پنجاه سال پیش ، دختر و پسرهای ایرانی ممکن بود هیچ وقت عاشق نشن. اغلب، ازدواج می کردن. یک ازدواج بدون عشق و تمام. البته گاهی پیش می اومد که کبوتر عشق بر پشت بوم خونه شون بشینه اما منظور من ، آن اکثریتیه که به دلیل محیط و شرایطشون هیچ وقت درگیر هیچ ماجرایی نمی شدند. مثلا مادر خود من با پدرم از طریق خواستگاری ازدواج کرد و همه ی ماجرای زندگی ش همین بود . هر چند تعریف می کنه که قصه های عاشقانه ی دیگران رو از طریق مجلاتی که در آن زمان چاپ می شد ، دنبال می کرد. جالب اینجاست که این روزها برعکس قدیم ، هر کس می تونه ماجرایی داشته باشه. همان طور که هر کس در خونه اش تلفن و کامپیوتر و یخچال و تلوزیون داره ، به برکت سر ارتباطات جمعی ، فرصتی هم برای عاشق شدن داره. هر جوانی ، حد اقل تا سن 25 سالگی دچار یک عشق سوزناک و غم افزا شده که مثل کلافی سردرگم زندگی ش رو در هم پیچیده باشه. عجیب اینه که اگه از یک جوان بپرسی تا به حال عاشق شدی ، بگه نه !! حتما چیزی رو پنهان می کنه. البته شاید هم کسی پیدا بشه که چنین تجربه ای نداشته باشه. به هر حال منظور من همون اکثریتیه که در ابتدا به اون اشاره کردم.
دوست دختری دارم که چند سالی از خودم کوچکتره. دختر فوق العاده آروم و نازیه. کوچولو و ریزه با چهره ای ملوس و لطیف. صداش اونقدر زیره که اگه توی یه جای شلوغ باشی به سختی می شنویش. مدام باید گوشت رو به دهنش نزدیک کنی و بپرسی چی ؟ پریروز به م تلفن کرد و گفت : " فرشته دلم خیلی گرفته ، بیا بیرون با هم یه قدمی بزنیم." با هم در یه پارک قرار گذاشتیم. قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن می دونستم می خواد چی بگه . گفت همون مردی که از شش ماه پیش باش آشنا شده ، دوباره تماس گرفته. از روز پنج شنبه امونش رو بریده از بس تماس گرفته. گفتم اگه می خوای وقتتو تلف کنی چرا با یه مرد مجرد تلف نمی کنی؟ این یارو که زن داره ! همه ش دوبار دیده بودش اون هم همون شش ماه پیش. دیگه هر چی بود با موبایل بود یکی دو بار با موبایل صحبت کرده بودند و بقیه ش همه ش با پیام کوتا ه بود. به نظرم خنده دار می رسید که آدم از طریق پیام کوتاه از کسی خوشش بیاد چه برسه به اینکه عاشق بشه ! دوست من از اون دخترایی هست که مخالف ارتباط با مردهای زن داره اما طرف نمی دونم چطور قاپ اونو دزدیده که حالا به یه ارتباط " سالم " تن داده . می گفت :" مردا مثل ما زنا نیستند، ما می خوایم مالک اونا بشیم در حالی که اونا فقط می خوان دوستی کنن. اونا به دوستی اعتقاد دارن ولی ما معنی این دوستی رو نمی دونیم." مطمئنم اگه شش ماه پیش من این حرفو بهش می زدم اصلا قبول نداشت اما حالا چون تو هچل افتاده بود..... گفت روز پنج شنبه از صبح دیر از خواب بیدار شده و چون برای رفتن به سر کار عجله داشته موبایلش رو روی تخت خوابش جا گذاشته. وقتی برگشته دیده همان دوستش یک عالمه sms براش فرستاده. مدتی بود که ارتباطش با او قطع شده بود چون فهمیده بود طرف زن داره . اما الان که طرف مدام پیام کوتاه فرستاده و علت سکوتش رو فهمیده بیشتر تماس می گیره. تا دیروز که موبایل مرد به دست زنش می افته و زنش به دوست من زنگ می زنه و یه آدرس الکی رو می پرسه . بعد دوباره زنگ می زنه و باز یه حرف دیگه می زنه. پرسیدم:" آخه این مرتیکه چرا موبایلش رو داده دست زنش؟ قضیه خیلی مشکوکه ها !! " گفت :" نه بابا چیزی نیست ." گفتم : " جدی جدی در این مدت فقط پیام کوتاه برای هم فرستادید؟ " گفت :" فقط پیام کوتاه " می دونستم ممکنه از طریق اینترنت عاشق شد اما از طریق پیام کوتاه .....
از زمین بلند می شم، سعی می کنم کمی بالا برم. یه جوری که هم کاملا بالا باشم و هم بتونم همه چیز رو ببنیم . دوست کوچولو ناز نازی خودم رو می بینم که موبایلش رو روی تختش جا گذاشته و با عجله داره تاکسی می گیره که بره سر کار. موبایل مدام جیر جیر می کنه و علامت های عجیب و غریبی روی صفحه اش ظاهر می شه. من از این علامتها سر در نمی آرم. چون نمی تونم چیزی ببینم. صفحه ی موبایل خیلی کوچیکه . تخت خواب رو می بینم و کمد دیواری ، یک میز توالت ظریف با وسایل روش و یه پنجره که به حیاط خلوت باز می شه. هیچ کس توی اتاق نیست که موبایل رو برداره و علامتها ی روشو بخونه.....
