تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - دور زدن دیگران
دور زدن دیگران سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

 

دو سه سال پیش با مردی آشنا شدم که گاهی در دفتر روزنامه می دیدمش. ریش بلندی داشت . لاغر

 بود با قد متوسط. خیلی لبخند می زد و وقتی من وارد می شدم پیش پایم بلند می شد. وقتی می

دیدم این قدر مورد احترامم احساس خوبی بهم دست می داد. گذشت و گذشت و دیگر ندیدمش. دیگر به

 دفتر آن روزنامه نرفتم . آن روزها داشتم چیزهایی را ترمیم می کردم ، داشتم نوعی پوسته را که در آن

پیچیده بودم  دور می انداختم . خودم را گم کرده بودم و تقریبا همه چیز حیرانم می کرد. هنوز نمی

دانستم دارم به سن بلوغ می رسم. بلوغی دیر رس که معمولا خیلی  دیر به سراغ آدمهایی مثل من

می آید . وقتی به سن بلوغ رسیده باشی ، می دانی دیگران از تو چه می خواهند و دیگر لازم نیست

منتظر گذشت زمان بمانی.

یک روز صدای زنگ تلفنم بلند شد. گوشی را برداشتم . صدای مردی بود که نمی شناختم. خودش را

معرفی کرد . به زحمت شناختمش . همانی بود که یکی دوبار در دفتر روزنامه دیده بودم . همان ریشوی

لاغر. می گفت که شماره تلفتم را از کسی گیر آورده و چون همشهری هستیم تصمیم گرفته با من

تماس بگیرد اگر از نظر من اشکالی نداشته باشد. گفتم اشکالی ندارد. اما نمی دانستم چرا همه ش او

حرف می زند و من که این قدر پر حرفم ، حرفم نمی آید ! می گفت داستانی نوشته که می خواهد نظر

مرا بداند. درباره ی ادبیات حرف زد . اینکه در شیراز آدم به هیچ جا نمی رسد . از شکل ظاهری آبادان

قدیم هم حرف زد . اینکه روزی قطار از وسط شهر می گذشت . برایم عجیب بود چون در این مورد هیچ به

 یاد نمی آوردم . اما او که از من چند سالی بزرگتر بود ، انگار خوب همه چیز را به یاد داشت. بعد که

گوشی را گذاشتم فکر کردم صدایی از پشت تلفن شنیده ام اما هیچ در موردش نمی دانم. نه من در

مورد خودم حرف زده بودم و نه او حتی کلامی در مورد خودش گفته بود. جز اینکه یک داستان نوشته .

 

دوباره فراموش کردم هم او را هم آن صدا را .

 

به گمانم حدود سه هفته بعد بود که دوباره تلفن زنگ زد. باز هم نشناختمش . همان حرفهای مربوط به

قطار و ادبیات شیراز و تهران از سر گرفته شد. من با بله و نه

و حد اکثر چند اظهار نظر کوتاه جواب می دادم . به خودم می گفتم یک آدم بزرگسال با آدم بزرگسال

دیگری تماس گرفته این حتما معنایی دارد : لابد یک معنای اجتماعی یا شاید  هم سیاسی ! بعد به

 خودم می گفتم یعنی این قدر از مرحله پرتم ؟ مثلا به سن بلوغ رسیده ام !

دفعه ی سوم که فاصله اش تقریبا به اندازه ی دفعه ی دوم بود ، وقتی دیدم از خودش حرف نمی زند فکر

کردم چرا من از خودم چیزی نگویم که  دیدم من هم  هیچ تمایلی به این کار ندارم . متوجه شدم شاید

به همین دلیل او از خودش و وضع زندگی اش چیزی نمی گوید . اما ته دلم می دانستم این گفتگوها به

جایی می رسند  و در واقع نتیجه ای دارند . اگر چه دقیقا نمی دانستم چه نتیجه ای . آن قدر داستان

خوانده بودم که می دانستم واقعیت هم مثل داستان است . بعضی داستانها بلندند و بعضی هم کوتاه.

اما به هر حال ، همه ی داستانها  پایانی دارند. این را از فاصله ی دقیق بین تلفن ها و بعضی نشانه های

 دیگر دانستم. انگار همه چیز یک جورهایی از قبل ترتیب داده شده و مصنوعی بود. آخ که چقدر سن بلوغ

 عالی است ! اما حیف که اغلب اوقات دوست داری مبهوت شوی ، غافلگیر شوی اما نمی شوی....

 

نمی دانم دفعه ی چندم بود که دیگر نه از قیافه ی قدیم شهر آبادان حرفی به میان آمد و نه ادبیات. حرفها

اعجاب انگیز و واقعی بودند . چون از دل بیرون می آمدند : مرد با صدایی گرفته و ته لهجه ی آبادانی می

گفت که زندگی خصوصی اش خیلی بالا و پایین داشته که بعدا تعریف می کند . چون خیلی تلخ است .

 گفت که منتهای آرزویش داشتن یک دکه است که بتواند توش گاهی سیگار هم بفروشد. یک دکه که

سقفش یک چتر راه راه آفتابی است. گفت که توی خانه ی کسی زندگی می کند که فعلا رفته اما به

زودی برمی گردد و او حتما بی خانه می شود . ازش پرسیدم چه کاری از دست من ساخته است ؟ گفت

که احتیاج مالی شدید دارد و اگر بتوانم به او پولی بدهم که خانه ای اجاره کند خیلی از من متشکر

خواهد شد. بعد از هم خداحافظی کردیم و هر دو گوشی را گذاشتیم. می دانستم که دیگر بام تماس

نمی گیرد  و داستان به پایان رسیده .....

                                                                

 

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |