تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - خوراکی ها
خوراکی ها یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

 

در بیست سالگی در عرض سه ماه دوازده کیلو وزن کم کردم. یعنی با رژیم لاغری . کمی چاق بودم و

همیشه آرزوی بدنی لاغر را داشتم که بالاخره آن هم محقق شد.

اما چه فایده که نمی توانستم این لاغری و تناسب را به کسی نشان بدهم . آن روزها به جز مانتوهای

گشاد و بلند زیر زانو هیچ زنی مجاز به پوشیدن هیچ چیز دیگری البته به غیر از چادر نبود. غذام نصف

شده بود و از بس کم بنیه شده  بودم مثل پیرزنها  موهایم می ریخت و یبوست شدیدی گرفته بودم.

 چیزی که دختر های جوان حالا گاهی به آن دچارند اما دلیلش را یا نمی دانند یا جرأت گفتنش را ندارند.

 

پشت شیشه ی قنادی ها شیرنی ها را می دیدم و می گذشتم . شیرینی ها رنگارنگ بودند اما به

نظرم نمی آمد که خوردنی باشند. همه ش فکر می کردم جزو چیزهایی به حساب می آیند که دیگر به

من تعلق ندارند . مال بچه ها هستند یا آدمهای چاق بی خیال . فکر می کردم به دنیای دیگری پرتاب

شده ام و این راهی ست که تا آخر عمر ادامه دارد : یعنی چشم پوشی از خوردن. ته دلم خودم را به

نوعی یک راهبه می دیدم. وقتی پشت میزم می نشستم که مثلا قصه ای بنویسم فکر می کردم که این

 قصه هیچ ربطی به خوردن ندارد . به بازوی لاغرم که از آستین کوتاه تک پوش بیرون زده بود و خود کار را

در دست گرفته بود نگاه می کردم  و به شکم تو رفته ام که گاهی قار و قور می کرد و می اندیشیدم که

باید چه بنویسم. فکر می کردم درباره ی جوان سرکشی بنویسم که برخلاف جریان آب شنا می کند. اما

 این جوان انگار جسمی نداشت. فقط یک مشت آرزو داشت. بوی غذایی که مادرم برای شام می پخت

 وارد اتاقم می شد اما می دانستم که من  از آن نسیبی ندارم و باید به  تکه ای نان برشته که از کف

دست نباید بزرگتر باشد و یک فنجان ماست کم چرب اکتفا کنم.

 

بعد یک روز با پدر و مادرم  رفتیم دبی. کشوری پیش پا افتاده اما با بوهای عجیب. بوی ادویه بوی ادویه

بوی ادویه بوی مرغ بریان ، بوی سمبوسه ی هندی ، بوی غذاهای جورواجور و .....

 

یک آپارتمان که شقه می نامیدندش اجاره کردیم. شبها از بالکن خور را تماشا می کردیم و چراغهای

ساختمانها و عربها و هندی ها را . یک یخچال کوچک داشتیم که توش هیچ چی نبود به جز جند ماهی

ریز که از فرط یخ زدگی زرد شده بودند و یک بطری آب و یکی دو سیب درشت. شب قبل از بازگشت به

ایران پدرم با پاکتی روغنی وارد شد . پاکت بزرگ بود . آن را روی میز گذاشت . مادرم بازش کرد . یک کیک

 گرد و بزرگ یک کیلویی بود که مانندش را در ایران ندیده بودم. بوی عطرش ،  یک هو ،  اتاق را انباشت.

جنگ باعث شده بود که حتی قنادهای ایرانی شیرنی هایی به خوشمزگی سابق نپزند . و این بو مرا یاد

 بچگی هایم انداخت و کیک های قنادی نگرو در آبادان. کیک را توی سینی گذاشتیم و پدر و مادرم هر یک

 برشی برای خودشان برداشتند. مادرم با تعجب گفت مگر نمی خواهی بخوری ؟ به جای اینکه جوابش را

 بدهم ، پرسیدم : خوشمزه است ؟ گفت : خیلی . بخور ببین. کارد را برداشتم و یک برش کوچک برای

خودم بریدم. کیک از زیر کارد چنان نرم بیرون آمد که اصلا نفهمیدم چطور بریده شد. بافتش به قدری ریز

بود که می گفتی پودر می شود و توی هوا پراکنده می شود. وقتی آن را در دهان گذاشتم مثل این بود

که حضرت آدم به سیب ممنوعه گاز زده باشد. چنان جادویی که کم مانده بود برق از سه فازم بپرد!!!

اشک توی چشمانم جمع شد و رو به پدر و مادر گفتم : بی نهایت .... نتوانستم جمله ام را تمام کنم

 چون کیک پودر شد و راه گلویم را بست جوری که نزدیک بود خفه شوم. بابام گفت : کوفت بخوری . یک

کم یواش تر . مگر دزد دنبالته ؟

 

هر طور بود آن تکه را تمام کردم. اما می دانستم دیگر نباید به بقیه اش دست بزنم . پدر و مادر م دوباره

تکه ای دیگر خوردند . و تازه کیک نصف شده بود. پلاستیک رویش کشیدند و همان طور روی میز ماند.

 

شب ، با دندانهای مسواک زده به رختخواب رفتم . بوی کیک توی اتاق پیچیده بود . در تاریکی می

توانستم حدس بزنم کجاست . احساس می کردم از شدت گرسنگی در حال مرگم . مدام به خودم می

 گفتم آرمانی دارم که ارزشمند است . این یک مبارزه است و خودم خبر ندارم. باید تحمل کنم ، باید

نشان بدهم که با اراده ام. اما می دانستم که کیک کجاست . خودم را می دیدم که از روی تخت بلند

می شوم و به طرف میز می روم و کیک را به آشپزخانه می برم و حسابش را می رسم... اما اتفاقی

نمی افتاد . فکر می کردم اگر اتفاقی نیفتد معجزه است . حس می کردم دارم کوچک می شوم . ضعیف

 می شوم. انگار کیک از من بزرگتر بود . چیزی بود فراتر از من ، فراتر از همه چیز، فراتر از آن آرمان

مسخره. انگار داشت به وجود حقیرم در تاریکی میخندید. بالاخره هر طوری بود خوابم برد.

 

 

امروز داشتم به این خاطره فکر می کردم. نمی دانم چی شد که آن کیک از میان غبار آن همه سال یک

هو بیرون آمد. الان دارم خودم را برای امتحان شیرینی پزی دو که در نوزدهم مهر ماه برگزار می شود

آماده می کنم . نوزده آبان امتحان آشپزی دارم . امتحانها ی شیرینی و آشپزی یک را هم در ماههای بعد

 باید بدهم. نمی دانم این راه به کجا ختم خواهد شد . نمی دانم از کجا سردر خواهم آورد . فقط ، حالا

به رنجی فکر می کنم که روزی می کشیدم و الان خاطره ی لذت بخشی ندارم که تعریف کنم.

                                                                   

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |