تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - تفاوت
تفاوت پنجشنبه نهم آبان 1387

 

زمانی همکلاسی بودیم . البته با ده سال اختلاف سن. بعد شدیم همکار . البته  بعد از چهار سال

دوری . اوائل دوست نبودیم. همکلاسی های دوری بودیم که فقط با هم سلام و علیکی داشتیم . ساکت

بود و گمان می کردم آخرین کسی است که نظرم را جلب می کند. بعد که همکار شدیم ، گاهی که

شبها باهم  پشت تلفن گپ می زدیم همیشه فکر می کردم مرتکب اشتباهی می شوم و الان است که

چیزی از دست برود . این عادت دیرینه ی من در اوائل آشنایی با آدمهاست . خواه مونث باشند خواه مذکر.

 

من کارهای ترجمه را به خانه می بردم چون حوصله ی تمام وقت کار کردن در دارالترجمه را نداشتم . باید

 از صبح ساعت هفت و نیم در آنجا حاضر می شدی و تا ساعت شش یا هفت عصر می ماندی . نباید

 قدرت تخیل داشته باشی یا به شدت نیاز مالی داشته باشی و یا دیوانه که بتوانی در چنین شرایطی

 دوام بیاوری. پر کارترین و شلوغ ترین دفتر ترجمه ی شیراز با خوش برخوردترین و دوستداشتنی ترین

رئیس دنیا البته با مشتریان و سخت گیرترین رئیس با کارمندان. دوست من در چنین شرایطی کار می

 کرد. می دیدم آرام و ساکت ، صبح زود به سر کار می رود ، غروب هم اگر وقتی باقی می ماند به یک

 کلاس هنری مثل شمع سازی ، شیرینی پزی و غیره می رفت. دختری سی ساله در حال کار ، بدون

 دوست پسر ، با پس اندازی معقول و پدر و مادری سخت کوش مثل خودش . او را همین می دیدم.

  ساعت نه و نیم شب بعد از خوردن شام به رخت خواب می رفت و ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار

 می شد و دوباره خودش را برای رفتن به سر کار آماده می کرد. بعد رفت تهران و در امتحان مترجم

رسمی شرکت کرد . چند ماه بعد جواب قبولی اش رسید. حالا حقوق سیصد هزار تومان در ماهش بالا تر

 رفته بود به گمانم چیزی حدود دو برابر اما دوست من از جاهای دیگری هم کار می گرفت. می گفت برای

رفتن به کانادا به پول فراوان احتیاج دارد. یعنی باید ماهی حد اقل بتواند یک میلیون در ماه در بیاورد

که بتواند اسمش را حقوق بگذارد. این در حالی بود که تقریبا هیچ خرج نمی کرد و تمام در آمدش را به

مادرش می داد که برایش در بانک بگذارد. حالا حقوقش به همان میزانی رسیده بود که می خواست . با

این تفاوت که دیگر شبها ساعت یازد ه به رختخواب می رفت و ساعت سه بیدار می شد تا بتواند به 

کارهایی برسد که باید در خانه انجام می داد . در واقع تمام روز در حال کار بود با آن جثه ی کوچک و

صورت بچه گانه اصلا باور نمی کردی با چنین دختر ی سر و کار داری. یک بار ، در خیابان اتفاقی بهش

برخوردم ، با پوشه ای که جلوی سینه اش گرفته بود ، فکر می کردی یک دانشجوست که از سر کلاس به

 خانه می رود. حالا کاری هم به کارهایش اضافه شده بود یعنی مجبور بود باز هم بیشتر کار کند چون

داشت برای فوق لیسانس درس می خواند . به گمانم دیگر شبها نمی خوابید . یا در بهترین شرایط

شبی دو ساعت. شماره ی چشمش دو و نیم شده  و همین طور در حال بالا رفتن بود . به هیچ ترانه ای

گوش نمی داد ، فیلم نمی دید ، حتی تلوزیون هم نگاه نمی کرد ، کتاب نمی خواند ، اهل اینترنت و چت

و وبلاگ و این قبیل چیزها هم نبود . اما به شیک پوشی اعتقاد عجیبی داشت . شاید برای اینکه مادرش

 زن شیک و زیبایی است و مرتب بودن را برای دختر واجب می داند. اوائل نصیحتش می کردم نباید این

قدر کار کند . خنده دار اینجا بود که من هشتم گرو نهم بود و به او نصیحت می کردم که این زندگی نیست

 و بی پولی به مراتب بهتر از این زندگی ای است که او در پیش گرفته. اما نه سکوت او و عمل او که کار

فراوان بود در من اثر می گذاشت و نه روش زندگی من و سخنرانی هایم در او . نمی دانستم ما چه طور

 می توانیم با هم مراوده داشته باشیم در حالی که تا این حد با هم تفاوت داریم . با مزه اینجا بود که نه

من دوستی به این نزدیکی داشتم و نه او . می دانستم با هیچ کس دیگری در تماس نیست به جز من .

 نصیحت های بی پایان من مال اوائل بود اما بعداً که دیدم بیشتر و بیشتر کار می کند و این شده سبک

زندگی اش ، انگار که لذت هم می برد فهمیدم که باید ساکت باشم و فقط بپذیرم . او را با همه ی

تفاوتش با خودم بپذیرم و سخت کوشی اش را قدر بدانم. یک روز برایش این اس ام اس را فرستادم : تو

نمونه ی یک اراده ی محکمی و قابل تحسین.

                                                            

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |