تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - خانه
خانه چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

 

جنگ که شد  از خانه ی درندشتمان در آبادان  دربدر شدیم. آن قدر شوکه بودم که اصلا فکر نمی کردم

 دیگر به آنجا برنمی گردم . خیال می کردم این موقتی است و حداکثر سه ماه را به اتفاق خانواده در

شیراز می گذرانم بعد ، دوباره به آبادان برمی گردم اما این سه ماه تقریبا به سی سال رسیده و هنوز از

 بازگشت من به آنجا خبری نیست به جز دیدارهای گاه گاهی کوتاه مدت.

 

اولین جایی که در مهر 59 بعد از کنده شدن از آغوش گرم شهر م  با مادر و سه برادر کوچکم رفتیم

(پدرم نا خواسته به دلیل نا امن شدن مرز و بسته شدن راهها در کویت گیر افتاده بود) خانه ی یکی از

اقوام خیلی خیلی دور در شیراز  بود . یک هفته در آنجا ماندیم. با اینکه از سلامهای وقت و بی وقت هواپیماهای

دشمن در آنجا هم در امان نبودیم ، ولی وقتی روی بالکن آپارتمان شیک و نوساز اقوام می ایستادیم و

به کوه نه چندان دور دست روبرو که گفته می شد زمستانها برف پوش می شود نگاه می کردیم ، غم به

دلمان می نشست. از مدرسه خبری نبود . فکر می کردیم آدمهای بخصوصی هستیم که حق رفتن به

مدرسه نداریم. بچه های همسن و سال من و برادرهام روپوش می پوشیدند و کتاب به دست راهی

مدرسه می شدند. اما ما نه. اوضاع به قدری وارونه و به هم ریخته بود که تصور روبه راه بودن زندگی به

 رویایی دست نیافتنی می مانست. بعد با پس انداز مختصرمان راهی مسافرخانه ای شدیم که شبیه

خانه ی قمر خانم در یک سریال قدیمی زمان شش سالگی من بود. یعنی دور تا دورش اتاق بود با یک

توالت خراب که صبح ها همه برای رفتن به آن صف می کشیدند. البته ما یکی از اتاقهای طبقه ی بالا را

 گرفته بودیم و از بالا بهتر می توانستیم منظره ی توی صف ایستادن مردم را ببینیم . توالتی که گرفته بود

 و گنداب و فضولات در آن  می چرخید و می چرخید . در این اوضاع بود که بالاخره پدرم مثل یک شوالیه از

 راه رسید و ما را به یک هتل برد . حالا کمی حس آدمهای مسافر را پیدا کرده بودیم. صبح ها صبحانه ی

هتل و ظهرها ناهار در رستوران و شبها خوردن یک چیز حاضری. منتظر خبر به پایان رسیدن غائله بودیم

اما خبری نمی رسید . به مسافرخانه ای رفتیم که روزی مسافرخانه بود اما صاحب آن حالا پایین آن را

مغازه کرده و سه طبقه ی بالا را به صورت اجاره ی طولانی مدت در اختیار مردم می گذاشت. سه اتاق

 بزرگ لخت با کاشی های قهوه ای رنگ و پنجره هایی رو به خیابان داشت. کمدهای آهنی در  اتاقها آدم

را به یاد اتاقهای تو در توی اداره های قدیمی می انداخت. به مدرسه رفتیم. زمستان از راه رسید و از

 پشت شیشه برف و باران را تماشا می کردیم . محرم بود و دسته ها ی عزادار در خیابان،  زیر باران می

گذشتند. چون ساختمانی که در آن زندگی می کردیم آشپزخانه نداشت مادرم در یکی از اتاقها آشپزی

می کرد . اغلب در غذا مو می دیدیم. یکی از اقوام از هند آمده بود و به دلیل جنگ او هم نمی توانست

به آبادان برگردد ، آمده بود پیش ما . داشت تاس می شد و فکر می کردیم این موی کوتاه و حنایی و ناز ک اوست که توی غذا می بینیم. غم پایانی نداشت.....

 

شش ماه در آنجا ماندیم. بعد یک خانه ی کوچک نود متری اجاره کردیم که عقربهای ریزی در گوشه ی

 دیوارهایش داشت. اولش از دیدن آنها جا خوردیم ولی بعد عادت کردیم و با دمپایی به جانشان می

افتادیم. جوری که اگر هر روز چندتا را نمی کشتیم دلمان برای کشتنشان تنگ می شد ! عصرها به یک

کلاس زبان انگلیسی در خیابان اصلی شیراز می رفتم که معلم آن یک زن جوان آمریکایی بود. یک دامن

چین دار می پوشیدم که تا زانویم می رسید با بلوزی سفید و یک روسری کوچک که زیر گلویم گره زده

 می شد. یک بار وقتی داشتم به خانه بر می گشتم ، یک هو حس کردم سنگی به کمرم خورد .

برگشتم ببینم کیست که صدایی شنیدم که می گفت : " دختر گنده ی کثافت بی حجاب "

خانه ای که پدرم مشغول ساختش بود تمام شد و بعد از مدتها بالاخره به خانه ی خودمان نقل مکان

کردیم. هنوز نما نداشت و از توی حیاط آجرهایش معلوم بود . با این حال مادرم زمین را بوسید و اثاث را

چیدیم. همه جا بوی گچ و سیمان و مصالح ساختمانی می داد. تند تند چراغها را خاموش و روشن می

کردیم و توی اتاقها دنبال هم می دویدیم. فقط صد و پنجاه متر مساحت داشت اما فکر می کردیم در یک

 قصر جا گیر شده ایم. صبح ها که برای رفتن به مدرسه در حیاط را پشت سرم به صدا در می آوردم و با

قدمهای بلند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم فکر می کردم مثل بقیه ی دخترها هستم.

 

به گمانم دو سال بعد بود که با دیدن نمای بی ریخت خانه و سگ پشمالویی که جلوی در می خوابید و

وجود راه درازی که پای پیاده ، حد اقل  ده دقیقه تا خیابان اصلی فا صله داشت و مسیر نیم ساعته ای  را

 که از خانه تا شهر  باید با اتو بوس طی می کردم بود که حس کردم از آنجا دل زده ام و غم ها انگار

پایانی ندارند.....

                                                              

 

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |