از بچگی می شناختمش . از وقتی که من یه دختر بچه بودم و اون یه دختر جوان. در اینجا می خوام یه اسم مستعار بهش بدم ، اگر چه می دونم از وجود وبلاگ من بی خبره. اما هیچ وقت دوست نداره درباره ش چیزی این ور و اون ور بنویسم . همیشه بهم گفته : " ببین فرشته ، زندگی من مال خودمه نمی خوام درباره ش چیزی بنویسی . من موش آزمایشگاهی تو نمی شم. " وقتی بچه بودم ، فقط همسن سالای خودم برام وجود داشتند ولی بعد که بزرگتر شدم چشام رو باز کردم و شروع کردم به دیدن بقیه ی مردم. حالا دیگه من نوجوون بودم و ثریا در اوایل بیست سالگی. من یه دختر دست و پا چلفتی خیالباف و تنبل و اون یه دختر فعال و پر انرژی با اعتماد به نفسی که سقف آسمون رو سوراخ می کرد. دلم می خواست فقط یکی از کارایی رو که اون می تونست انجام بده منم می تونستم اما به جز کتاب خوندن و پرخوری کاری ازم بر نمی اومد. در بیست و پنج سالگی با مرد مورد علاقه اش ازدواج کرد. اون موقع من هجده سالم بود. به جشن عروسیش رفتم. لباس سفید عروسی پوشیده بود کنار شوهر و فک و فامیلاش هی عکس می گرفت.
یه سال بعد از شوهرش طلاق گرفت. بخشی از داستان گربه ها رو در مجموعه ی همین جا روی زمین از زندگی اون گرفتم. بعدا که فهمید خیلی عصبانی شد. خیلی زود شنیدم که قاچاقی رفته به یکی از کشورهای درجه یک و کوچیک اروپایی و پناهنده شده. مطمئنم اگه اون موقع ازش می پرسیدن فرشته رو می شناسی ؟ می گفت نه. تمام مدت خودمو و اونو با هم مقایسه می کردم . به خودم می گفتم ثریا این کارو کرد اما من چی ؟ و مدام کوچیکتر و کوچیکتر می شدم و اون بزرگتر و بزرگتر. سعی می کردم مجسم کنم حالا تو اروپا مشغول چه خوشیایی هست. چی کارا می کنه. چه جوری روی پای خودش می ایسته و گلیم خودشو از آب بیرون می کشه و از تصور همه ی اینا سر گیجه می گرفتم. زد و چهار سال بعد، با خانواده ش رفتیم ترکیه به دیدن اون و برادرش که داشت ار آمریکا می اومد. توی یکی از هتل های استانبول با برادرش منتظر ورودش بودیم. اصلا یادم نمی ره وقتی چمدون به دست داشت از پله ها بالا می اومد. موهاش رو براشینگ کرده بود و یه بلوز سفید با یقه ی توری و یه دامن قهوه ای با کفش های پاشنه تخت قهوه ای پوشیده بود.
تعریف می کرد که با یه مرد اروپایی بدون ازدواج داره زندگی می کنه. اسمش فردریشه و قد بلند و بوره. موقع رفتن یه چپه دلار در آورد داد به باباش. چهار هزار دلار. چشام گرد شده بود . نه تنها گلیم خودش رو از آب در آورده بود ، حتی تونسته بود پس انداز هم بکنه. بعد که به ایران برگشتم ، شنیدم خیلی دیر به دیر به خانواده ش زنگ میزنه. حداکثر سالی یک بار. کسی ازش خبر درستی نداشت. تا اینکه همین پنج ، شش سال پیش سرو کله ش بعد از سالها ، برای اولین بار در ایران پیدا شد. وقتی تهران زندگی می کردم ، پیش منم اومد . می خواست کارای پاسپورت جدیدشو درست کنه و با امور خارجه کار داشت. از دیدن آپارتمان کوچیکم تعجب کرده بود، گفت " چطور اینجا دلت نمیگیره ؟ " گفتم " تازه اینجا هفتادو پنج متره . مردم در تهران توی آپارتمانهای چهل متری زندگی می کنند. " خودش یه ویلای هزار متری در حومه ی پایتخت داشت. یه شرکت ساختمونی سازی زده بود و چند نفری زیر دستش کار می کردند. با این حال ، یه جورایی حس می کردم این ثریا اون ثریای سر به هوای سابق نیست. دوست داشت حرف بزنه . با دقت تو چشام نگاه می کردو به حرفام گوش می داد. انگار داشت می دیدم. گفت از اون مردی که قد بلند و بوره و اسمش فردریشه دیگه خوشش نمی یاد و اونو مثل سگش می دونه. چون بد جوری وفاداره و مثل کنه بهش چسبیده . گفت دلش بچه می خواد اما از یه مرد ایرانی مغرور نه فردریش سگ صفت. گفتم " طفلکی فردریش ! می خوای باهاش چی کار کنی؟ " گفت " می خوام ولش کنم" اما ولش نکرد و زندگی اونا چهار سال دیگه هم ادامه یافت. تا دو سال پیش که ثریا خونه شو فروخت و رفت به یه کشور بزرگ و درجه یک اروپایی و فردریش رو تنها گذاشت.
نوروز امسال ثریا رو دوباره دیدم. اومده بود که یک ماه بمونه . موقع سیگار روشن کردن دستاش می لرزید و هی حرف می زد و حرف می زد. مدام بهم تلفن می کرد که باهم بریم بیرون یا من برم خونشون تا حرف بزنیم. می گفت کتابات رو بده بخونم. مبادا درباره ی من چیزی بنویسی ! شاید خودم نوشتم زندگی خودم رو بذار واسه خودم. " شنیدم که یک سالی هست که تحت نظر روانپزشکه. مدتی قرصاشو نخورده و حسابی به هم ریخته. روم نمی شد درباره ی مشکلش باش حرف بزنم . چون اصلا باورم نمی شد مشکلی داشته باشه. می گفت خیلی تنهاست توی خونه سه طبقه ش که کنار دریا بود ، تنها زندگی می کرد. هر چی گشته بود کسی رو پیدا نکرده بود.از تنهایی داشت قطره قطره آب می شد. می گفت دیده شیطون اومده و باهاش حرف زده . صداشو به وضوح شنیده بود . با هم خیلی هم اختلاط کرده بودند . خدا رو هم دیده بود . حی و حاضر جلو روش . پرسیدم " جدی جدی دیدی؟ "
نمی دونستم این چه مشکلیه که ثریا پیدا کرده . افسردگی ، پارانوئیا ، شیزوفرنی؟ نمی دونم من که متخصص نیستم. اما می گفت حالا که اومده ایران و خانواده دور و برش هستند حالش بهتره. با این حال ، به هیچ وجه حاضر نیست تو این " کشور عقب مونده که آدم هیچ وقت خودش نیست و مجبوره همه ش نقش بازی کنه، زندگی کنه . " پرسیدم " راستی فردریش چی شد؟ وقتی ولش کردی نرفت سراغ زن دیگه؟" گفت فردریش در سن 46 سالگی خدا بیامرز شد. همون موقع که ثریا داشت می رفت در اون کشور بزرگ و پیشرفته مستقر بشه ، فردریش هم با یه سکته از دنیا می ره. با حسرت ازش حرف می زد و از اینکه ازش بچه دار نشده پشیمون بود. گفت همیشه آدم مرد زندگیشو پیدا نمی کنه و باید قدر چیزایی رو که داره بدونه.
