تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - آنها که می روند

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

یه همکلاسی دبیرستانی داشتم که بعد از ازدواج خواهرش با یه دانشجوی ساکن انگلیس ، دیگه آروم و قرار نداشت و دلش می خواست هر چه زودتر بره لندن. زد و جور شد و در بدترین سالها یی که انگلیس به هیچ کس ویزا نمی داد به اون و مادرش ویزا داد و بالاخره در سن بیست و هفت سالگی رفت اروپا. می دونستم ممکنه بره اما مطمئن نبودم اصلا باورم نمی شد که بهش ویزا بدند. توی مطب چشم پزشکی دائی ش منشی بود . یه روز به اونجا تلفن کردم و یه دختر دیگه گوشی رو برداشت . گفت : " نازی خانم تشریف برده اند انگلستان . " هنوز این صدا تو گوشمه. مدت ها گذشت شاید چیزی حدود یک سال یا بیشتر که یک روز در خیابون دوباره با خواهر بزرگش که ساکن ایران بود ، دیدمش . بازم به نظرم قابل باور نبود .چون فکر می کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمش. گفت برای همیشه برگشته. و شونه ای بالا انداخت. تازه بعدها فهمیدم که خودش در بازگشتش تصمیم گیرنده نبوده و مادر و خواهر ساکن لندنش او را به دلایل خودشون وادار به بازگشت کرده اند. نازی دیگه در فکر رفتن نبود و دنبال شوهر می گشت که اونم پیدا نمی شد. بعد از یه مدت یعنی چیزی حدود سه سال دوباره فیلش یاد هندوستان کرد. همه ش می گفت " نمی دونم چه جوری فراموش کردم . لندن همون جاییه که من می خوام. اروپا همون محیط مورد علاقه ی منه. " هر هواپیمایی رو که در آسمون می دید می گفت " یعنی ممکنه یه روز سوارش شم و برم اون ور؟ " این دفه به هر دری زد ویزا براش جور نشد. هنوز توی همون مطب دایی ش کار می کرد. گاهی می رفتم و بهش سر می زدم. یه روز که به مطب تلفن کردم ، صدای یه دختر دیگه رو شنیدم که می گفت " شهناز خانم تشریف بردند انگلستان" فکر کنم تا بمیرم این جمله رو فراموش نکنم.این دفه قاچاقی رفت . می خواست پناهنده بشه که شد چون از این موضوع ده سال گذشت و دیگه برنگشت.

 

آدمای زیادی رو می شناسم که رفته اند. جلوی چشمم یکی یکی همه رفتند. فامیل ، دوست ، آشنا.... بیشتر از اونچه که ازدواج ، مرگ ، یا حتی تولدی دیده باشم رفتن ها و مهاجرتها رو دیدم. یه نفر دیگه رو می شناسم که نویسنده بود و این اواخرکمی مشهور شده بود. سال ها قبل که تازه باش آشنا شده بودم و اونم هنوز چیز زیادی چاپ نکرده بود ، می گفت " هر نویسنده اگه بره ، اونجا خودش رو گم می کنه و دیگه نمی تونه بنویسه ، پس واسه چی بره ؟ هر کی بره خائنه ، حداقل به خودش خیانت کرده." اما اونم رفت . همین یکی دو سال پیش . حالا می فهمم اون موقع که این حرفا رو می زد شرایط براش جور نشده بود و الان چون شرایط جور بود ، گذاشت و رفت. موقع رفتن براش یه گودبای پارتی مفصل گرفتند با سی چهل نفر مهمون که منم یکی از اونا بودم. اون شب اصلا نمی دونستم اینجا چه کار دارم و معنی این بگو بخندها و موزیک ها چیه . عجیبه که در این سن هنوز معنی خیلی چیزا رو نمی دونم . نمی دونم رفتن چطور می تونه خاطره انگیز باشه که باید براش جشن بگیرند؟

اونایی که می رن یه جور خاصی هستند . همیشه یه عده هستند که می رند و یه عده که می مونند. هیچ کاری نمی شه کرد . می شه؟ شاید احمقانه به نظر برسه اما انگار اونایی که می رن اگه مردند ، معمولا راحت تر از بقیه به زنا یا دوست دختراشون خیانت می کنند و اگه زن باشند برای طلاق دغدغه ی چندانی ندارند. این اشتباهه که فکر کنیم اونایی که میرن بعد از رفتن تغییر می کنند . نه به نظرم آدما ، هیچ وقت تغییر مهمی نمی کنند. فقط خصوصیا تشون رو با خودشون این ور و اون ور می برند . اونا از همون اول ، از همون دوران هجده یا بیست سلگی حاضرند – اگه پای خوشبختیشون وسط باشه – مادر خودشون رو برای همیشه نبینند. البته " همیشه " لغتیه که به زمان حال تعلق داره و ممکنه بعدا عوض شه . اصلا همیشه یعنی چی ؟ مادر یعنی چی؟ مادر همون زنیه که مارو به دنیا آورده یا خاکی که در آن متولد شدیم و رشد کردیم؟

وقتی به رنگ پوستم ، به حالت و رنگ موها و چشم هام فکر می کنم وقتی فکر می کنم که این گونه ها و این انحنای بینی شبیه خیلی های دیگه در همین جاست و نه جای دیگه تنم می لرزه . اینکه شبیه افغانی ها نیستم ، شبیه عراقی ها ، ترک ها ، فرانسوی ها ، چینی ها یا آمریکایی ها نیستم . منم علامت دارم ، نشونه دارم . انگار روی پیشونیم داغ خورده . مثل اسب هایی که از حالت دم و یالشون می شه فمهمید که مال کجان .

اونایی که می رن اونایی هستند که می رن ، فقط همین . مثل اسب هایی که حصار رو می شکنند و می رن. کاش فقط فراموش نمی کردند که از کجا اومدند و به کجا رفته اند.

                                                          

                                                             

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin