مدتیه که از این فکرا به سرم زده. پریشب رفته بودم خونه ی دوستم. صبح , اون خواب بود که من لباس پوشیدم بیام بیرون. توی کوچه ی قشنگی زندگی می کنه. پشت سرم از دور, یک گربه ی لاغر داشت سلانه سلانه از کنار دیوار یک از خانه ها رد می شد.دوباره یه نگاه دیگه به منظره انداختم. یه گربه ی لاغر توی یکی از کوچه های بالای شهر شیراز. روبروم یه باغ بود با درخت های بلند سرو که نصفشون از پشت دیوار معلوم بود. یه لحظه چشمام رو بستم. گفتم این منظره تا آخر عمرم توی ذهنم می مونه . این اواخر خیلی چیزا یادم می رفت اما می دونستم که این یکی رو نباید فراموش کنم.
باورم نمی شه از سال 72 که رفتم دانشگاه , سیزده سال می گذره. باورم نمی شه همین چند روز پیش سال 77 بود که رفتم تهران و سال 81 برگشتم و حالا سال هشتاد و پنجه. انگار همه چی واقعیه جز همین سال 85. آدم وقتی چهل سالشه زمان همین جوریه براش. باورم نمی شه که همیشه دلم می خواست برم سفر و فکر می کردم همین امروز و فردا اتفاق می افته و نیفتاد. فکر می کردم چیزی رو که می خوام باید یه روز اتفاق بیفته و من تا ابد وقت دارم که منتظر بمونم. اما حالا, انگار اونچه که از همه واقعی تر به نظر می رسه همین سال هشتاد و پنجه و بقیه همه کشکه.
