در همسایگی پدر و مادرم در شهر آبادان زن و شوهری رو می شناسم که یک دختر کوچک شش ساله دارند. خونه شون بزرگه حدود پانصد یا ششصد متر. یادم می یاد هفت سال پیش به اتفاق دختر خاله م در جشن عروسی شون شرکت کرده بودم. عروس مثل عروسک زیبا و لاغر و ظریف بود. عروسک چیه ؟ این روزا می گن باربی. دوماد هم سفید رو و خوش تیپ بود. بعد از این هفت سال هردوشون خیلی تغییر کرده ن بخصوص زن . خودم، تازگی ها زنه رو ندیدم اما می گن خیلی چاق شده ، اونقدر که از در تو نمی ره. دو دانگ از خونه مال خودشونه و چهار دانگ مال برادرها و بقیه ی خانواده ی مرد . آبادان شهر بامزه ایه : دزد دو بار به خونه ی اونا زده و سه بار به خونه ی ما. یک بارش پارسال بود که من هم بودم حدود ساعت نه شب صدای شکستن شیشه رو شنیدم و چند لحظه بعد صدای قدمهای کسانی رو روی پشت بوم خودمون . بعدا مشخص شد که دزد در غیاب اونا اومده و چیزایی رو برده از جمله کیک تولد توی یخچال رو ! بعد هم از پشت بوم خونه ما فرار کرده .
الان در شیراز در خونه نشستم و دارم می نویسم. نمی خواستم از این چیزا حرف بزنم و راستش فقط قصد داشتم از همسایه ی پدر و مادرم بگم : روی پشت بوم که می ری ، می تونی توی حیاط اونا رو ببینی . اینجا زمانی خونه عموی من بود که بعد از جنگ فروختش . واسه همین چسبیده به خونه ی ماست. حیاط عجیب و غریبی داره. قدیما این طور نبود و یه خونه خیلی شیک و اعیانی و مرتب بود. وسط باغچه یه تل خاکه و اطرافش نی و چولان روییده . انگار داری توی بیابون قدم می زنی نه حیاط یک خونه . به غیر از خاک سفید و چولانها ، پنج نخل سرحال و تنومند هم در باغچه هستند . سر نخل ها از خونه ی ما معلومه . ما هم سه یا چهار نخل داریم که برعکس نخلهای همسایه میوه نمی دند . یعنی هیچ وقت خرما ندارند چون نرند. اما نخلهای همسایه بدون اینکه کسی عمل لقاح روشون انجام بده یا حتی آبشون بده هر سال صدها کیلو خرما می دند. باور کردنش برام سخته و اگه به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم . اما باد، فقط و فقط باد گرده های نر نخلهای ما رو به نخلهای ماده ی همسایه می رسونه و اونا رو بارور می کنه. مثل پیامی که از فاصله ی نه چندان دوری رد و بدل بشه..... اما این میوه ی به شدت شیرین و خوشمزه گره از کار هیچ کس باز نمی کنه. چون همسایه های ما از اونا استفاده هم نمی کنند ! خرماها زیر نخلها و حتی توی کوچه زیر پا له می شند یا می گندند. دیده م که رهگذرها به خرماها نگاه می کننداما می دونند که کاری از دست هیچ کس برنمی یاد. انگار که تقدیر این پنج نخل فقط تنهاییه . چند شب پیش ماشین شیک و مدل بالای همسایه و چند ماشین دیگه رو دم در دیدم . مهمون داشتند . اولین بار بود که دخترک رو می دیدم. از اونجا شناختمش که وصفش رو از مادرم شنیده بودم. موهاش صاف و لخت تا گردنش می رسید. چشمان درشت و صورت زیبا . آن قدر تمیز و شیک بود که می شد گذاشتش تو قاب و یک گوشه نگه داشت. خیلی پر طراوت درست مثل نخلها . انگار دخترک به جز من پنج تماشاچی دیگه هم داشت. معلوم بود به غیر از پدرو مادرش هواداران دیگه ای هم داشت که چهار چشمی مواظبش باشند و این طور بی مهابا بهش برسند. مثلا مادر بزرگ و دایی ها و عمه ها و خاله هاش..... مثل ملکه ای بود که مورد توجه همه ست . نمی دونم ، اما به گمونم دختر بچه آنچه رو که نخلها نداشتند او داشت. انگار که نه تنها از نخلها که از همه ی دنیا مهم تر بود.


