تبليغاتX
بانو با سگ ملوس
ماندن زشت تر از رفتن یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

 

دیشب با دو تا از دوستان در دفتر ترجمه ی یکی از آنها بودم. هر دو مترجم زبان انگلیسی ، هر دو فعال ،

هر دو مجرد و پر از افکار جورواجور و حتی نا جور.... یکی از آنها می گفت  تازه پنج میلیون تومان به وکیل

 داده که کارش را برای مهاجرت به کانادا درست کند . آن یکی داشت به من می گفت که زمان ثبت نام

برای گرین کار ت است و بهتر است من  هم بروم و یک عکس بی حجاب پنج در پنج بگیرم و او خودش مرا

در قرعه کشی ثبت نام کند . گفتم چرا خودش ثبت نام نمی کند ؟ گفت که او هم ثبت نام کرده و

عکسش را نشانم داد :  عکسی با موهایی که محکم از پشت سر بسته بود ، و چشمان گرد و غافلگیر

 شده از نور فراوان ،   شبیه زندانیانی بود که نشسته اند و از روبرو به دوربین زل زده اند.. آن یکی دوستم

 داشت خودش را برای امتحان آیلتس آماده می کرد. اصلا دلیل حضور من در آنجا همین بود. اینکه برای او

 انشا های کوتاهی بنویسم  و در باره ی موضوعات مختلفی که برای مصاحبه لازم دارد بحث کنم و به او

 ایده بدهم. مصاحبه به زبان انگلیسی. بعد نمی دانم چه شد که هر دو نگاهی به من انداختند و

پرسیدند : " تو چرا برای مهاجرت اقدام نمی کنی ؟" روی میز پر از  کتابچه هایی به زبان انگلیسی با

 عکسهای پانورامای جذاب از سرزمین های سرسبز و دوردست غربی بود . عکسهایی که زمانی در

بیست سالگی با نگاه کردن به آنها دیوانه می شدم. و هوس رفتن چنان از خود بی خودم می کرد که

 نمی دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم.

 پرسیدم مثلا من بروم آنجا چه کنم ؟ گفتند می روی یک شیرینی پزی می زنی و پول پارو می کنی.

پرسیدم یعنی همه باید بروند ؟ گفتند چه اشکالی دارد اگر همه بروند . همه بروند بهتر است از این است

 که همه بمانند.  وقتی مخالفت کردم یکی گفت گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید پیف پیف بو

 می دهد ! نمی دانستم چه جوابی بدهم چون هر چه می گفتم به نظر آنها غیر قابل باور می رسید .

 وارد بحثی شدم که اصلا دوست نداشتم بخصوص که  دو نفر به یک نفر بود و من همیشه در جر و بحث

کم می آورم چون در مورد مسائل حساس مثل این  احساساتی می شوم. آنکه صاحب دفتر بود گفت :

" نکند می خواهی در آن خانه ی کلنگی ات که بوی نا می دهد  تا آخر عمر بمانی  و دلت را به همین

خوش کنی ؟ " دیگر واقعا زبانم بند آمده بود انگار که آمده بودم آنجا تا  محاکمه بشوم. به جرم ماندن در

کشور خودم ، خانه ی خودم محاکمه شوم. به نظرم خانه ی کلنگی ام مثل مادر پیرم و کشور بی ریختم

بود .  دلم نمی خواست کسی به آن بد و بی راه بگوید.  نمی دانم این چندمین باری بود که

 پیش روی من ماندن زشت تر از رفتن ترسیم می شد. بحثی در ظاهر دوستانه و پر از شوخی و در واقع

خیلی جدی . سال گذشته هم ، در یک مهمانی چنین بحثی در گرفت . آنجا هم  دو نفر در مقابل من که

یک نفر بودم قد علم کردند ،  البته خیلی جدی تر و تند تر از حالا (دو نفری که حالا ، برای همیشه  ، به

خارج از کشور رفته اند و یکی نویسنده و دیگری منتقد و روشنفکر بود ) . دست آخر هیچ نداشتم بگویم

جز اینکه من می مانم ، می مانم چون به چیزهای دیگران هر چقدر هم زیبا باشد علاقه ای ندارم چون

مال آنهاست نه مال من ، آنها را متعلق به خودم نمی دانم . متعلقات خودم را دوست دارم و به نظرم زیبا

می رسند . دوستشان دارم چون مال منند . هر چقدر هم که رنج آور باشند.  چهره ی خودم را با همه ی

عیب و ایرادهایش دوست دارم چون چهره ی من است . مادرم را با همه ی بی سوادی و پیری اش

دوست دارم چون همین یک مادر را دارم و قسمتی از وجود خودم است . گاهی علی رغم غرق شدگی و

روزمرگی در زبان فارسی که این روزها بد جوری کم رمق شده  ، وقتی به ترانه های پاپ ایرانی گوش

می کنم یا مثلا  نامه های تند و تیز صادق هدایت را می خوانم ، سراسر وجودم لبریز از عشقی گم شده

و دیریاب می شود . عشق به زبان فارسی به کشورم ایران... 

                                             

 

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

دور زدن دیگران سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

 

دو سه سال پیش با مردی آشنا شدم که گاهی در دفتر روزنامه می دیدمش. ریش بلندی داشت . لاغر

 بود با قد متوسط. خیلی لبخند می زد و وقتی من وارد می شدم پیش پایم بلند می شد. وقتی می

دیدم این قدر مورد احترامم احساس خوبی بهم دست می داد. گذشت و گذشت و دیگر ندیدمش. دیگر به

 دفتر آن روزنامه نرفتم . آن روزها داشتم چیزهایی را ترمیم می کردم ، داشتم نوعی پوسته را که در آن

پیچیده بودم  دور می انداختم . خودم را گم کرده بودم و تقریبا همه چیز حیرانم می کرد. هنوز نمی

دانستم دارم به سن بلوغ می رسم. بلوغی دیر رس که معمولا خیلی  دیر به سراغ آدمهایی مثل من

می آید . وقتی به سن بلوغ رسیده باشی ، می دانی دیگران از تو چه می خواهند و دیگر لازم نیست

منتظر گذشت زمان بمانی.

یک روز صدای زنگ تلفنم بلند شد. گوشی را برداشتم . صدای مردی بود که نمی شناختم. خودش را

معرفی کرد . به زحمت شناختمش . همانی بود که یکی دوبار در دفتر روزنامه دیده بودم . همان ریشوی

لاغر. می گفت که شماره تلفتم را از کسی گیر آورده و چون همشهری هستیم تصمیم گرفته با من

تماس بگیرد اگر از نظر من اشکالی نداشته باشد. گفتم اشکالی ندارد. اما نمی دانستم چرا همه ش او

حرف می زند و من که این قدر پر حرفم ، حرفم نمی آید ! می گفت داستانی نوشته که می خواهد نظر

مرا بداند. درباره ی ادبیات حرف زد . اینکه در شیراز آدم به هیچ جا نمی رسد . از شکل ظاهری آبادان

قدیم هم حرف زد . اینکه روزی قطار از وسط شهر می گذشت . برایم عجیب بود چون در این مورد هیچ به

 یاد نمی آوردم . اما او که از من چند سالی بزرگتر بود ، انگار خوب همه چیز را به یاد داشت. بعد که

گوشی را گذاشتم فکر کردم صدایی از پشت تلفن شنیده ام اما هیچ در موردش نمی دانم. نه من در

مورد خودم حرف زده بودم و نه او حتی کلامی در مورد خودش گفته بود. جز اینکه یک داستان نوشته .

 

دوباره فراموش کردم هم او را هم آن صدا را .

 

به گمانم حدود سه هفته بعد بود که دوباره تلفن زنگ زد. باز هم نشناختمش . همان حرفهای مربوط به

قطار و ادبیات شیراز و تهران از سر گرفته شد. من با بله و نه

و حد اکثر چند اظهار نظر کوتاه جواب می دادم . به خودم می گفتم یک آدم بزرگسال با آدم بزرگسال

دیگری تماس گرفته این حتما معنایی دارد : لابد یک معنای اجتماعی یا شاید  هم سیاسی ! بعد به

 خودم می گفتم یعنی این قدر از مرحله پرتم ؟ مثلا به سن بلوغ رسیده ام !

دفعه ی سوم که فاصله اش تقریبا به اندازه ی دفعه ی دوم بود ، وقتی دیدم از خودش حرف نمی زند فکر

کردم چرا من از خودم چیزی نگویم که  دیدم من هم  هیچ تمایلی به این کار ندارم . متوجه شدم شاید

به همین دلیل او از خودش و وضع زندگی اش چیزی نمی گوید . اما ته دلم می دانستم این گفتگوها به

جایی می رسند  و در واقع نتیجه ای دارند . اگر چه دقیقا نمی دانستم چه نتیجه ای . آن قدر داستان

خوانده بودم که می دانستم واقعیت هم مثل داستان است . بعضی داستانها بلندند و بعضی هم کوتاه.

اما به هر حال ، همه ی داستانها  پایانی دارند. این را از فاصله ی دقیق بین تلفن ها و بعضی نشانه های

 دیگر دانستم. انگار همه چیز یک جورهایی از قبل ترتیب داده شده و مصنوعی بود. آخ که چقدر سن بلوغ

 عالی است ! اما حیف که اغلب اوقات دوست داری مبهوت شوی ، غافلگیر شوی اما نمی شوی....

 

نمی دانم دفعه ی چندم بود که دیگر نه از قیافه ی قدیم شهر آبادان حرفی به میان آمد و نه ادبیات. حرفها

اعجاب انگیز و واقعی بودند . چون از دل بیرون می آمدند : مرد با صدایی گرفته و ته لهجه ی آبادانی می

گفت که زندگی خصوصی اش خیلی بالا و پایین داشته که بعدا تعریف می کند . چون خیلی تلخ است .

 گفت که منتهای آرزویش داشتن یک دکه است که بتواند توش گاهی سیگار هم بفروشد. یک دکه که

سقفش یک چتر راه راه آفتابی است. گفت که توی خانه ی کسی زندگی می کند که فعلا رفته اما به

زودی برمی گردد و او حتما بی خانه می شود . ازش پرسیدم چه کاری از دست من ساخته است ؟ گفت

که احتیاج مالی شدید دارد و اگر بتوانم به او پولی بدهم که خانه ای اجاره کند خیلی از من متشکر

خواهد شد. بعد از هم خداحافظی کردیم و هر دو گوشی را گذاشتیم. می دانستم که دیگر بام تماس

نمی گیرد  و داستان به پایان رسیده .....

                                                                

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

خانه چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

 

جنگ که شد  از خانه ی درندشتمان در آبادان  دربدر شدیم. آن قدر شوکه بودم که اصلا فکر نمی کردم

 دیگر به آنجا برنمی گردم . خیال می کردم این موقتی است و حداکثر سه ماه را به اتفاق خانواده در

شیراز می گذرانم بعد ، دوباره به آبادان برمی گردم اما این سه ماه تقریبا به سی سال رسیده و هنوز از

 بازگشت من به آنجا خبری نیست به جز دیدارهای گاه گاهی کوتاه مدت.

 

اولین جایی که در مهر 59 بعد از کنده شدن از آغوش گرم شهر م  با مادر و سه برادر کوچکم رفتیم

(پدرم نا خواسته به دلیل نا امن شدن مرز و بسته شدن راهها در کویت گیر افتاده بود) خانه ی یکی از

اقوام خیلی خیلی دور در شیراز  بود . یک هفته در آنجا ماندیم. با اینکه از سلامهای وقت و بی وقت هواپیماهای

دشمن در آنجا هم در امان نبودیم ، ولی وقتی روی بالکن آپارتمان شیک و نوساز اقوام می ایستادیم و

به کوه نه چندان دور دست روبرو که گفته می شد زمستانها برف پوش می شود نگاه می کردیم ، غم به

دلمان می نشست. از مدرسه خبری نبود . فکر می کردیم آدمهای بخصوصی هستیم که حق رفتن به

مدرسه نداریم. بچه های همسن و سال من و برادرهام روپوش می پوشیدند و کتاب به دست راهی

مدرسه می شدند. اما ما نه. اوضاع به قدری وارونه و به هم ریخته بود که تصور روبه راه بودن زندگی به

 رویایی دست نیافتنی می مانست. بعد با پس انداز مختصرمان راهی مسافرخانه ای شدیم که شبیه

خانه ی قمر خانم در یک سریال قدیمی زمان شش سالگی من بود. یعنی دور تا دورش اتاق بود با یک

توالت خراب که صبح ها همه برای رفتن به آن صف می کشیدند. البته ما یکی از اتاقهای طبقه ی بالا را

 گرفته بودیم و از بالا بهتر می توانستیم منظره ی توی صف ایستادن مردم را ببینیم . توالتی که گرفته بود

 و گنداب و فضولات در آن  می چرخید و می چرخید . در این اوضاع بود که بالاخره پدرم مثل یک شوالیه از

 راه رسید و ما را به یک هتل برد . حالا کمی حس آدمهای مسافر را پیدا کرده بودیم. صبح ها صبحانه ی

هتل و ظهرها ناهار در رستوران و شبها خوردن یک چیز حاضری. منتظر خبر به پایان رسیدن غائله بودیم

اما خبری نمی رسید . به مسافرخانه ای رفتیم که روزی مسافرخانه بود اما صاحب آن حالا پایین آن را

مغازه کرده و سه طبقه ی بالا را به صورت اجاره ی طولانی مدت در اختیار مردم می گذاشت. سه اتاق

 بزرگ لخت با کاشی های قهوه ای رنگ و پنجره هایی رو به خیابان داشت. کمدهای آهنی در  اتاقها آدم

را به یاد اتاقهای تو در توی اداره های قدیمی می انداخت. به مدرسه رفتیم. زمستان از راه رسید و از

 پشت شیشه برف و باران را تماشا می کردیم . محرم بود و دسته ها ی عزادار در خیابان،  زیر باران می

گذشتند. چون ساختمانی که در آن زندگی می کردیم آشپزخانه نداشت مادرم در یکی از اتاقها آشپزی

می کرد . اغلب در غذا مو می دیدیم. یکی از اقوام از هند آمده بود و به دلیل جنگ او هم نمی توانست

به آبادان برگردد ، آمده بود پیش ما . داشت تاس می شد و فکر می کردیم این موی کوتاه و حنایی و ناز ک اوست که توی غذا می بینیم. غم پایانی نداشت.....

 

شش ماه در آنجا ماندیم. بعد یک خانه ی کوچک نود متری اجاره کردیم که عقربهای ریزی در گوشه ی

 دیوارهایش داشت. اولش از دیدن آنها جا خوردیم ولی بعد عادت کردیم و با دمپایی به جانشان می

افتادیم. جوری که اگر هر روز چندتا را نمی کشتیم دلمان برای کشتنشان تنگ می شد ! عصرها به یک

کلاس زبان انگلیسی در خیابان اصلی شیراز می رفتم که معلم آن یک زن جوان آمریکایی بود. یک دامن

چین دار می پوشیدم که تا زانویم می رسید با بلوزی سفید و یک روسری کوچک که زیر گلویم گره زده

 می شد. یک بار وقتی داشتم به خانه بر می گشتم ، یک هو حس کردم سنگی به کمرم خورد .

برگشتم ببینم کیست که صدایی شنیدم که می گفت : " دختر گنده ی کثافت بی حجاب "

خانه ای که پدرم مشغول ساختش بود تمام شد و بعد از مدتها بالاخره به خانه ی خودمان نقل مکان

کردیم. هنوز نما نداشت و از توی حیاط آجرهایش معلوم بود . با این حال مادرم زمین را بوسید و اثاث را

چیدیم. همه جا بوی گچ و سیمان و مصالح ساختمانی می داد. تند تند چراغها را خاموش و روشن می

کردیم و توی اتاقها دنبال هم می دویدیم. فقط صد و پنجاه متر مساحت داشت اما فکر می کردیم در یک

 قصر جا گیر شده ایم. صبح ها که برای رفتن به مدرسه در حیاط را پشت سرم به صدا در می آوردم و با

قدمهای بلند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم فکر می کردم مثل بقیه ی دخترها هستم.

 

به گمانم دو سال بعد بود که با دیدن نمای بی ریخت خانه و سگ پشمالویی که جلوی در می خوابید و

وجود راه درازی که پای پیاده ، حد اقل  ده دقیقه تا خیابان اصلی فا صله داشت و مسیر نیم ساعته ای  را

 که از خانه تا شهر  باید با اتو بوس طی می کردم بود که حس کردم از آنجا دل زده ام و غم ها انگار

پایانی ندارند.....

                                                              

 

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |

تفاوت پنجشنبه نهم آبان 1387

 

زمانی همکلاسی بودیم . البته با ده سال اختلاف سن. بعد شدیم همکار . البته  بعد از چهار سال

دوری . اوائل دوست نبودیم. همکلاسی های دوری بودیم که فقط با هم سلام و علیکی داشتیم . ساکت

بود و گمان می کردم آخرین کسی است که نظرم را جلب می کند. بعد که همکار شدیم ، گاهی که

شبها باهم  پشت تلفن گپ می زدیم همیشه فکر می کردم مرتکب اشتباهی می شوم و الان است که

چیزی از دست برود . این عادت دیرینه ی من در اوائل آشنایی با آدمهاست . خواه مونث باشند خواه مذکر.

 

من کارهای ترجمه را به خانه می بردم چون حوصله ی تمام وقت کار کردن در دارالترجمه را نداشتم . باید

 از صبح ساعت هفت و نیم در آنجا حاضر می شدی و تا ساعت شش یا هفت عصر می ماندی . نباید

 قدرت تخیل داشته باشی یا به شدت نیاز مالی داشته باشی و یا دیوانه که بتوانی در چنین شرایطی

 دوام بیاوری. پر کارترین و شلوغ ترین دفتر ترجمه ی شیراز با خوش برخوردترین و دوستداشتنی ترین

رئیس دنیا البته با مشتریان و سخت گیرترین رئیس با کارمندان. دوست من در چنین شرایطی کار می

 کرد. می دیدم آرام و ساکت ، صبح زود به سر کار می رود ، غروب هم اگر وقتی باقی می ماند به یک

 کلاس هنری مثل شمع سازی ، شیرینی پزی و غیره می رفت. دختری سی ساله در حال کار ، بدون

 دوست پسر ، با پس اندازی معقول و پدر و مادری سخت کوش مثل خودش . او را همین می دیدم.

  ساعت نه و نیم شب بعد از خوردن شام به رخت خواب می رفت و ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار

 می شد و دوباره خودش را برای رفتن به سر کار آماده می کرد. بعد رفت تهران و در امتحان مترجم

رسمی شرکت کرد . چند ماه بعد جواب قبولی اش رسید. حالا حقوق سیصد هزار تومان در ماهش بالا تر

 رفته بود به گمانم چیزی حدود دو برابر اما دوست من از جاهای دیگری هم کار می گرفت. می گفت برای

رفتن به کانادا به پول فراوان احتیاج دارد. یعنی باید ماهی حد اقل بتواند یک میلیون در ماه در بیاورد

که بتواند اسمش را حقوق بگذارد. این در حالی بود که تقریبا هیچ خرج نمی کرد و تمام در آمدش را به

مادرش می داد که برایش در بانک بگذارد. حالا حقوقش به همان میزانی رسیده بود که می خواست . با

این تفاوت که دیگر شبها ساعت یازد ه به رختخواب می رفت و ساعت سه بیدار می شد تا بتواند به 

کارهایی برسد که باید در خانه انجام می داد . در واقع تمام روز در حال کار بود با آن جثه ی کوچک و

صورت بچه گانه اصلا باور نمی کردی با چنین دختر ی سر و کار داری. یک بار ، در خیابان اتفاقی بهش

برخوردم ، با پوشه ای که جلوی سینه اش گرفته بود ، فکر می کردی یک دانشجوست که از سر کلاس به

 خانه می رود. حالا کاری هم به کارهایش اضافه شده بود یعنی مجبور بود باز هم بیشتر کار کند چون

داشت برای فوق لیسانس درس می خواند . به گمانم دیگر شبها نمی خوابید . یا در بهترین شرایط

شبی دو ساعت. شماره ی چشمش دو و نیم شده  و همین طور در حال بالا رفتن بود . به هیچ ترانه ای

گوش نمی داد ، فیلم نمی دید ، حتی تلوزیون هم نگاه نمی کرد ، کتاب نمی خواند ، اهل اینترنت و چت

و وبلاگ و این قبیل چیزها هم نبود . اما به شیک پوشی اعتقاد عجیبی داشت . شاید برای اینکه مادرش

 زن شیک و زیبایی است و مرتب بودن را برای دختر واجب می داند. اوائل نصیحتش می کردم نباید این

قدر کار کند . خنده دار اینجا بود که من هشتم گرو نهم بود و به او نصیحت می کردم که این زندگی نیست

 و بی پولی به مراتب بهتر از این زندگی ای است که او در پیش گرفته. اما نه سکوت او و عمل او که کار

فراوان بود در من اثر می گذاشت و نه روش زندگی من و سخنرانی هایم در او . نمی دانستم ما چه طور

 می توانیم با هم مراوده داشته باشیم در حالی که تا این حد با هم تفاوت داریم . با مزه اینجا بود که نه

من دوستی به این نزدیکی داشتم و نه او . می دانستم با هیچ کس دیگری در تماس نیست به جز من .

 نصیحت های بی پایان من مال اوائل بود اما بعداً که دیدم بیشتر و بیشتر کار می کند و این شده سبک

زندگی اش ، انگار که لذت هم می برد فهمیدم که باید ساکت باشم و فقط بپذیرم . او را با همه ی

تفاوتش با خودم بپذیرم و سخت کوشی اش را قدر بدانم. یک روز برایش این اس ام اس را فرستادم : تو

نمونه ی یک اراده ی محکمی و قابل تحسین.

                                                            

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |