تبليغاتX
بانو با سگ ملوس

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

سلام عزیزم

مرا یادت هست؟ یادت می یاد سال هفتاد و هفت که اومدم تهران ؟ البته من و تو در اون سال باهم آشنا نشدیم .در تهران همدیگر رو دیدیم. در واقع ، سال هفتاد و نه. من سال هفتادو هفت درگیر مسائل دیگه ای بودم . کاری به انجمن های ادبی و داستان خوانی ها و این جور چیزها نداشتم. سرم تو لاک خودم بود و اینقدر غمگین بودم که داشتم از غصه دق می کردم. بعد انگار معجزه شد و از انزوا اومدم بیرون و تو رو توی یکی از این جمعهای اجق وجق ادبی دیدم. فکر کنم بالای شهر بود. جلسه ی بررسی کتاب یک نویسنده. خودش هم اومده بود. خیلی شلوغ بود و اون نویسنده ، اون روزها در اوج خودش بود. یک سالن پر از آدم آمده بودند . البته اولین بار یک جای دیگه دیدمت . و این دومین بار بود . تو رژیم گرفته بودی و حسابی لاغر کرده بودی . به خودت رسیده بودی و خوشگل شده بودی . فکر می کردم بیست و شش یا بیست و هفت سالت باشه اما سی سالت بود. هنوز چیزی چاپ نکرده بودی بهت گفتم بهتره ساده بنویسی چون اینجوری بیشتر جواب می ده . گفتی : "سادگی رو دوست ندارم. من پیچیده می نویسم." به نظرم رسید چه راحت جلوم در اومدی و حرف خودت رو زدی . با چند تا دوست بودی . من هم با شما ها همراه شدم. خیابون ولیعصر رو یادم نیست بالا رفتیم یا پایین اومدیم. بین دوستات بودی. همه بهت توجه داشتند. اون وقت من که دو کتاب چاپ کرده بودم غریب بودم و هیچ کس منو نمی شناخت. تو در شهر خودت ملکه بودی و من در شهر تو مثل یک افغانی غریب و تنها. حدود یک یا دو ساعت با هم حرف زدیم و من حس کردم که تو دوستم نداری. دو شب بعد بهم زنگ زدی و منو به خونتون برای ناهار دعوت کردی. باورم نمی شد . چون اصلا به نظرم طبیعی نمی رسید. تو ی صدات یک دوستی مصنوعی بود که حس می کردم اشتباه نمی کنم. اون موقع ها هنوز با مردم نگشته بودم و این قدر تنها بودم که نمی دونستم انگیزه مردم وقتی می خواهند به آدم نزدیک شوند به جز دوستی چه چیز دیگه ای می تونه باشه. فقط حس بویایی ام بهم می گفت که این پیشنهاد دوستی نیست. بر شیطون حرومزاده لعنت فرستادم به خاطر این همه بدبینی. به خودم گفتم تنهایی منو اینقدر از مردم گریزان کرده که فکر می کنم هر کسی با انگیزه ای خاص به آدم نزدیک می شه. یکی دو ماه بعد ناشری بام تماس گرفت و ازم کار خواست . دنبال نویسنده های خوب و تازه کار تهرانی می گشت. بهم گفته بودی که یک کار حاضر و آماده داری ، به همین دلیل تو رو بهش معرفی کردم. تو که دو ماه پیش به من اومدن به خونتون رو پیشنهاد کرده بودی مدتی بود که دیگه جواب تلفنهام رو هم نمی دادی. هر چی فکر کردم دلیلش چیه نمی دونستم. گفتم آخه یک دختر به چه دلیل با دوست دختری که تازه باش آشنا شده این طور رفتار می کنه. یه بوم دو هواست ؟ یا همان حس اولیه ی من درست بوده ؟ چند بار زنگ زدم و همه ش مادرت می گفت تو نیستی و از تو هم خبری نمی شد. یک بار که کاسه ی صبرم لبریز شده بود بهش گفتم که به تو بگه کار مربوط به توئه و چیزیه که به نفعته و بهتره بامن تماس بگیری . همون شب تماس گرفتی . قضیه رو گفتم . اصلا نشون ندادی که خوشحال شدی. بعدا رفتی و قرار داد بستی و کتابت چاپ شد و بقیه ی قضایا.

راستی قبل از چاپ کتابت یه چند باری بازهم در جلسه ی داستان خوانی همدیگه رو دیدیم. اما جلسات دنج و خوبی بودند اون جلسات. شور و احساسی که می گذاشتیم ، حرفهایی که رد و بدل می شد ، صمیمیتی که وجود داشت، کشفهای عجیب و غریبی که بهشون می رسیدیم..... فقط هفت هشت نفر بودیم. و الان اکثر اون آدمها کتاب دارند و تقریبا صاحب اسمند. یادم می یاد یکی در مورد کتاب من یعنی همین جا روی زمین  صحبتی کرد . یک هو تو نگذاشتی نه برداشتی به طرف گفتی خانم توانگر خواننده نداره. حرفت حتی به نظر آدمهایی که منو نمی شناختند هم عجیب رسید. یکی از من پرسید: این خانم دوست شما ست ؟ گفتم : بله . گفت این که از صدتا دشمن هم بدتره ! آخر همون جلسه یکی پیشنهاد مصاحبه با مرا داد . یادت می یاد؟ فکر نمی کنم. اما من خوب یادم مونده. یه حالت پرخاش آمیز به خودت گرفتی و به طرف گفتی : "مثلا اگه با ایشون مصاحبه کنید چی می شه؟ خیلی مهمه؟ اصلا خود شما چقدر مهمید؟" بعدها دیگه من و تو حسابی دوست جون جونی شده بودیم. تو هر شب دو یا سه ساعت پای تلفن با من حرف می زدی. یه دفعه یادم می یاد ساعت یازده شب شروع کردیم به حرف زدن و ساعت سه گوشی رو گذاشتیم. یک ریز حرف می زدی و از اینجا و اونجا می گفتی.   و سالها همین طور گذشتند و گذشتند و گذشتند تا حالا که  من دارم این نامه را به تو می نویسم. مدتهاست که ندیدمت و صدات رو نشنیدم. اما ازت بی خبر هم نیستم.البته  اگه خبرهای رسمی رو بشه خبر به حساب آورد. اما آدمهایی مثل من و تو انگار فقط لا بلای همین خبرها خلاصه می شیم.  فقط همینیم..... شاید چون می شناسمت می تونم لابلای خبرهای مربوط به تو رو این قدر واضح بخونم. اما شاید هم چیزهای دیگه ای وجود داشته باشه . شاید زندگی تو حالا دیگه اونی نباشه که از دور می بینم. زندگی من به نظر تو از این راه دور چطور می رسه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مانده بودم این همه سرو صدا دور بر بلقیس سلیمانی از کجا آب می خورد . واقعا در داستان نویسی استعدادی دارد که مستحق این همه توجه باشد؟ قبلا می دانستم مقاله می نویسد اما راستش هیچ کدام از مقاله هایش را نخوانده بودم که حداقل از روی آنها بتوانم قضاوت درستی کنم. از طرفی یک عده هم برای این خانم شمشیر را از رو بستند و فضای ادبی ، حالت فضای جنگ و دعوا پیدا کرد. بهترین کاری که می شد کرد ، خریدن یکی از کتاب های این نویسنده بود. به کتابفروشی رفتم و با توجه به بضاعت جیبم ، کتاب بازی عروس و داماد را خریدم. یکی از دلایلی که گاهی آدم را نسبت به ادبیات مملکت خودش دلسرد می کند، تازه نبودن موضوعات و حال و هوا و حتی سبک نویسنده است. خواننده ایرانی دوست دارد از فضای غم انگیز و تکراری و محتوم شهری ایران بیرون بیاید و حداقل در خیال ، خودش را در جای دیگری تصور کند. آدمهای آزادی را ببیند که با هر ریخت و قیافه ای که دوست دارند و هر نوع رابطه ای که می پسندند ، این ور و آن ور بپلکند.  ازطرفی ، انگار نویسنده های غربی همیشه از لحاظ سبک و نوع نگاه از ما چند پله جلوترند و همین ستاره ی اقبال آنان را درخشان تر از ایرانی ها برای خوانندگان می کند.

اگر بخواهم راستش را گفته باشم ، کتاب بازی عروس و داماد را با همین حسی که الان در اینجا توضیحش دادم، باز کردم . اما وقتی شروع کردم به خواندن ، باورم نمی شد، کار این قدر تازه باشد که فکر کنم با تازگی ای روبرو هستم که گاهی از آن طرف شاهدش بوده ام.

به خودم گفتم علت این نو بودن چیست؟ کوتاهی داستان ها ؟ یا نو بودن موضوعات ؟ نه . پس چه؟ یادم به حکایت های گلستان سعدی افتاد که کوتاهند اما با اینکه هفتصد سال از نوشتنشان می گذرد، اما کهنه به نظر نمی رسند . چون شاید تا حدی غافلگیر کننده اند. مطمئنا حکایتهای بلقیس سلیمانی با حکایتهای گلستان فرق دارند ، اما در جاهایی شبیه آن

 است : در فرزی و چابکی ، در رندی و طنز . اما البته نه در زبان آوری. که این مطلب کاملا جداگانه ایست. ( زبان فارسی امروز اینقدر تهی شده است که یک مقاله ی مفصل جداگانه باید در موردش نوشت) از طرفی ، سعدی به عنوان یک ادیب دنیای قدیم، لابه لای حکایتهایش می خواهد درس بدهد اما بلقیس ، قصد درس دادن هم ندارد. تفاوت دیگر حکایت های گلستان این است که البته در ذهن می مانند چون انسان و اخلاق را بسیار جدی گرفته اند. اما حکایتهای بازی عروس و داماد ، همان طور که از اسمش پیداست چندان در ذهن نمی مانند چون مثل اغلب آدمهای امروز ند که هیچ چیز را جدی نمی گیرند. فرز وسبک، مثل بازی های دوران کودکی می آیند ، خاطر را تلطیف می کنند و می روند. انگار ، خانم نویسنده می داند که این روزها ادبیات را نباید چندان جدی گرفت وگرنه یا اشک قلابی در می آورد، یا دچار پیچیدگی می شود و خواننده را  فراری می دهد.

ممکن است یک عده با خواندن این مطلب از من خرده بگیرند که آمده ام و زن نویسنده ای را از دنیای امروز با یک نابغه ی دنیای قدیم مقایسه کرده ام. اولا باید اشاره کنم که برماندنی بودن حرفهای سعدی تاکید کردم ، اما در عین حال ، هیچ عیبی هم نمی بینم که داستانک نویسی دنیای امروز را با حکایت نویسی های دنیای قدیم مقایسه کنم. انگار یک جورهایی مردم این دوره با آن دوره ، در بی حوصلگی شباهت پیدا کرده اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

امروز رفتم و از کتابفروشی یک عالمه کتاب خریدم . وقتی داشتم می رفتم خیلی هیجان داشتم. انگار داشتم پیش یار محبوبم می رفتم. یاری که تنها مانده بود و منتظر من بود که از راه برسم و او را از تنهایی در بیاورم. اما خدا را شکر کتابفروشی شلوغ بود و همه مشغول خرید بودند. مدتها بود که کتابفروشی را اینقدر شلوغ ندیده بودم. نمی دانم چه خبر بود چون بعضی کتابهایی را که می خواستم در کتابفروشی دیگری پیدا کردم و آنجا هم همان طور شلوغ بود . درست مثل بیست سال پیش.

اغلب کتابهایی که خریدم از نوشته های هموطنانم است . نویسندگان همسن و سال خودم که در حال حاضر فعالند و می نویسند و کارهایشان مطرح هم هست . به نظرم خودخواهانه می رسد که آدم فقط سرش گرم نوشته های خودش باشد و اصلا به نویسندگان دیگر توجهی نداشته باشد. منظورم از نویسندگان دیگر نویسندگان مملکت خودمان است و گرنه خارجی ها را که همیشه می خوانیم. مدتها بود که چیزی از کسی نخوانده بودم . شاید حدود یک سال . بقیه اش مطالعه ی وبلاگ و داستانها ی وبلاگی بود و بس که فکر نمی کنم کافی باشد.

شاید در مورد بعضی از این نویسندگان چیزی نوشتم. اگر نظرم را جلب کردند یا برعکس اگر ارزش مطرح شدن نداشته اند و الکی مطرح شده اند. می خواهم محافظه کاری را کنار بگذارم.

از طرف دیگر مدتهاست دو مقاله نظرم را جلب کرده است و خیلی دلم می خواهد بنشینم و نوشتنشان را شروع کنم. به غیر از آن رمانم نیمه تمام مانده . فعلا نوشتنش سخت شده و گذاشته امش برای فرصت دیگر که سرم کمتر شلوغ باشد. اما مشغله ی اصلی این روزهایم مجموعه داستانهای کوتاهی است که درگیرش هستم. برای نوشتنشان آنقدر هیجان زده ام که نمی دانم چطور می توانم منتظر پایانشان باشم. گاهی سراغ این داستان می روم و گاهی سراغ آن یکی و به قدر ی در مورد خوب بودن و جالب بودنشان مطمئنم که کم کم دارد ترس برم می دارد که نکند مثل دوران سیزده سالگی که در دفترچه ی خاطراتم از خاطره هام می گفتم و خیال می کردم شاهکار نوشته ام باشند.

کارهای دیگری هم هست که جزو کارهای روزمره و دائمی من است. نمی دانم مردم چطور زندگی می کنند ؟ هم پول در می آورند هم خانواده ای را اداره می کنند هم به خیلی از کارهای جورواجورشان می رسند و مثل من غر نمی زنند که وقت ندارند. راستش احساس  می کنم وقت برای هیچ چیز نیست. زندگی مثل یک ماهی لیز دارد از دستم می لغزد و بیزون می رود بدون اینکه بدانم واقعا چقدر از آن را بدست آورده ام. چقدر خسته کننده اند کارهایی که نه به نوشتن مربوط می شوند نه به زندگی ای که می شود در آن نفس کشید و به هیچ چیز فکر نکرد..... می دانم که یک سن معمولی برای من کم است. هشتاد سال ؟ اگر بگویم من حداقل به پانصد سال احتیاج دارم اغراق نگفته ام.

 فعلا وبلاگ نویسی را به مدت یک ماه تعطیل می کنم. شاید هم نتوانم و کمتر از این شد. بخصوص با این وسواسی که نسبت به وبلاگ نویسی پیدا کرده ام و حد اقل هفته ای دو بار باید مطلب در اینجا بگذارم. اما به هر حال از این تاریخ یعنی پانزده بهمن تا پانزده اسفند وبلاگ را تعطیل اعلام می کنم و سعی می کنم به کارهای عقب افتاده ام برسم.

 از دوستان و همسایگان عزیز مجازی ام موقتا خداحافظی می کنم تا یک ماه دیگر . شاید هم کمتر. نمی دانم. تا آن موقع به امید دیدار....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

همیشه از خودم پرسیدم چرا اغلب خوابهای من کابوسند . خیلی کم خواب می بینم اما هر وقت هم می بینم کابوس است . رویا نیست ، لطیف و مطبوع نیست ، مثل توی فیلمها ، یک باغ بهشت یا نوید یک چیز خوب یا چه می دانم از این موضوعات نیست. وقتی بیست سالم بود دلم می خواست از ایران بروم . حتی توی خواب هم خواب نمی دیدم که به کشوری که دوست دارم رفته ام. آرزو داشتم اقلن خوابش را ببینم ، اما پیش نمی آمد . فقط یک بار دیدم که رفته ام. بد جور غافلگیر شده بودم اما وقتی خواب داشت تمام می شد هر چه زودتر دلم می خواست بیدار شوم و از شر آن کابوس راحت شوم. خواب دیدم با ماشین به آلمان رفته ام . یعنی  می خواستم بروم . راننده کس دیگری بود . من در صندلی عقب نشسته بودم و از راههای پر پیچ و خم زیادی گذشتیم . همه جا سبز و خرم بود و کمی مه آلود اما تاریک بود و درست نمی توانستم ببینم واقعا این منظره ها زیبا هستند یا زشت. یک جاده بود که تابلو آلمان را نشان می داد . رویش نوشته بود تا پنج کیلومتر دیگر به آلمان می رسید. وارد جاده شدیم اما هر چه می رفتیم این پنج کیلومتر تمام نمی شد. فضا هم خیلی وهمناک و ناراحت کننده بود . دیگر داشت گریه ام می گرفت که از خواب بیدار شدم. یادم می آید که آن روزها از دانشگاه گراتس اتریش برای تحصیل در رشته ی فلسفه پذیرش گرفته بودم. و دلم می خواست  به اتریش بروم و فلسفه بخوانم. درباره ی کانت و هگل و دکارت و این جور آدمها.  مدام عکسهای کشور اتریش را در یک کتاب قدیمی که از کتابخانه قرض گرفته بودم نگاه می کردم. کتاب مال چهل سال پیش بود و عکسها ی قدیمی با ساختمانهای قدیمی و متروک و چنان زیبا که فقط با نگاه کردن به آنها اشکم در می آمد. این در بیداری بود. نمی دانستم در بیداری به قدر کافی خیالبافی می کنم که دیگر جایی برای خیالهام در خوابها باقی نمی ماند. مانده بودم بیداری ام واقعیت دارد یا خوابهام. گیج و مبهوت بودم و رنج می کشیدم . مثل خیلی از جوانهایی که حالا رنج می کشند. نمی دانم جوانهای جاهای دیگر دنیا هم اینقدر به اندازه ی جوانهای ایرانی رنج می کشند؟

اما خوابهایی که در مورد مرده ها می بینم یک جور دیگر است. یک پسر عمو داشتم که موقع فتح خرمشهر در سال 61 کشته شد. ما در بچگی با هم همبازی بودیم و او فقط سه سال از من بزرگتر بود. این اواخر دیگر به خوابم نمی آید اما آن اوائل ، وقتی می آمد ، اصلا باور نمی کردم که دیگر در این دنیا نیست. فکر می کردم مثل خود من زنده است . واقعا باور می کردم که زنده است و دلم می خواست بروم به مادرش بگویم که منصور نمرده بیا و ببین. تازه خیلی هم خوش تیپ بود . آنقدر خوش تیپ و سر حال که باورش برام سخت بود. با چشمان خمار کهربایی و موها و ریشی بور درست مثل مسیح. می خندید و ساکت بود . خیلی کم حرف و مرموز . برعکس زمانی که زنده بود.

یا پسر دائی مادرم که در سن شصت سالگی بر اثر تصادف ماشین کشته شد. وقتی بچه بودم همیشه به خانه شان می رفتم و خاطرات زیادی از ش داشتم . اما بعد از مرگش فقط یک بار خوابش را دیدم. در خواب درست مثل جوانی هاش جذاب و زیبا بود،  موهایش نریخته بود و چاق هم  نبود. مهربان و خونگرم داشت می خندید و گپ می زد.  در این مورد با یکی حرف زدم . گفت اینها ارواحند. ارواح همیشه با بهترین ظاهر خود به خواب ما می آیند. خیلی دلم می خواهد این را قبول کنم. دلم می خواهد به دنیای ارواح ایمان بیاورم. اما انگار صدایی ، منطقی و خشک به من دیکته می کند و می گوید : " اینها فقط فعل و انفعالات شیمیایی مغز پوک و احساساتی تو است که بین خواب و بیداری و خیال و واقعیت فرقی نمی گذاری و خیال را واقعی و واقعی را خیال می پنداری " .

اما واقعا مرزی وجود دارد؟ مرزها کجا هستند؟ آیا در آستانه ی  مرگ ، وقتی به پیری فاضل و دنیا دیده تبدیل شده باشم می توانم به این سوالات جواب بدهم ؟ جوابهایی که روزی در کتابهای فلسفه دنبالشان می گشتم ؟

                                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

فکر کنم کم آورده باشم. قاعدتن نباید به این زودی مطلب جدید توی وبلاگ می گذاشتم. هنوز بیست و چهار ساعت از پست قبلی ام نگذشته. اما بد جوری کله پا شدم و چاره ای به جز نوشتن ندارم.حس خوبی نیست . تلخی و تلخی و تلخی.... از آدمهایی که می نالند متنفرم اما به گمانم گاهی کم می آوریم . می گویند باید صورتمان را با سیلی سرخ کنیم بخصوص امثال من که با اسم واقعی خودشان می نویسند . راستش از اول هفته تا حالا فقط یک آدم آشنا را دیدم. یه دوست موقر و قابل اعتماد که تا به حال نداشتم و تازه وارد زندگیم شده . از آن تیپهایی که وقتی کوچولو بودم و مدرسه می رفتم همیشه دلم می خواست باهاشون دوست شم اما فکر می کردم گوشه گیر و غیر قابل دسترسند به همین دلیل پا پیش نمی گذاشتم و از غصه دق می کردم. شنبه برای دومین بار به دیدنم آمد. با هم صحبت کردیم ، صحبت کردیم ، صحبت کردیم تا غروب که داشت باران می امد و بارانیش را  پوشید و رفت .وقتی که توی باران داشت می رفت و به من گفت که بیرون نیام وگرنه خیس می شوم ، به خودم گفتم او هم ممکن است برود و دیگر برنگردد. یادم رفت از درخت نارنجم یک پاکت پر بهش نارنج بدم. آخر خودم تنهایی این همه نارنج را نمی توانم بخورم که....

از اول هفته به جز او هیچکس را ندیدم. فقط خبر دار شدم یکی از شاگردان زبان انگلیسی ام که از خودم دو سالی بزرگتر است ، دارد عقد می کند . بی خبر . چهار ماه پیش که مادر ش مرد برام کارت آورد که در عزاداری شرکت کنم .

از اول هفته هیچکس را ندیدم . فقط به گمانم به مادر پیرم در آبادان تلفن کردم . سرما خورده بود و نگرانش بودم.

امروز کلاس داستان نویسی داشتم اما خبر دار شدم که کلاسم هم به دلیلی کنسل شده و از هفته ی بعد شروع می شود.

الان خیلی گرسنه ام . صبحانه فقط یک لیوان شیر خوردم و حالا به جای نهار مجبورم یک تکه نان برشته ی نازک به سق بزنم با یک فنجان ماست. آخر رژیم لاغری گرفته ام چون سه کیلو اضافه وزن پیدا کرده ام. احساس می کنم مثل مرتاضی شده ام که روی میخ خوابیده .

باید کمربندم را سفت ببندم شاید روزهایی از این بدتر در راه باشند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آزمایشی را که  به علت تنبلی مدتها عقب انداخته بودم ، رفتم که انجام بدم. برای اولین بار گفتم می رم و از امکانات دفترچه ی بیمه ام استفاده می کنم و به آزمایشگاه خصوصی نمی رم. از درمانگاه مطهری تعریفهای زیادی شنیده بودم . اینکه خیلی مجهزه و دکترهای خوبی در آنجا هستند و از این حرفها . دیروز رفتم و برگه ی آزمایش را در نوبت گذاشتم و برای  امروز صبح بهم وقت دادند. گفتند بین ساعت هفت و نیم تا نه نیم آنجا باشم. شب کارهای مربوط به ترجمه را تند انجام دادم که مثلا صبح زود راه بیفتم و بعد از آزمایش کار ترجمه را تحویل دهم. ساعت هشت و نیم در درمانگاه مطهری بودم. گفتند برو زیر زمین . هنوز از پله ی دوم پایین نرفته بودم که جمعیت عجیب و غریبی را تو ی صف منتظر دیدم. تا به حال همچه صفی برای هیچ دکتر و آزمایشگاهی ندیده بودم. صف چنان طولانی بود که سرش که تازه اول در ورودی آزمایشگاه بود و خدا می دانست در آنجا چند نفر منتظر نشسته بودند ، اصلا از بالای پله ها حتی معلوم نبود. این تازه فقط صف زنها بود و مردها هم در همین راستا صف جداگانه ای داشتند. هیبت صف چنان گرفته بودم که پاک یادم رفت برای چه آمده ام.  داشتم فکر می کردم توی فیلم های آمریکایی هم صف دریافت سوپ و غذا و  جا برای خواب  هم اینجوری نبود. نه نبود ، فیلمهای آمریکایی که سهل است در فیلم های هندی هم چنین چیزی ندیده بودم. خیلی جالب می شد گزارش مفصلی از بی پولی مردم و حرفهای جورواجورشان در این قیل و قال تهیه کرد. کاغذهایم را بردم که باطل کنم و هزار ششصد تومان و برگه ی اصلی آزمایشم را پس بگیرم . از خیر  هزار ششصد تومان گذشتم اما برگه ی اصلی را پس نمی دادند . روی یک صندلی ، بالا ی  پله ها نشستم تا کاغذهایم را توی کیفم بچپانم. زنی میان سال که تقریبا جای مادرم می شد ( از نظر سنی ) با سر و

 وضعی مرتب ، از در آزمایشگاه بالا بیرون آمد و نگاهی به من انداخت. پرسید آزمایش دارم ؟ گفتم آره ولی نمی خواهم، چون خیلی شلوغ است و ارزشش را ندارد. گفت چون به خاطر هورمونهایش مشکل دارد آمده که آزمایش بدهد و این کاری همیشگی است . پرسیدم در این بدبختی چطور همیشه می آید برای آزمایش اینجا؟  قسم پیر و پیغمبر را خورد که با اینکه برادر شوهرش بیست سال است که رئیس آزمایشگاه است اما تا به حال حتی یک بار بدون صف جلو نرفته و حالا هم مجبور است توی صف بایستد. از من خداحافظی کرد و پله های کذایی را در پیش گرفت. کاغذها را که توی کیف چپاندم ، ماندم که چه کنم. اول به دارالترجمه بروم یا دوباره بروم پایین و برای پس گرفتن برگه ام چانه بزنم. پاشدم و پله ها را پایین رفتم. جمعیت کمتر شده بود و نگهبان دم در هم داد می زد فقط تا شماره ی فلان بایستند و بقیه بروند که شامل شماره ی من هم می شد اما چون توی صف نبودم ، کسی راهم نمی داد. دم در هنوز به نگهبان نرسیده بودم ، که همان زن میانسال مرتب را دیدم که داشت به نگهبان می گفت برادر شوهرش رئیس است و..... یک آن نگاهمان با هم تلاقی کرد. خنده ام گرفته بود و از طرفی هم نمی دانستم چرا باید به من که هیچ شناختی ازم نداشت و می دانست دیگر نمی بیندم دروغ بگوید. من که نمی دانستم برادر شوهرش کیست و چه کاره است و هیچ توقعی هم از ش نداشتم . شاید هم اصلا برادر شوهری در کار نبود.... آخر از همه آمده بود و حالا زودتر از همه می خواست برود تو. اما مهم رفتن و نرفتن او نبود. فقط حیران بودم مردم برای چه باید دروغ بگویند آن هم در زمانی که هیچ احتیاجی به آن ندارند. یعنی کلمات این قدر بی ارزشند و حرفهای ما به جای اینکه از دهانمان در بیایند ، به قول معروف از جای دیگری در می آیند؟ واقعا چنین است؟ لباس مرتب می پوشیم ، عطر می زنیم ، موهایمان را رنگ می کنیم ، در خیالاتما ن خودمان را ملکه می پنداریم اما حتی انگار امانت دار آن خیالات هم نیستیم . در خلوت خودمان ، به خودمان هم خیانت می کنیم. مگر کلام ما خود ما نیستیم؟ یک روز یک نویسنده ی معروف و مطرح ایرانی معاصر برای اینکه به آمریکا برودو سفیر آمریکا در دبی را قانع کند که به ایران برمی گردد به او گفت

: sir , I am a writer , and my word is my  face.   اما رفت و دیگر برنگشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بین سی دی های محدودم ، یک سی دی پیدا کردم که مال یک فیلم نصفه نیمه بود . مانده بودم کی بهم داده و چه جوری از میان سی دی هام سردرآورده. وقتی توی کامپیوتر گذاشتم از وسط فیلم شروع می شد. فضای یک آشپزخانه بود و زن و مردی که با هم مشغول جرو بحث بودند. زن حامله بود. بعد یک مرد دیگر نشان داده می شد که با زن مو بور و زیبایش رابطه ی سردی داشت. زن خیلی خوشگل بود و موهای بورش شبیه موی سگهای تزیینی بود. این موها اینقدر دور برش ریخته بودند که فقط تکه ی کوچکی از صورتش پیدا بود و این جوری خیلی ملوس به نظر می آمد . آدم فکر می کرد دل شوهرش باید برایش غنج بزند اما انگار این طو ر نبود. مکان داستان در یک شهر دنج و بی سر و صدای آمریکایی قرار داشت . هر دو مرد با زنهاشان اختلاف داشتند اما من که فیلم را از نصفه دیده بودم نمی دانستم چرا . بعد مردی که زن جوانش حامله بود رفت توی یک کافه و با زن جوان خوشگل و لوندی آشنا شد که باش رقصید . زن بدجوری لوند بود و خیلی هم خوشگل . خود مرد هم خوش تیپ بود . اصلا همه چیز فیلم زیبا بود . هم مکانش هم آدمهایش . اما معلوم نبود چرا ، همه یک جورهایی افسرده اند. زنی که با مرد تو ی کافه رقصید در یکی دو صحنه ی بعد نشان داده می شد که انگار به مرد علاقمند شده . اما مرد محلش نمی گذاشت. در یک صحنه ی کلیدی هر دو مرد در حومه ی شهر نشان داده می شدند که با هم رفته اند به پیک نیک و چادر زده اند. این حومه ی شهر که می گویم نه یک حومه ی شهر بود مثل حومه ی شیراز یا تهران . یک حومه ی عجیب و غریب بود که اگر خود من روزی موفق به دیدارش می شدم فکر نمی کنم تا آخر عمر فراموشش می کردم. یک دریاچه ی وسیع ، کوهستانی با قله های برف پوش ، و جنگل کاج و صنوبر که عقل از کله ی آدم می ربود. مردها توی چادر نشان داده می شدند که پتو روی سر هم کشیده اند و با هم خوابیده اند . بعد یک لحظه که از چادر بیرون آمدند کنار دریاچه صمیمانه همدیگر را مثل دو جنس مخالف ، بغل کردند . بعد هم در یک صحنه در همان منظره ی زیبا با هم جرو بحث کردند. داشتند با هم دعوا می کردند و دوربین آنها را در دورنمای این منظره نشان می داد. مدام از خودم می پرسیدم چرا متوجه نیستند کجا هستند . چرا اینقدر غمگینند. بعد به خودم گفتم من که از چیزی خبر ندارم . شاید این ظاهر قضیه است. اما جرو بحث این دو مرد را هم دوست نداشتم. در صحنه های بعدی یکی از مردها  به دست افراد ناشناس کشته می شد . و دوستش پیراهن خونی اش را به خانه ی مجردی اش (  حال از زنش جدا شده بود) می برد و آن را بو می کرد.

در پایان من هم مثل مرد غمگین توی فیلم احساس کردم که اصلا زیبایی آن منظره برایم مهم نیست و اصلا هیچ چیز زیبا نیست نه آن دریاچه ، نه آن زنها ، نه دنجی شهر ، نه حتی سکوت خودم. همه چیز به نحو غم انگیزی ناراحت کننده بود......

 

پ.ن. همین الان خبر دار شدم که هنرپیشه ی همین فیلم کوهستان بروک بک یعنی هیث لجر در سن بیست و هشت سالگی در آپارتمانش مرده پیدا شده. هیث لجر نقش مردی را داشت که پیراهن خونی دوستش را بو می کشید. آخ فکر نمی کردم به این زودی قصد مردن داشته باشد ! کاش مرگ و زندگی دست ما بود و واقعا قصد و نیتی در کار بود  . اگر چه ظاهر قضیه نشان می دهد که هیث خودکشی کرده.

                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin