دیروز رفته بودم سری به بازار انقلاب بزنم برای تایپ و کارای چاپی و اینجور چیزا. اما قبل از اون باید عرض پارک آزادی رو طی می کردم. خیلی دیر به دیر به این پارک می رم. اما هر وقت هم می رم ، محاله ممکنه که یاد گذشته ها نیفتم. دوران شونزده سالگی ، وقتی یه دختر مدرسه ای بودم و با همکلاسی هام به اینجا می اومدم. اون موقع ها هر وقت به اینجا می اومدم یه ماجرایی داشتم یعنی داشتیم. همیشه کسی یا کسانی بودند که سر به سرمون بگذارند و اذیتمون بکنند. که بیشتر اونا مامور بودند و پا تو کفش ما جوونای کم سن و سال می کردند که فقط برای هواخوری اومده بودیم پارک. اون موقع ها ، دوران جنگ بود و پارک ریخت قشنگی نداشت. خیلی فقیرانه و نا مرتب بود و اصلا بهش نمی رسیدند. اما برای ما کافی بود. حالا به هیچ وجه مثل سابق نیست. کاملا مرتب و تمیزه با چمنهای چیده شده ، گلکاری های منظم ، جدول ها و جاده های بازسازی شده و خلاصه خیلی دلباز و قشنگ ، چون پارک بزرگی هم هست.
توی دستم یه پاکت کرانچی چی توز بود . یه روسری قرمز کوچولو پوشیده بودم با یه مانتو مد روز. آروم آروم از توی پاکت کرانچی در می اوردم و می خوردم و به گذشته ها فکر می کردم و اینکه حالا که تنها هستم و دارم چیز می خورم هیچکس کاری به کارم نداره. اگه اون موقع با این شکل و شمایل ، تنهایی توی پارک سرو کله ام پیدا می شد ، حسابم با کرم الکاتبین بود. اصلا ممکن نبود قدم از قدم بردارم.
زیر سایه ی درخت ها ، ساعت ده صبح ، نسیم خنک و بوی درخت ها کاج یا نمی دونم سرو . خوشحال بودم که مسیرم از این ور افتاده. توی همین حال و هوا بودم که صدای اوهوم و سینه صاف کردن مردی رو از پشت سر شنیدم. بلافاصله فکر کردم که این صدا، صدای یه مرد پنجاه ساله است. بعد برگشتم و عجیب، بوی سیگار بدی زد زیر دماغم. انگار با دیدنش متوجه بو شدم نه با خود بو. واقعا یه مرد پنجاه ساله بود که روی یه نیمکت دراز کشیده بود و داشت خودش رو جا به جا می کرد و حواسش به هیچ جا نبود. یه ریش چند روزه ی خاکستری داشت و اصلا سیگار نمی کشید اما بوی سیگار بدی می داد. دوباره برگشتم و به راهم ادامه دادم. به نظرم جالب می رسید که با شنیدن صدا متوجه سن مرد شده بودم . نمی دونم این صدا رو چند بار شنیده بودم . نمی دونم چه حالتی تو این صدا بود که منو اینقدر در فکر فرو برده بود و انگار از زمین کنده بودم . مونده ام که این مرور گذشته ها ، یا بودن در محیط پارک و یا تجربه های بی شمار شنیدن صداهای مختلف است که منو اینقدر تیز بین کرده بود ؟ یه هو احساس کردم که خیلی چیزا می دونم . واقعا انگار از زمین بالاتر رفته باشم. انگار که به اندازه ی موهای سرم تجربه داشته باشم. انگار وارد تونلی شده باشم و ازش گذشته باشم. و این تونل، تونل زمانه.....
از خودم می پرسم فلسفه و حکمت وجود چیه؟ رسیدن به این تجربه ها؟ بلوغ یعنی چی؟ زندگی یعنی چی؟

