روابط گاهی پیچیده می شن ، جوری که توضیح دادنش مشکله. روابط آدما همیشه موضوع مورد علاقه ی من بوده. رابطه ی دوستان ، عشاق ، غریبه ها ، والدین و فرزندان و .....
همیشه انگار دنبال رنجیم ، واسه همین این قدر به پیچیدگی علاقه داریم . ما وقتی به رنج کشیدن علاقه مند یم که دیگران برامون مهم می شن. عجیبه که همیشه دیگران یعنی آدمای دیگه. چون چیزای دیگه به جز آدما ، معمولا نمی تونن رنجی به وجود بیارن. درخت ها ، گل ها ، حیوانات ، خورشید ، باران، ابرها ... وای خدا! انگار همه در خدمت ما هستند... دشمنی، دوستی ، رنج ، عشق، محبت، خشم ، و کینه و ..... وقتی به وجود میاد که پای آدما وسط باشه . خنده دار اینجاست که برای رسیدن به خوشبختی توی این دنیای به این رنگارنگی و متنوعی ما فقط به همنوعان خودمون چشم دوخته ایم. ذره بین دست گرفته ایم و فقط اونا رو زیر ذره بین برده ایم. دنبال یار می گردیم، دنبال دوست می گردیم ، می خوایم بچه دار شیم ، می خوایم به کمک دیگران پیشرفت کنیم.
یه مدت پیش به یه مهمونی دعوت داشتم. از اون مهمونی هایی که دوست دارم. فقط شش نفر . از مهمونی های شلوغ که کسی به کسی نیست و کسی به حرف کسی گوش نمی ده خوشم نمی یاد . شش نفر آدم بزرگسال ، هر یک از جایی ، وقتی دور هم جمع شن خیلی جالبه. چیزای زیادی برای گفتن هست یا حداقل شنیدن. در این جمع من بودم و خانم و آقای خونه که هردوشون آدمای دوست داشتنی هستند ، یک خانم دنیا دیده به همراه شوهرش که از من چند سالی بزرگتر بود و یک آقای دنیا دیده که تازه از خارج اومده بود. بین اونا ، انگارهمه دنیا دیده بودند جز من. اون شب از سه چیز بیشتر حرف زده شد: سفر ، سیاست و اجتماع. من بیشتر شنونده بودم و خانم مهمان که اتفاقا به خارج سفر زیاد کرده بود، حرف های زیادی هم برای گفتن داشت و همین طور آن آقا . خیلی دلم می خواست من هم چیزی بگم و اظهار نظر کنم اما چه می تونستم بگم؟ درسیاست آماتور بودم ، سفر خیلی خیلی کم رفته بودم در مورد جامعه هم حرفی قابل توجه تر از بقیه نداشتم.دلم می خواست ثابت کنم که اگه پاش بیفته منم می تونم جذاب و دوستداشتنی باشم ، می تونم مهم باشم . تمام مدت صبر کردم . ساعت هرچه بیشتر به نیمه شب نزدیکتر می شد فکر می کردم بالاخره فرصتی پیش میاد . هم داشتم از صحبت ها لذت می بردم و هم قلبم می تپید چون فکر می کردم هر آن نوبت به من هم می رسه. ساعت از نیمه شب گذشت و سرانجام ، سه صبح وقت رفتن شد و دیگران همان طور جذاب باقی موندند و من خاموش. فکر می کردم فرصتم رو از دست دادم و نتونستم از کلمات جادویی خودم استفاده ای بکنم. کلماتم بیهوده در دلم رسوب کردند و کلام دیگران راه خود رو پیش برد.
سال گذشته برای کاری به تهران رفتم و در ضمن قرار شد یک دوست رو هم ببینم . یک دوست محترم که رابطه ای صرفا ادبی و روشنفکرانه باش دارم. حدود ظهر رسیدم . از پایین که زنگ زدم ، از بالا پنجره ای باز شد و سری بیرون اومد. تا به حال همدیگه رو ندیده بودیم. خنده داره که آدم دوستش رو تا به حال ندیده باشه؟ قبلا با هم کلام رد و بدل کرده بودیم ولی حالا دیگه موضوع مربوط به دیدار رودر رو بود. جعبه شیرینی روکه با خودم آورده بودم دادم دست چپم و دست راستم رو به طرفش دراز کردم . از اینکه من اول پیشقدم شدم ، حس کردم یه جای کار می لنگه و انگار او از دیدنم خوشحال نشده. شاید هم امیدوار بوده که من میان راه پشیمان بشم و اصلا نیام. همه ی اینا در یه لحظه ی خیلی کوتاه اتفاق افتاد و اگه بگم زبان بدن یا به قول انگلیسی ها body language چقدر گویا تر از کلامه اغراق نگفتم.
همین دو هفته پیش تلفنم زنگ زد و همون دوست تهرانی پس از یک سال و اندی سر کله اش در شیراز پیدا شد. به دعوت دوستان شیرازی دیگه ش حالا در شهر من بود . برای صرف یک فنجون چای دعوتش کردم . برای اینکه دست خالی نیومده باشه یک جلد کتاب برام هدیه آورده بود. تمام مدت اون حرف می زد من گوش میدادم و گاهی اظهار عقیده ای می کردم. دم در موقع خداحافظی انگار کمی حواسم پرت شد چون دیدم یک آن دستش رو دراز کرده بود و من کمی دیر متوجه شدم ، اگر چه هرجوری بود باش دست دادم. اما فکر می کنم این غفلت من تاثیر خودش رو گذاشت.....
