باورم نمی شه که از خرید دوچرخه ی نازنینم یک سال می گذره اما هنوز درست سوارش نشدم. الان دیگه توی راهرو نیست و گذاشتمش توی اتاق، یکی از بی شمار اتاقهام. در یک اتاق دوچرخه م رو گذاشتم ، در یکی کامپیوترم رو در یکی دیگه لباسهام آویزونه و دراون یکی نمی دونم شاید یه آرزوی دیگه زندونیه. وقتی به گذشته نگاه می کنم خیلی آرزوها رو می بینم که سرانجامی نداشته و انگار فقط برای این اونجاست که مظهر چیزی باشه که بهش نرسیدم. مثل دوچرخه ی نازنین و دوستداشتنی ام که یه روزی موقع خریدش مظهر رهایی و ماجراجویی بود برام. نو نو مونده. وارو گذاشتمش که چرخاش صدمه نبینه از ایستادن یک نواخت . چرخها توی هوا هستند وزین و فرمون رو زمین. روش کمی خاک نشسته . گاهی که حوصله داشته باشم می رم و خاکش رو پاک می کنم.
روز جمعه یک نفر که دوست فرهیخته و عزیزیه و من احترام خاصی براش قائلم از تهران بهم تلفن کرد. درباره ی اینکه تو نوجوونی و بعدش بیست سالگی امیدهای زیادی داشتم و فکر میکردم به همشون می رسم حرف زدم گفتم که همیشه این امیده که آدم رو سر پا نگه می داره. دوستم حرف جالبی زد . گفت که گوته در کتابش فاستوس درباره فریب امید چیزی گفته که بد نیست منم بدونم. اونجا که فاستوس با مفیستو که خود شیطونه ارتباط برقرار می کنه و زن بی نهایت زیبایی رو روبروش می بینه. این زن فقط آشپز خودشه اما مفیستو که از این موضوع خبر داره اینو بهش نمی گه. امید مثل فریبی همه چیز رو براش زیبا جلوه می ده. اما اگه ورای اونو می تونست ببینه دیگه این قدر براش جذابیت نداشت. این حرف نقل به مضمونه و دقیقا نمی دونم این صحنه ی کتاب فاستوس چی بوده و چطوری نوشته شده.
