تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

اگر خوانندگان این وبلاگ همیشه لحن مودب منو شنیده اند ، این دفعه از همه عذر می خوام چون می خوام یه کم بی ادب بشم....امشب از زور بی کاری نشستم یه خرده تلوزیون تماشا کردم.

از سریال سرزمین سبز حرف می زنم . حتی با اسمش هم مشکل دارم. توی تیتراژ آخرش تاریخ ساخت اون 1376 ذکر شده. فکر کنم مال همون موقع باشه چون از قیافه ی بازیگران اصلی ، خسرو شکیبایی و رامبد جوان برمیا د که مال همون موقع باشه. اما دلیل پخش نشدنش رو در زمان خودش نمی دونم. خودم حدس می زنم لابد  از بس هچلهف بوده پخشش نکرده اند. هر کی دلیل دیگه ای داره لطفا بگه. اصلا نمی دونم از کجای کار می شه تعریف کرد . همه چیز اونقدر احساساتی و شعاری و آبکیه که حتی حرف زدن ازش آدمو مور مور می کنه. یعنی ممکنه برنامه ای تا این حد بد باشه؟ آره می شه . ساعت نه تا نه و ربع شبکه ی دو ، شبهای پنج شنبه تلوزیونتون رو روشن کنید تا ببینید آقایون چه زحمتی کشیده اند ! به تمام نقاط ایران سفر کرده اند . که بگویند ایران چه سرزمین با ابهت ، با حال ، پر گهر و متنوع و درخشانی است. و همه ی اینها چنان با ظرافت و شاعرانه گفته شده که آدم واقعا نتیجه ی دیگه ای هم نمی تونه بگیره لابد !

قسمت اولش رو فکر کنم تا نصفه نیمه دیده باشم. سر قبر مثلا عاطفه مامان خونواده شروع می شد. خواهر و شوهر خواهر و پسر کوچولوشون به همراه پدر و پسر که از این به بعد در قسمتهای بعدی هم می دیدیمشون. معلوم نیست سناریو نویس و کارگردان محترم ( که حالا اسمش نوک زبونمه اما  یادم رفته  ) به چه تمهیدی داستان رو خواسته بچسبونه به سریال اول یعنی خانواده ی سبز ؟ اصلا چه دلیلی داره یک سریال جدید که قصه اش هیچ ربطی به سریال مستقل دیگه ای نداره باید وابسته به اون باشه؟ جز اینکه اینقدر اعتماد به نفس کارگردان بالاست که فکر می کنه دست به هر کاری بزنه نتیجه می گیره. اصلا طرح داستان کجاست؟ سریال قصد قصه گویی نداشته؟ یا اینکه طرح داره اما کمرنگه ؟ نه فکر نمی کنم. چون اصلا طرحی وجود نداره . این افسانه که داستانهای امروزی می تونند بدون طرح باشند چیز پوچیه . چون نه بیننده ی فیلم و نه خواننده ی داستان بدون اینکه اتفاقی بیفته خیلی سخت می تونند جریانی رو دنبال کنند. مگر اینگه مبحث دیگه ای در کار باشه. مثلا فیلم مستند یا چیزی شبیه این. در سریال سرزمین سبز هیچ اتفاقی نمی افته . حتی از نوع کوچیکش . یعنی هیچی نه تغییر می کنه نه جلو می ره. چون اصلا هیچ جریانی در اون وجود نداره.

این از قصه.

اما با این همه شعار و حرفهای رو چه می شه کرد؟ این شاعرانگی زورکی ..... این همه نصیحت ، این همه سخنرانی ...

خسرو شکیبایی و رامبد جوان هم برای خودشون حکایتی دارند ! واقعا که هر دو شون سنگ تموم گذاشته اند و اون قدر دوست داشتنی اند که آدم نمی دونه چه جوری می تونه بازی جاودانه ی اونا رو فراموش کنه. یه صحنه ای که امشب دیدم : اونجایی که خسرو شکیبایی با اون بارونی تیره اش داشت به مردم زحمتکش بندر گل می داد. از پشت که دوربین بی حرکت داشت گل دادن اونو نشون می داد ، این حس رو القا می کرد با اون بارونی کلیشه ای فکر می کنه خیلی شهریه و داره بین دهاتیها عشق تقسیم می کنه و خیلی با این جماعت فرق داره. من نمی دونم خسرو شکیبایی در همه جا نه فقط این سریال ، چرا اینقدر حرکاتش نمایشیه . اصلا چی در خودش دیده که رفته بازیگر شده ؟ وقتی اونو با مهدی هاشمی و بازی ظریفش  مقایسه می کنم و اقعا نمی دونم چی بگم. اصلا قبل از نوشتن این مطلب می خواستم این دو تا رو با هم مقایسه کنم اما اسم فیلمهایی رو که بازی کرده اند دقیقا نمی دونستم و به همین دلیل از خیرش  گذشتم.

رامبد جوان هم که....

                        

 

                                      

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

کلاس ماشین نویسی درست نبش چهار راه مشیر بود. ساختمانی قدیمی ساز داشت. برای ورود به آنجا باید از دو ردیف پله ی سنگی بالا می رفتم و برای بالا رفتن از هر پله باید قدمهای بلندی بر می داشتم. همیشه دیر می رسیدم . کلاس ساعت سه بعد از ظهر شروع و پنج تمام می شد. صدای تق تق ماشین های کهنه از همان پاگرد اول می آمد. در چوبی را کنار می زدم ، کتم را در می آوردم و پشت یکی از ماشینها می نشستم. درس اول...درس دوم ... درس سوم...کاج ، ساج، بوق، عالیجناب ، شخص با ایمان.... نزدیک دو ساعت فقط باید همین ها را تایپ می کردم. مربی که زن چهل ساله ای بود ، می گفت باید با سرعت بیشتری تایپ کنم . انگشتانم سرعت لازم را نداشتند. بعد، یک دقیقه وقت می گرفت و همه شروع می کردیم به تایپ کردن. صداها آن قدر بلند بود که آدم خیال می کرد از شیشه ی پنجره هم بیرون می زند و وارد خیابان می شود. فکر می کردی وقتی رهگذران آن پایین ، این صداها را بشنوند سرشان را بالا می گیرند و به چار چوب پنجره ، آن جایی که تو سرت را برگردانده ای ، نگاهی می اندازند . اما رهگذران با سرهای فرو افتاده راه خودشان را می رفتند و انگار در عالم دیگری بودند . اتوموبیلها بوق می زدند وجوانکهای عاطل و باطل به دخترهای مردم متلک می گفتند. وقت که تمام می شد، مربی بعضی از برگه ها را نگاه می کرد. پیشرفت بعضی ها خوب بود . بعضی ها کلاس کامپیوتر هم می رفتند. برای این که دستشان تند شود به این جا می آمدند. اما همه می خواستند منشی شوند. منشی شدن منتهای آرزوشان بود. یک روز وقتی از پله ها بالا رفتم ، در چوبی را کنار زدم و کتم را در آوردم. مربی را ندیدم . مثل همیشه بوی بخاری نفتی همه جا را پر کرده بود.

مادر مربی مرده بود و به جز آن روز ، تا آخر هفته کلاس تعطیل بود. کاغذ را توی ماشین گذاشتم . عالیجناب....شخص با ایمان... اگر کاری پیدا نمی کردم چه می شد؟

ساعت چهار و نیم از کلاس بیرون زدم.

کنار یک دکه ی روزنامه فروشی ایستادم. روزنامه های مختلف روی پیشخوان چیده شده بودند. روزنامه فروش را که پیرمردی آبله رو و سبزه بود ، می شناختم . اما او مرا به یاد نداشت. پیر تر از سنش به نظر می رسید .وقتی بچه بودم از نوشت ابزار فروشی ای که رو به روی دبستانمان بود و او در آن کار می کرد، وسایل مورد نیازم را می خریدم. رویم نمی شد جلو بروم و آن روزها را به یادش بیاورم. از طرفی، درست هم نبود که جوانی اش را به یادش آورم. مدتی ایستادم و وانمود به خواندن تیتر روزنامه ها کردم. سرما نوک بینی اش را قرمز کرده بود و برای برداشتن و دادن چیزی به مشتری، مدام دولا و راست می شد. چشمان ریز دودوزنش هیچ احساسی را نشان نمی داد. دکه اش ، بیشتر به لانه ی سگی شباهت داشت که او تو ش پاسبانی می داد.

با این که دلم می خواست هر چه زودتر از آن جا بروم . اما همچنان ایستادم و توی جیبهام دنبال چیزی گشتم. 

 

داستان کوتاه آرزو از مجموعه ی خانه ها و خیابان ها انتشارات نیم نگاه چاپ ۱۳۸۰

                                            

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دوستم از مردی حرف می زد که در محیط اینترنت باش آشنا شده بود. در یک سایت دوستیابی عضو بود . از اینهایی که بسیاری از ایرانیان مقیم خارج هم در آن عضویت دارند. مدام براش ای میل های مختلف می رسید. مردهای جورواجور از مشخصات خودشون می گفتند و همیشه هم اول از شغلشون حرف می زدند . اینکه در آمد خوبی دارند و سرگرمی ها شون چیه . از سرگرمی هاشون می گفتند ولی هیچ وقت در نامه های بعدی به اونا اشاره نمی کردند. انگار یادشون می رفت، اوائل خودشون رو چه جوری معرفی کرده اند. دوست منم جواب همه رو می داد. حتی از سر نامه هایی که از خارج از کشور بدستش می رسید هم نمی گذشت. به هر حال تیری بود در تاریکی ! در سن سی سالگی فکر می کرد به آخر خط رسیده . ماجراهای مردهای اینترنتی هم روز به روز پیچیده تر و عجیب و غریب تر می شد. دختر بدی نبود. کمی گوشه گیر، کی نا امید ، هیچ اعتماد به نفس نداشت و خیلی هم رویایی بود . از اینهایی که به جای اینکه نزدیک رو ببینه ، همیشه دور رو می دید. یکی از کسانی که باش تماس گرفت مردی سی و هفت ساله و مقیم نروژ بود. پناهنده بود. از ایرانی هایی که در همین سالهایی اخیر فلنگ رو بسته اند و با یک عالمه دوز و کلک پناهندگی سیاسی گرفته اند . در واقع ، همونقدر که من از سیاست سرم می شه اونا هم سرشون می شه !

مرد دو پسر داشت : ده ساله و دوازده ساله. دوستم اولش فکر می کرد مثل بقیه از زنش جدا شده اما مرد تعریف کرد که بیوه است . یعنی اینکه زنش مرده. زنش رو در یک حادثه که به نظر دوستم مشکوک رسیده بود از دست داده بود. می گفت که یک روز رفتند پیش فالگیر و فالگیره توی قهوه ی زنه آتیش دیده و مرگ .... مرده حرف فالگیر رو جدی نگرفته اما زنه رفته توی فکر و غمگین شده. یک ماه بعد آبگرمکن منفجر می شه و زنه ، شوهر و دو بچه ش رو تنها می گذاره. مرد وقتی ایران بود توی بانک کار می کرد اما اون روزها خیلی خسته کننده می گذشتند و او از هیچ چی راضی نبود. اما حالا  هم راضی نبود چون به خاطر پاش که توی بازی فوتبال بدجوری ضرب دیده از کار بی کار شده بود و حالا با چندر غاز حقوق بی کاری زندگی می کرد و خیلی هم تنها بود و همدمی نداشت. دوستم پرسیده بود پس انگار زندگیش  فرقی با زندگی در ایران نداشت ! ولی او جواب داده بود توی ایران اگر چه دور و برش شلوغ بود اما اینجا بچه ها خوب تربیت می شدند و داشتند زبون نروژی یاد می گرفتند ! از زمین یخ زده ی دم خونه ی اجاره ایش می گفت که بچه ها با بی احتیاطی روش می دویدند . یک بار یکی از بچه ها افتاده بود و دستش شکسته بود و حالا هم مرد پاش رو عمل کرده بود و بستری بود و هر روز مجبور بود با دوستم گپ بزنه و بگه قصد ازدواج داره. اونا از طریق میکروفون با هم حرف می زدند . گاهی صدای مرد قطع می شد ، انگار می رفت و می رفت و دوستم در همون وقفه ای که پیش می اومد از خودش می پرسید که با این صدا چه کار داره؟ هر روز عصر ، وقتی که مرد از خواب پا می شد و بچه هاش توی اتاق دور و برش نبودند ، با یک زیرپیراهنی رکابی و چشمهای باد کرده وب کمش رو روشن می کرد و حال دوستم رو می پرسید. ازش می پرسید چرا از خودش حرفی نمی زنه و همه ش ساکته. دوستم بعد از دو ماه هنوز نمی دونست چرا ساکته و فکر می کرد یه جای کار باید ایراد داشته باشه. فکر می کرد این مردی که دو بچه داره و در نروژ پناهندگی سیاسی گرفته چطور ممکنه بیاد و او را از تنهایی در بیاره . بعد، یه روز تصمیم گرفت ، دیگه کامپیوتر رو روشن نکنه.

به م گفت : " یه نره خر بود ! فقط یه نره خر ! همشون نره خرند ، به چه درد می خورن آخه؟ "

دوستم الان داره فوق لیسانسش رو می گیره و دیگه کاری به اینترنت نداره . تا اونجا که خبر دارم توی دنیای واقعی هم هنوز دوست پسر نگرفته و تنهاست.

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یه خالکوبی روی بازوی راستش بود . تازه متوجه اون شده بودم . اما نتونستم همه ی نقش رو ببینم. نصفش زیر آستینش رفته بود ، نصف یه دایره. یه دایره ی آبی. انگار می خواست ثابت کند که به دسته و گروه خاصی تعلق داره ، انگار می خواست بگه اینم یه نوع شخصیته   یه نوع هویت.

هیچ زنی دور و برم نبود فقط خودم بودم با یه عده مرد ، توی کارگاه یه قنادی. دو تا پسر جوون حدود بیست سال ، یکیشون داشت با برس روی رولتها شکلات می مالید و یکی دیگه داشت خامه ی توی پاتیل رو با دستگاه می زد . صدای تالاق تولوق دستگاه اینقدر یواش بود که به زحمت شنیده می شد. یه مرد ریز نقش حدود 47 یا 48 سال مشغول آشپزی برای گروه بود. با اینکه تنها ، دومین روزی بود که به اینجا می اومدم برام خیلی آشنا بود . انگار از بچگی اینجا رو دیده بودم و دقیقا می دونستم که کجا این صحنه رو دیدم:  توی فیلمهای تلوزیون . یه محیط مردونه ی گرفته شبیه یه سلول زندان در آمریکا ، ایران یا هر جای دیگه . به همه ی هنرمندایی که این تصویر رو در ذهنم حک کردند باید تبریک گفت چون خیلی با امانت عمل کرده اند. اما تنها تفاوت در این بود که توی فیلمها مردها خیلی باهم حرف می زنند و حرفها شون هم خشن و پر از بد و بیراه است اما اینجا اصلا کسی حرف نمی زد و هر کی مشغول کار خودش بود. مطمئن بود م این به خاطر من که یه تازه وارد  اون هم از نوع مو نثش بودم ، نبود. مردها واقعا موجودات کم حرفی هستند ،اگر چه  خیلی راحت می شه با اونا ارتباط برقرار کرد.

یه هو متوجه شدم اشتباهی روی لایه کیکی خامه مالیدم که نباید. یه نگاه به اوستام که با همون دست خالکوبی شده اش کنارم ایستاده بود انداختم . با چشمای ورم کرده بهم زل زد. به شوخی گفت اگه درست کار نکنم ممکنه کتک بخورم. موشک که نمی خوام هوا کنم ، فقط باید روی کیک خامه بمالم.

 

پ.ن. عذر می خوام برای تکراری بودن مطلب. این روزها کمتر وقت برای وبلاگ نویسی دارم . اما سعی می کنم هرچه زودتر یه مطلب تازه بگذارم.

                                                              

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

داشتم مقاله ها و مطالبی رو که سالها پیش در مجلات مختلف چاپ کرده بودم ورق می زدم. مثلا مقاله های چاپ شده در مجله ی ادبیات و فلسفه . خوب یادمه که ده سال پیش وقتی چیزی در این مجله منتشر می کردم بابتش پول می گرفتم ، زمانی که تهران بودم و به شدت نیازمند پول . بابت هر مقاله ده یا پانزده هزارتومن به م می دادند که در اون زمان مبلغ خوبی بود اگر چه زحمت زیادی هم برای نوشتنشون می کشیدم. مقاله های پر و پیمون و چنان جدی که از بعضیهاشون می شه تا سالها استفاده کرد. همین طور بعضی از کارهام در مجله ی عصر پنجشنبه و جاهای دیگه. وقتی داشتم به همه ی اینها نگاه می کردم به نظرم عجیب می رسید که ده سال پیش در سن کمتر چنین نویسنده ی جدی و سخت کوشی بوده باشم ! از یادآوری این موضوع و بازخوانی مطالبم قلبم فشرده شد و حس کسی رو داشتم که دلش می خواد هرچه داره بده تا شاید بتونه زمان رو به عقب برگردونه. وقتی فکر می کنم در اون دوران طلایی تقریبا ، تمام کتابها مو چاپ کردم و هر دو ، سه ماه یک مقاله ی جدی می نوشتم و هفته ای یک بارهم به کتابفروشی ها سر می زدم... زمانی که ممیزی تا این حد شدید نبود و همه ما نویسندگان اونچه رو که در دلمون بود نسبتا می تونستیم  بیان کنیم و ترسی هم از مجوز گرفتن و سایر چیزها نداشته باشیم. چیز دیگه ای که نظرم رو جلب کرد انبوه اسم هایی بود که اون روزها برام آشنا بودند و حالا دیگه از شون خبری نیست و انگار محو شده اند. اسمهایی که روی کاغذ مجله ها می دیدم و در واقع ، زمانی همکاران نویسنده ی من محسوب می شدند و من حس رقابت با اونا رو داشتم ( و چقدر خوبه این حس رقابت در پیشرفت کار ! ) گاهی ، خیلی کم در اینترنت ، تک و توک می بینم که سایت دارند یا احیانا وبلاگ . و وقتی بهشون سر می زنم ، می بینم همه چیز تغییر کرده و اونا هم درست مثل خود من چندان جدی نیستند و روز به روز دارند زندگی می کنند و انگار قصد ندارند چیزی بنویسند که به درد آینده بخوره . یاد پیرمردها و پیرزنهایی افتادم که زمانی جوون بودند و وقتی بعد از مدتها به هم می رسند ، متوجه می شوند که دیگه هیچ چی مثل سابق نیست . انگار همه مسخ شده اند.

 

خب ، از اینکه وبلاگ دارم و می نویسم خوشحالم چون می دونم آدمی هستم که فقط به درد نوشتن می خوره و بس اما از طرفی دلم هم نمی خواد ، روز به روز زندگی کنم و بنویسم ، مثل بقیه ی وبلاگ نویسا. این فضای اینترنت ، درست عین روزگار ما کم حافظه است . می نویسی نه برای اینکه اثر مهمی از خودت به جا گذاشته باشی، بلکه می نویسی چون می خوای فقط برای یک لحظه باشی  : گذرا ، اثیری ، مثل نور.....

 

                                                            

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

قد من بلنده ، دقیقا یک متر و هفتادسانت . همیشه کفش های تخت صاف می پوشم. این جوری علاوه بر اینکه راحتم ، احساس می کنم خودمم. اما وقتی زنهایی رو با قد یک متر و پنجاه و هشت سانت می بینم که کفشهای پاشنه بلند پوشیدند، یه کم حسودیم می شه. اونا با یک کفش ده دوازده سانتی تازه می شن همقد من !  به همین سادگی ! به نظرم عادلانه نمی رسه . خیلی راحت می شه قد بلند شد و در عین حال ، با یک کفش پاشنه بلند ظریف، خانمانه تر و خوش تیپ تر به نظر اومد تا کفشهای تخت صاف که حتی پاها رو بزرگتر هم نشون می دهند.

دو سال پیش ، دل به دریا زدم و رفتم یک کفش پاشنه شش سانتی خریدم . شش سانت برای خانمهای قد کوتاه چیزی نیست اما برای من عین برج ایفله ! خصوصا اینکه پاشنه های این کفش مستطیل شکلند ، جوری که اصلا به درد پیاده روی نمی خوره و فقط توی مهمونی می شه ازش استفاده کرد. کفش مشکی و خوشگل و گرون قیمتیه  اما از بس نپوشیدمش نو مونده و کم کم داره از مد می افته. گاهی در کمد رو باز می کنم و از توی جعبه درش می یارم و نگاهی بهش می اندازم دوباره سر جاش می گذارم. توی این مدت دو ساله فقط دوبار پوشیدمش : یک بار برای مهمونی و یک بار هم که دیروز بود ، برای رفتن به خیابون و انجام کارهای متفرقه که احتیاج به پیاده روی و بدو بدو و از اینجا به اونجا رفتن داشت. صبح که از خواب پا شدم به خودم گفتم امروز کفش پاشنه بلندم رو می پوشم. دیگه طاقتم طاق شده و دلم لک زده بود واسه پوشیدنش ... خلاصه پوشیدم و رفتم توی خیابون .سوار اتوبوس شدم ، بعد تاکسی گرفتم ، بعد هم پیاد روی و بالا رفتن از پله ها و حتی یک بار بالا رفتن از یک نردبون آهنی که اصلا باورم نمی شد درست در همچه روزی باید از چنین جایی بالا برم و پایین بیام که دیگه خیلی سخت تر بود. راه رفتن با این کفش مشکل بود دیگه چه برسه به بالارفتن از نردبون آهنی ! اولش نمی دونستم به چه دلیل همه ش احساس خستگی می کنم . بعدکه دیدم حتی موقع ایستادن هم خسته ام ، فهمیدم دلیلش کفشه. زنها رو می دیدم که با کفشهای راحت ، از کنارم رد می شن ، چنان سریع و راحت که انگار در حال پروازند ، توی اون لحظه حاضر بودم کفشهای گرون قیمتم رو با یه کفش پاره پوره ی راحت عوض کنم. اما روم نمی شد یقه ی زنی رو توی خیابون بگیرم و ازش بخوام که کفشش رو با کفش من عوض کنه. تحمل کردم و باز هم تحمل کردم ، اما وقتی خونه رسیدم ، کفشها رو گوشه ای پرت کرم و هنوز که هنوزه اونجاست و نگذاشتمش توی جعبه.

به هر حال تجربه ی خوبی بود .  متوجه شدم چیزی رو که من به این سادگی دارم گاهی دیگران خیلی به دشواری بدست میارند ..... راستش این قضیه ی کفشها منو به فکرهای دیگه ای هم انداخت . که دیگه گفتن درباره ش اینجا طولانی می شه.

 

مجبورم این آگهی رو یک بار دیگه اینجا هم بگذارم . فکر کنم تا یک هفته یا ده روز باید تحملش کنم. اگر چه اغلب دوستان من اهل تهرانند که از اونها هم  پوزش می خوام.

 

 ا ینجا را فقط شیرازی ها بخوانند !

 

کارگاه داستان نویسی من از اول دی ماه برقرار است.

 

این جلسات   به دو بخش تقسیم می شوند : دوره ی مبتدی و دوره ی پیشرفته .

هر دوره دو ماه است . بحث های دوره ی اول عبارتند از :  1- خیال و واقعیت و تجربه  - 2- طرح  3- شخصیت پردازی  4- درون مایه و جهانبینی   5 - دیدگاه   6- نما دها ونشانه ها  7- نثر  8- فانتزی

 

دوره دوم : 1-   چگونه داستانمان را بنویسیم 2- تجربه و تحلیل  3- لحن 4- زمان  5- روایت ریز بین    6- فرم   7- تکرار و همکناری در ساختارداستان  8- راهکارها و توصیه های مفید برای نوشتن یک داستان خوب

 

علاقمندان می توانند برای اطلاعات بیشتر به آدرس ای میل من تماس بگیرند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فقط شیرازی ها بخوانند !

 

 

 

کارگاه داستان نویسی من از اول دی ماه برقرار است .

 

این جلسات   به دو بخش تقسیم می شوند : دوره ی مبتدی و دوره ی پیشرفته .

هر دوره دو ماه است . بحث های دوره ی اول عبارتند از :  1- خیال و واقعیت و تجربه  - 2- طرح  3- شخصیت پردازی  4- درون مایه و جهانبینی   5 - دیدگاه   6- نما دها ونشانه ها  7- نثر  8- فانتزی

 

دوره دوم : 1-   چگونه داستانمان را بنویسیم 2- تجربه و تحلیل  3- لحن 4- زمان  5- روایت ریز بین    6- فرم   7- تکرار و همکناری در ساختارداستان  8- راهکارها و توصیه های مفید برای نوشتن یک داستان خوب

 

برای اطلاعات بیشتر می توانید به آدرس ای میل من تماس بگیرید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                                              

                                                

                                                                         

 امروز  حدود ساعت دوازده و سی دقیقه  ظهر داشتم می رفتم خونه ،  هوا دلپذیر و آفتابی بود و از قدم زدن خسته نمی شدم.  ولی از اینکه جایی رو داشتم که برم و خستگی روز رو از تنم بیرون ببرم خوشحال بودم . اصلا انگار بابت همه چیز خوشحال بودم و خودم هم دلیلش رو نمی دونستم.  مسیر قدم زدنم بلوار دلبازی بود به نام بلوار ابو نصر که پر از خواربارفروشی و میوه فروشی و آژانس املاکه. توی پیاده رو  چشمم خورد به پسر جوانی که بساط میوه فروشی رو بر زمین پهن کرده بود و کنارش نشسته بود. بساطش رو بیشتر موز و پرتقال های سبز تشکیل می داد . و روبروی موزها هم یک قفس خیلی کوچولوی پرنده بود با پرنده ای خاکستری که نمی دونم چرا  از دور تا منو دید شروع کرد به بال بال زدن . یک لحظه ایستادم و نگاه سریعی به پرنده و پسر که بیست ساله به نظر می اومد انداختم و سریع گذشتم چون نمی خواستم فکر کنه که می خوام میوه بخرم. پسر چنان محکم روی یک جعبه  چوبی نشسته بود که انگار خیال داشت تمام عمرش رو اونجا روبروی همون قفس پرنده و موزها و پرتقالهای سبز سپری کنه. موهای صاف و بلندی داشت که تا پایین گردنش می رسید . و  اونقدر آروم به نظر می اومد که به گمونم حتی اگه می ایستادم هم  ازم  نمی پرسید چی می خوام . انگار فقط می خواست اونجا باشه. ساکت ، برعکس پرنده اش که اینقدر بی قرار بود.  نمی دونستم چطور می تونه تمام وقتش رو اینجا بگذرونه ، به این شکل ، در این سن . فکر کردم شاید قدرت جادویی بلوار ابو نصره که اونو تا این حد قانع کرده.

وقتی دیگه خسته شده بودم ، سوار تاکسی شدم در حالی که  همه ش از خودم می پرسیدم اون پرنده کنار بساط پسر چه نقشی داره . حالا که دارم این مطلب رو تایپ می کنم و یه اسم برای نوشته م  انتخاب کردم فکر کنم دلیلش رو  فهمیده باشم  .

                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

این پست رو  برای یک دوست می نویسم. نمی دونم خودش می دونه این مطلب برای اوست یا نه. اما از یک چیز مطمئنم : اینکه از نوشته ی من ممکنه دلگیر بشه .... راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی ننویسم اما نشد و من هر وقت حرفی برای گفتن داشته باشم خیلی سخته خودم رو  نگه دارم و باید حرفم رو بزنم. حالا هر چی که باشه.

می دونستم اشتباه نکرده ام ، می دونستم خوشبختی مثل پرنده ایست که در دل خود ما خونه داره و نه در محیط اطرافمون. خوشبختی چیزیه که آدما با اون به دنیا می آن. شاید احمق تصور بشم اما به این موضوع ایمان دارم. روزی یک فیلسوف اگزیستانسیالیست  می گفت موقعیت ممتاز وجود نداره.  البته می دونم که درک این موضوع کمی پیچیده است و این موقعیت ممتاز شامل چی می شه ممکنه مورد سوال قرار بگیره.  موقعیت ممتاز اون حس خوشبختیه که یه آدم پولدار احتمالا در بعضی شرایط داره و یک آدم فقیر هم داره. یعنی هر دو در یه حد می تونند احساس خوشبختی کنند و از این لحاظ هیچ کس به کس دیگه ارجحیت نداره.

متوجه شده ام دوست نادیده ی من گاهی از خودکشی حرف می زنه و وجود این حس رو به حساب سختی های زندگیش گذاشته . شاید چنین باشه ، من به او حق می دم . اما از او می پرسم چی باعث شده که او دنبال سختی بره ؟ سختی دنبال او آمده ؟ این هم امکان پذیره . اما می شد از اون فرار کرد نمی شد؟ مثل خیلی های دیگه که فرار کرده اند و می کنند و خواهند کرد. اما حسی به من می گه که دوست غمگین من خودکشی نمی کنه. اگر چه تلخی در ذات اوست.اتاقش رو در ذهن مجسم می کنم . با اینکه آنجا رو ندیده ام اما خوب می تونم ببینمش حتی می تونم بگم چه بویی داره .  سرتاسر اتاقش بوی ولنگاری و غم می ده. اگر چه گاهی دلش می خواد نشون بده که خیلی شاده و روابط جورواجور زیادی در زندگیش وجود داره اما هرگز نتوسته منو قانع کنه که زندگی اونو شاد ببینم . می بینمش که گاهی با دیگران قاطی می شه ، می گه و می خنده اما انگار ته دلش می دونه که فردا باید غمگین باشه. زندگیش مثل یک نوجوان است : روزهای طولانی ، برای مطالعه وقت طولانی داره، برای نوشتن برای بهره بردن از زندگی به سبک خودش ....خودش رو در قید هیچ ساعتی مگر اینکه ضروری باشه قرار نمی ده. مدام می گه دیگه دوستاش بهش انرژی نمی دهند و او حالش گرفته است. آدم اول که به وبلاگش سر می زنه فکر می کنه که این دل گرفتگی موقتیه اما بعدا متوجه می شه نه ،  این یه نوع اخلاقه که مختص اونه. وبلاگش خیلی رنگارنگه ، کاملا متنوع و سرزنده اما همه ی اون رنگها فقط برای اینه که دوست غمگین من شادتر بشه چون از اساس تنوع رو دوست داره . چون می دونه بدون تنوع نمی تونه ادامه بده. بدون رنگهای شاد ، بدون سکس ، بدون شراب ، بدون ..... اما باز هم همه ی اینها ارضاش نمی کنه.  پس باید چه کرد؟

خیلی حرفها دارم که درباره ش بزنم اما تازه از راه رسیده م و شونه هام حسابی خسته است و دیگه حوصله ی تایپ رو ندارم . شاید برم کمی بخوابم .  بعد  سر حال ، پاشم و کفشهای ورزشی ام رو بپوشم و دم غروب برم برای دو.

                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مردان کوچک جذابتر از مردان بزرگند. این قضیه کمی پیچیده به نظر میاد اما وقتی دقت کنی خیلی هم ساده است. زنان بزرگ و احیانا مشهور ، گاهی تنها هستند اما مردان بزرگ و احیانا مشهور، برعکس، معمولا تنها نیستند. مردان بزرگ برای زنان کوچک جاذبه دارند و زنان بزرگ برای مردان کوچک. مردان بزرگ نه تنها برای زنان کوچک جاذبه دارند که دورا دور  هم فریبنده اند اما وقتی به آنها نزدیک می شی ، متوجه می شی که اونا فقط درگیر خودشانند و اصلا تو رو نمی بینند.اونا اهداف زیادی دارند که بهش برسند و به همین دلیل تا دم مرگ سرشون گرمه. اما مردان کوچک اغلب وقتی برای تو دارند . چون به دورها خیره نشده اند. تو در افق مردان بزرگ جایی نداری ، پس تلاش بیهوده نکن و از جایگاه خودت پرت نیفت آنان باهوشند، زیرکند، خودخواهند، اهدافشان وسایلشان رو توجیه می کنه و دوستان بی شماری دارند. مردان کوچک آسیب پذیرند و ممکنه دست به فرار بزنند یا زود از پا در بیان . ممکنه یک عمر رو در رویا به سر برند و در عمل هیچ نداشته باشند. اما همین آسیب پذیری و همین رویا بافی اونا  رو به تو نزدیکتر می کنه. مردان بزرگ برای همه چیز برنامه ریزی می کنند حتی برای رسیدن به تو. اما وقتی به دستت آوردن یک لحظه هم شک نکن که دیگه همه چیز براشون تمام شده ست. اما مردان کوچک هم می تونند چنین خصلتی داشته باشند و این ویژگی ربطی به کوچکی یا بزرگی نداره . اگه مردان بزرگ واقعا این قدر بدند پس چطور بزرگ به حساب می آیند؟ مردان بزرگ همیشه مبهوت کننده هستند ، همیشه چیزی دارند که آدم رو غافلگیر کنند. اونا ناگهان ممکنه سر از کره ی ماه در بیارند یا ممکنه رهبری تعداد زیادی از آدمها رو به عهده بگیرند یا با دستهای خالی کاری کنند که از عهده دیگران برنمی یاد. به همین دلیل این تیپ مردان برای زنان ضعیف فوق العاده جالبند. چون این قدرت اونا ست که ضعف طرف مقابلشون رو تحت الشعاع قرار می ده و همیشه ما جذب آن چیزی می شیم که نداریم. مردان بزرگ جذب زنانی می شن که مانند خودشانند درحالی که زنان ضعیف  ، نه کوچک ، یا حتی مردان ضعیف  و نه ضرورتا کوچک جذب کسانی می شن که مانند خودشان نیستند. چون از بدو تولد برای شکست خوردن آموخته شده اند. اینجا همان طور که گفتم کوچکی و بزرگی منظور نیست بلکه ضعف است. اما مردان بزرگ هم مثل دیگران می میرند و تازه ما در می یابیم آنها آن قدر هم بزرگ نبوده اند و این فقط ما بوده ایم که اونا رو تا این حد برای خودمون بزرگ کرده ایم.....

                                                  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin