نمی دونم بی پولی بد تره یا احساساتی بودن؟ من که به هر دوش دچارم و خوب این وضعیت رو می شناسم ، نمی دونم با کدوم یکی بیشتر می شه کنار اومد. اما اگه بخوام بگم کدوم بدتره، خب....فکر کنم بی پولی. بی پولی خیلی بلاها به سر آدم می یاره که همه می دونیم و نمی خوام اینجا درباره ش قلم فرسایی کنم. فقط می خواستم درباره ی ماجرایی که دیروز برام پیش اومد ، پست امروز رو پر کنم :
دیروز حوصله ی ناهار درست کردن نداشتم. به خودم گفتم اشکالی نداره به جاش شام درست می کنم و تو این مدت چیزی نمی خورم در عوض لاغر می شم. ساعت حدود یک و نیم شد که دیدم داره خیلی گرسنه ام می شه. ظهر بود و هوا بد جوری گرم و حوصله ی بیرون رفتن هم نداشتم. فکر کردم چرا مثل پولدارا تلفن نزنم و یه پیتزا سفارش ندم. بعضی وقتها آدم باید خودش رو لوس کنه. گوشی تلفن رو برداشتم و یه پیتزای گرون با مخلفات سفارش دادم. نیم ساعت بعد، صدای زنگ در بلند شد. گفتم :" دیدی ، چه راحت !" یه مشت پول گذاشتم تو جیب دامنم وهمان طور با لباس خونه راه افتادم. از پشت در صدای پت پت موتور می اومد. درو که باز کردم مرد جوون لاغری حدود بیست و هشت – سی ساله روبروم سبز شد. یه پیرهن سفید پوشیده بود شبیه پیرهن سفید فیلم های فردین. با یه شلوار سیاه ، دقیقا مثل فیلم های سیاه وسفید 45 سال پیش. خیلی لاغر بود ، چشمهای ریزش انگار یه جوری گم گشته بود و دودو می زد. معلوم بود توی این ظهر که ساعت حدود 2 بود داره برای یه خونواده می دوه. یا زن داره یا واسه پدر و مادر و خواهر و برادراش. فکر کردم ، همه ، همین طور عادی مثل من می یان دم در و سفارششونو تحویل می گیرن. اونم لابد همین فکر و می کردو به خودش می گفت یه مشتری کثافت دیگه که باید براش این همه راه رو بیام تازه این یکی ، فقط یه دونه پیتزا می خواد.از توی جعبه ی پشت موتورش جعبه ی پیتزا رو بیرون آورد و داد دستم. بعد دوتا بطری کوچولو یکی دوغ یکی نوشابه رو تو هوا گرفت و گفت : " کدوم یکی؟ دوغ یا نوشابه؟ " گفتم :" نوشابه" گف :" دوغ نمی خواین؟ " و تکرار کرد: " دوغ ؟ " مثل اینکه انتظار داشت دوغ را هم ببرم . بعد بسته ی سالاد را داد دستم. همه رو گذاشتم زمین. پول را دادم بهش. می خواست بقیه ی پول رو بده. توی جیب شلوارش رو گشت بعد رفت سراغ جیب پیرهنش و بالاخره یه چیزی پیدا کرد. فکر کردم که نباید ازش بگیرم و مثلا این انعامه. دستش رو دراز کرده بود که بقیه ی پول رو بده گفتم نه نمی خواد و درو بستم. صدای پت پت موتور که خاموش شده بود باز بلند شد. به خودم گفتم این یعنی خیلی عادیه دیگه ! این منم ، اونم اونه. و حالا می ره و برای یکی دیگه پیتزا می بره. هرکدوم نقش های جداگانه ی خودمونو داریم.
پیتزا رو رو میز گذاشتم . برش اول رو که خوردم متوجه شدم اصلا اشتها ندارم. انگار که توی غذا مویی یا حشره ای دیده باشم اشتهام رو از دست داده بودم.
به رستوران های زیادی رفته ام چه به دعوت دیگران چه به دعوت جیب خودم . پیشخدمت های زیادی رو هم دیدم که با یه لبخند مصنوعی سفارش غذا گرفته اند اما این یکی.... یه جور دیگه بود. انگار که پشت یه رستوران رو دیده باشم ، انگار که خود رنج رو دیده باشم.

