اگر خوانندگان این وبلاگ همیشه لحن مودب منو شنیده اند ، این دفعه از همه عذر می خوام چون می خوام یه کم بی ادب بشم....امشب از زور بی کاری نشستم یه خرده تلوزیون تماشا کردم.
از سریال سرزمین سبز حرف می زنم . حتی با اسمش هم مشکل دارم. توی تیتراژ آخرش تاریخ ساخت اون 1376 ذکر شده. فکر کنم مال همون موقع باشه چون از قیافه ی بازیگران اصلی ، خسرو شکیبایی و رامبد جوان برمیا د که مال همون موقع باشه. اما دلیل پخش نشدنش رو در زمان خودش نمی دونم. خودم حدس می زنم لابد از بس هچلهف بوده پخشش نکرده اند. هر کی دلیل دیگه ای داره لطفا بگه. اصلا نمی دونم از کجای کار می شه تعریف کرد . همه چیز اونقدر احساساتی و شعاری و آبکیه که حتی حرف زدن ازش آدمو مور مور می کنه. یعنی ممکنه برنامه ای تا این حد بد باشه؟ آره می شه . ساعت نه تا نه و ربع شبکه ی دو ، شبهای پنج شنبه تلوزیونتون رو روشن کنید تا ببینید آقایون چه زحمتی کشیده اند ! به تمام نقاط ایران سفر کرده اند . که بگویند ایران چه سرزمین با ابهت ، با حال ، پر گهر و متنوع و درخشانی است. و همه ی اینها چنان با ظرافت و شاعرانه گفته شده که آدم واقعا نتیجه ی دیگه ای هم نمی تونه بگیره لابد !
قسمت اولش رو فکر کنم تا نصفه نیمه دیده باشم. سر قبر مثلا عاطفه مامان خونواده شروع می شد. خواهر و شوهر خواهر و پسر کوچولوشون به همراه پدر و پسر که از این به بعد در قسمتهای بعدی هم می دیدیمشون. معلوم نیست سناریو نویس و کارگردان محترم ( که حالا اسمش نوک زبونمه اما یادم رفته ) به چه تمهیدی داستان رو خواسته بچسبونه به سریال اول یعنی خانواده ی سبز ؟ اصلا چه دلیلی داره یک سریال جدید که قصه اش هیچ ربطی به سریال مستقل دیگه ای نداره باید وابسته به اون باشه؟ جز اینکه اینقدر اعتماد به نفس کارگردان بالاست که فکر می کنه دست به هر کاری بزنه نتیجه می گیره. اصلا طرح داستان کجاست؟ سریال قصد قصه گویی نداشته؟ یا اینکه طرح داره اما کمرنگه ؟ نه فکر نمی کنم. چون اصلا طرحی وجود نداره . این افسانه که داستانهای امروزی می تونند بدون طرح باشند چیز پوچیه . چون نه بیننده ی فیلم و نه خواننده ی داستان بدون اینکه اتفاقی بیفته خیلی سخت می تونند جریانی رو دنبال کنند. مگر اینگه مبحث دیگه ای در کار باشه. مثلا فیلم مستند یا چیزی شبیه این. در سریال سرزمین سبز هیچ اتفاقی نمی افته . حتی از نوع کوچیکش . یعنی هیچی نه تغییر می کنه نه جلو می ره. چون اصلا هیچ جریانی در اون وجود نداره.
این از قصه.
اما با این همه شعار و حرفهای رو چه می شه کرد؟ این شاعرانگی زورکی ..... این همه نصیحت ، این همه سخنرانی ...
خسرو شکیبایی و رامبد جوان هم برای خودشون حکایتی دارند ! واقعا که هر دو شون سنگ تموم گذاشته اند و اون قدر دوست داشتنی اند که آدم نمی دونه چه جوری می تونه بازی جاودانه ی اونا رو فراموش کنه. یه صحنه ای که امشب دیدم : اونجایی که خسرو شکیبایی با اون بارونی تیره اش داشت به مردم زحمتکش بندر گل می داد. از پشت که دوربین بی حرکت داشت گل دادن اونو نشون می داد ، این حس رو القا می کرد با اون بارونی کلیشه ای فکر می کنه خیلی شهریه و داره بین دهاتیها عشق تقسیم می کنه و خیلی با این جماعت فرق داره. من نمی دونم خسرو شکیبایی در همه جا نه فقط این سریال ، چرا اینقدر حرکاتش نمایشیه . اصلا چی در خودش دیده که رفته بازیگر شده ؟ وقتی اونو با مهدی هاشمی و بازی ظریفش مقایسه می کنم و اقعا نمی دونم چی بگم. اصلا قبل از نوشتن این مطلب می خواستم این دو تا رو با هم مقایسه کنم اما اسم فیلمهایی رو که بازی کرده اند دقیقا نمی دونستم و به همین دلیل از خیرش گذشتم.
رامبد جوان هم که....






