تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - چهره ای تصویری اثری....

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

توضیح: این خلاصه ای از مقاله ایست که زمانی در مطبوعات چاپ شد و مدتی هم در وبلاگ سابقم بود . حالا آن را کپی کردم و یک بار دیگر به اینجا منتقل می کنم.  

 

  

 چهره ي آدمها درست مثل خود آنها با هم تفاوت دارد با اين حال ، چهره هايي كه آنا با ما حرف ميزنند و چهره هايي كه خيال مي كنند چيزي به ما نمي گويند يا شايد چيزي را از ما پنهان مي كنند در يك حد گويا هستند و مانند علايم راهنمايي و رانندگي ما را به راههاي مستقيم يا پيچ در پيچ هدايت مي كنند.

                                       

 

اغلب عكسهايي كه از پيكاسو ديده ام مربوط به دوران ميانسالي اوست. در اولين برخورد،

 

 چشمان هوشيارو نگاه رند او بيننده را غافلگير مي كند. وقتي او را در كارگاهش با ژستي

 

 خاص مي بيني خيال مي كني هيچ چيز مشتركي بين خودت و او نمي يابي. انگار مدرن تر

 

 از آن است كه قابل دسترس باشد، انگار هميشه از تو جلوتر است و به آينده تعلق دارد.

 

ادبيات تو كه از زبان برخاسته است در مقايسه با هنر او كهنه و خلع سلاح شده به نظرمي

 

 آيد. يك نگاه به عكس او در ميان نقاشيهايش كافي ست كه قلب را به تپش وادارد. اما وقتي

 

در جايي غير از كارگاهش، سيگار بر لب و دست در جيب، بي اعتنا جلوي دوربين قدم مي

 

 زند، متوجه جاذبه اش مي شوي: جاذبه ي مردي ميانسال با سري تاس و چشمان جدي و در

 

 عين حال لوده كه لبخندي طنز آميز به لب دارد.

 

 

 

چخوف در تمامي عكسهايش مردي كامل است. چه در هنگام كودكي و چه در آخرين سالهاي زندگي. كمال، ويژگي اصلي چهره ي اوست. لباسها وژستهايش به ما مي گويند كه با مردي از اواخر قرن نوزدهم سر و گار داريم، اماهيچ عجيب نمي نمايد كه او را در لباسهاي دهه ي آخر قرن بيستم هم مجسم كنيم؛ با همان لبخند هميشگي كه كمتر در نويسندگان دوره ي او به ياد مي آوريم. عكسهاي او در كنار خانواده و دوستانش ساده تر ومعمولي تر از آن است كه مانند پيكاسو غافلگيرمان كند. انگار با يكي از ميان بقيه سر و كار داريم. مردي كه خيلي راحت در ميان جمع گمش مي كنيم. در سكون عكسهايش چيزي سهل اما نه آسان، چيزي ساده اما نه پيش پا افتاده،چيزی دائمی اما نه سمج، چيزی لاقيد اما نه بی اعتنا، چيزي آرام، تدريجي، مداوم، آشكار، پنهان، با شكوه،عصيانگر اما خسته همچون زندگي موج مي زند؛ ظريف و زيبا، هنرمندي تمام عيار

 

                                              

كاترين منسفيلد در عكسهايش بيش از بقيه با ما حرف مي زند. انگار خود اوست كه حي و حاضر روبه رويمان نشسته و آهسته ناگفته هايي را زمزمه مي كند كه پس از سي و چهارسالگي اگر زنده مي ماند مي توانست به زبان آورد. در چهره ي استخواني اش، چشمان زنده ي شفافش، لبهاي باريكش كه همواره با لبخندي تلخ به سوي بيننده نشانه رفته است، بيش از هر چيز مبارزه ي بين مرگ و زندگي را مي توان تشخيص داد، مبارزه ي بين ممكن و غير ممكن، خوبي و بدي و هر تضاد ديگري كه امكان خطورش به ذهن مي رود. چهره اي كه هر دم به تضادي تازه گشوده مي شود، چهره اي نه عادي كه دير آشناست

 

 

 

براي پرداختن به چهره هاي ادبي ايران بايستي احتياط بيشتري به خرج داد. در اينجا، داشتن چهره، درست مانند نوشتن خاطرات كاري غير ممكن و حتي مخاطره آميز به نظر مي آيد. هنرمند ايراني چون كمتر مايل به آشكار ساختن بي پرواي خويش است، چهره ي او هم، به طور كامل با آثارش همخواني ندارد. در نتيجه، خواننده اش هم نمي تواند خود را در چنين چهره ي مخدوشي باز شناخته و يا حتي گم كند.

 

چهره ي عصا قورت داده ي صادق هدايت با آن سبيل مربع شكل، موهاي براق و به عقب شانه زده شده، كت و شلوار و كراوات قديمي، همچون ماسكي چهره ي اصلي او را از بيننده پنهان مي كند. اگر چه با تمام وجود دركش كرده و با او ارتباط برقرار مي كنيم، اما نمي توانيم او را با ظاهر يك مرد ايراني متعلق به دنياي امروز منطبق كنيم. گاهي، او را كنار چند دوست و يا حتي كودكي مي بينيم، اما هرگز نمي توانيم او را با محيط و آدمهاي اطرافش يكي بپنداريم. او مصرانه، سازش ناپذير و تنها باقي مي ماند. هاله اي كه به دور او تنيده شده، خلايي به جا مي گذارد كه مارا به سوي خود جذب مي كند. به سوي او و نه هيچ كس ديگر. و در نهايت آنچه كه از خود به جا مي گذارد ملغمه اي است از جاذبه، حيراني و ....حماقت؛ حماقتي كه تنها به او منسوب مي كنيم و رندانه خودمان را از او و حال و هواي او مبرا مي دانيم  !

¤

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin