" سرزمین فراوانی" اسم فیلم سینمایی بود که پنج شنبه شب از شبکه ی یک دیدم. بدون اینکه هنوز فیلم رو دیده باشم و بدونم کارگردانش کیه از این اسم خوشم نیومد. به نظرم خیلی آماتوری ، سطحی و احمقانه اومد. فیلم رو از اول تا آخر نگاه کردم . فیلم خیلی بدی بود. برام مهم نبود که کارگردانش کیه چون این قدر احساساتی و جانبدارانه بود که اصلا لازم نبود کارگردانش رو بشناسم. داشتم بلند می شدم که تلوزیون رو خاموش کنم که شنیدم منتقدان همیشگی برنامه دارند از ویم وندرس حرف می زنند . اولش فکر کردم گوشم عوضی شنیده . بعد که هی وندرس وندرس کردند و از سینمای اروپا حرف زدند ، فهمیدم همون وندرس معروفه . وندرس دهه ی هشتاد که من سالها پیش ، یکی از اولین داستانهای کوتاهم رو دربارش نوشتم. به اسم " ویم وندرس " که تو مجموعه ی خانه ها و خیابان ها چاپ شد. داستان درباره ی این بود که دختری جوان و یک لا قبا دنبال یه آدم مشهور واقعیه که تو عالم خیال می بیندش. اون موقع ویم وندرس خیلی مشهور بود ، یه روشنفکر و خاص و متفاوت. در یکی از مصاحبه هاش خوندم که گفته بود اومده نیویورک . نیونورک یک غوله که یک تازه وارد رو از خودش بیگانه می کنه. اینو خود وندرس می گفت اما خیال مصاحبه کننده رو هم راحت کرد که وندرس داره به خودش می یاد و تحت تاثیر قرار نمی گیره. حالا بعد از پونزده – شونزده سال ، وندرس آمریکا نشین یک فیلم ساخته به اسم سرزمین فراوانی . این اسم رو البته با تمسخر انتخاب کرده ولی تمسخر نهفته در اون مثل خود فیلم که ساده لوحانه جانب آدمای فقیر و بی پناه رو می گیره توی ذوق می زنه. نمی دونم وندرس رو واقعا ابهت آمریکا نابود کرد یا سن و سال؟ به هر حال به این ایمان دارم ، هنرمندی اگه حرف جالبی برای گفتن نداره ، بهتره خفه خون بگیره.
