تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - خیابانها
خیابانها شنبه بیست و هفتم مهر 1387

 

اوائل به اسم خیابانها فکر می کردم . بعد برایم مثل اسم خودم عادی شدند  ، اما الان دوباره به یاد دوران

نوجوانی به فکر آنها افتادم. خیابانها با اسمهای غلمبه سلمبه شان. خیابانها ی شهر خودم و شهرهای

دیگر . خیابانهای کشورم .  

 

سال هفتاد و هفت که به تهران رفتم ، مدام در خیابانی رفت و آمد می کردم که به آن می گفتند انقلاب.

من هم مثل بقیه بهش می گفتم انقلاب . خیابان بی ریختی بود ، ترسناک و طولانی و شلوغ و غم انگیز

 و پر از شهرستانی و بیشتر ، حتی روستایی. آدم  را یاد  خیابانهای بمبئی توی فیلمهای تلوزیون می

 انداخت. با اتوبوسهای سیاه ، ساختمانهای کج و معوج و از مد افتاده و مغازه های اغذیه فروشی که انگار

 غذاهایشان خوردنی نبود و فقط به رهگذرهای بی چاره ای تعلق داشت که مجبور بودند تند تند غذا

بخورند و به سر کارشان بروند : آدمهای مجبور . اصلا همه چیز این خیابان انگار بوی اجبار می داد. باید از

این خیابان به جایی می رسیدی به جایی که دقیقا نمی دانستی کجاست اما باید می رسیدی. باید

باید باید.... بعد کسی ( کسی که حالا رفته کانادا) برایم گفت که اسم سابق این خیابان شاه رضا بوده .

 

شاه رضا . گفت که این خیابان خیابان اصلی تهران است و می تواند ستون فقرات تهران به حساب آید.

تهران چند خیابان اصلی دارد که گویا این یکی اصلی ترین آن است. از اینکه اصلی ترین خیابان تهران این

قدر بی ریخت است دلم سوخت . دلم می خواست بیشتر در باره اش بدانم اینکه درست است که  یک

سرش به میدان آزادی می خورد و سر دیگرش به کوه دماوند ؟ نمی دانم شاید اشتباه می کنم فراموش

کرده ام . کسی که در باره ی این خیابان زیاد می دانست الان دم دستم نیست که اطلاعات صحیحی در

اختیارم بگذارد. او این خیابان و خیابانهای دیگر تهران را برای همیشه ترک کرده و رفته .

 

خیابانها ی شیراز برای من معنی شان را از دست داده اند . فقط محلی برای عبورند. گمان نمی کنم

دیگر آنها را ببینم و یا حتی بویشان را حس کنم. این مرا غمگین می کند . بوها برای من مقدسند چون

 یادگار دوران کودکی اند. اما چند روز پیش که از خیابان زند ، دقیقا چهار راه زند می گذشتم تکان

مختصری خوردم  به گمانم تاثیر خیابان و حال و هوایش  یک هو از من عبور کرد مثل اینکه موج زمان ،

ناگهان مرا با خود به گذشته برد  . دختری هفده ساله را دیدم که روزی تمام آرزویش رفتن و کنده شدن از

 این خیابان بود . و حالا زنی چهل ساله هنوز داشت عرض این خیابان را طی می کرد.

 

در کتاب فارسی قدیم  سوم دبستان عکسی بود از ساعت گل در خیابان زند. خیابان توی کتاب در آن

 زمان معنی دیگری داشت . آن روزها من در آبادان زندگی می کردم و فکر می کردم این ساعت گل را

خواهم دید. فکر می کردم ساعتهای گل زیادی را خواهم دید. فکر می کردم همه ی شهرها خیابانی دارند

 که ساعت گلی داشته باشد که من بروم و عقربه هایش را عقب و جلو ببرم.

 

اکثر خیابانهای اصلی شیراز اسم شاعران را یدک می کشند. خیابان سعدی ، رودکی ، انوری ... اما هیچ

 کدام هیچ ربطی به هیچ شاعری ندارند . حتی آدم را به یاد او نمی اندازند . خیابان رودکی خیابان

رستورانها و هتلهای شیراز است و خیابان سعدی بیشتر انبوه از مغازه های دلگیر و یک مجتمع پزشکان و

 غیره است . خیابان انوری مواد غذایی خارجی مثل انواع شوکولاتها و کنسروها و کمپوتها و چیزهایی از

 این دست در آن فروخته می شود . وقتی از این خیابان می گذری انگار اگر پولی در جیب نداشته باشی

آدم مقصر و احمقی هستی.

 

 وقتی به خانه می روی به هیچ خیابانی فکر نمی کنی . انگار که خانه ی تو به هیچ خیابانی راه ندارد .

در خوابها می بینی که خانه ی تو در یک جای نامعلوم است و تو در یک جاده ی مجهولی که باید از آن

بگذری تا به خانه ات برسی اما نمی دانی چگونه ...

 

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |