کانال چهار داشت یک فیلم مستند مربوط به دریاهای یخ زده ی شمال نروژ رو نشون می داد.
وسط تابستون، نیمه شب ، آفتاب همه جا رو روشن کرده بود و هوا ده درجه زیر صفر بود. یک دریای آبی کمرنگ با کوهای برفپوشی که تا نیمه در ابر فرو رفته بودند و دریا می درخشید و نقره ای بود. همه چیز نقره ای بود. به نظرم رسید که اینجا هیچ ربطی به زندگی من نداره....
روی میز کارم پر از دیکشنری و متن های ترجمه شده و ترجمه نشده ی دانشجویی بود. یک متن سنگین در مورد شعر قرن هفده و هجده انگلیس و زندگی سیاسی آن دوره که با این شعر گره خورده . فکر کردم آخه این دیگه چه ربطی به زندگی من داره؟ برای ترجمه ی این متن ها که وقت زیادی می گیره پول ناچیزی می گیرم . فکر کردم لابد این پول ناچیز مربوط به زندگی من می شه . آره دیگه ... همینه ... اما می دونم که دیگه نمی تونم ادامه بدم. دیگه نباید این متن ها رو قبول کنم.
توی کشتی ای که روی اون دریای نقره ای سفر می کرد یه زن چاق میانسال با موهای
طلایی پریشون ، داشت حرف می زد و از تحقیقاتش می گفت. خیلی سعی کردم فکر کنم که
این عادیه ، مثلا اگه حالا من توی اون کشتی بودم و داشتم از تحقیقاتم حرف می زدم... اما
هیچ اتفاقی نیفتاد . اصلا نتونستم خودم رو جای زن بگذارم. من موندم و اون دیکشنریها و
شعرهای انگلیسی قرن هفده و هجده و کتاب های قطور آشپزی.....

