده . مثل اسب هایی که از حالت دم و یالشون می شه فمهمید که مال کجان .

اونایی که می رن اونایی هستند که می رن ، فقط همین . مثل اسب هایی که حصار رو می شکنند و می رن. کاش فقط فراموش نمی کردند که از کجا اومدند و به کجا رفته اند.

                                                          

                                                             

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دیروز رفته بودم سری به بازار انقلاب بزنم برای تایپ و کارای چاپی و اینجور چیزا. اما قبل از اون باید عرض پارک آزادی رو طی می کردم. خیلی دیر به دیر به این پارک می رم. اما هر وقت هم می رم ، محاله ممکنه که یاد گذشته ها نیفتم. دوران شونزده سالگی ، وقتی یه دختر مدرسه ای بودم و با همکلاسی هام به اینجا می اومدم. اون موقع ها هر وقت به اینجا می اومدم یه ماجرایی داشتم یعنی داشتیم. همیشه کسی یا کسانی بودند که سر به سرمون بگذارند و اذیتمون بکنند. که بیشتر اونا مامور بودند و پا تو کفش ما جوونای کم سن و سال می کردند که فقط برای هواخوری اومده بودیم پارک. اون موقع ها ، دوران جنگ بود و پارک ریخت قشنگی نداشت. خیلی فقیرانه و نا مرتب بود و اصلا بهش نمی رسیدند. اما برای ما کافی بود. حالا به هیچ وجه مثل سابق نیست. کاملا مرتب و تمیزه با چمنهای چیده شده ، گلکاری های منظم ، جدول ها و جاده های بازسازی شده و خلاصه خیلی دلباز و قشنگ ، چون پارک  بزرگی هم هست.

توی دستم یه پاکت کرانچی چی توز بود . یه روسری قرمز کوچولو پوشیده بودم با یه مانتو مد روز. آروم آروم از توی پاکت کرانچی در می اوردم و می خوردم و به گذشته ها فکر می کردم و اینکه حالا که تنها هستم و دارم چیز می خورم هیچکس کاری به کارم نداره. اگه اون موقع با این شکل و شمایل  ، تنهایی توی پارک سرو کله ام پیدا می شد ، حسابم با کرم الکاتبین بود. اصلا ممکن نبود قدم از قدم بردارم.

زیر سایه ی درخت ها ، ساعت ده صبح ، نسیم خنک و بوی درخت ها کاج یا نمی دونم سرو . خوشحال بودم که مسیرم از این ور افتاده. توی همین حال و هوا بودم که صدای اوهوم و سینه صاف کردن مردی رو از پشت سر شنیدم. بلافاصله فکر کردم که این صدا، صدای یه مرد پنجاه ساله است. بعد برگشتم و عجیب، بوی سیگار بدی زد زیر دماغم. انگار با دیدنش متوجه بو شدم نه با خود بو. واقعا یه مرد پنجاه ساله بود که روی یه نیمکت دراز کشیده بود و داشت خودش رو جا به جا می کرد و حواسش به هیچ جا نبود. یه ریش چند روزه ی خاکستری داشت و اصلا سیگار نمی کشید اما بوی سیگار بدی می داد. دوباره برگشتم و به راهم ادامه دادم. به نظرم جالب می رسید که با شنیدن صدا متوجه سن مرد شده بودم . نمی دونم این صدا رو چند بار شنیده بودم . نمی دونم چه حالتی تو این صدا بود که منو اینقدر در فکر فرو برده بود و انگار از زمین کنده بودم . مونده ام که این مرور گذشته ها ، یا بودن در محیط پارک و یا تجربه های بی شمار شنیدن صداهای مختلف است که منو اینقدر تیز بین کرده بود ؟ یه هو احساس کردم که خیلی چیزا می دونم . واقعا انگار از زمین بالاتر رفته باشم. انگار که به اندازه ی موهای سرم تجربه داشته باشم. انگار وارد تونلی شده باشم و ازش گذشته باشم. و این تونل، تونل زمانه.....

از خودم می پرسم فلسفه و حکمت وجود چیه؟ رسیدن به این تجربه ها؟ بلوغ یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟                                       

         

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin