تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - یک عکس و تمام

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

می گفت مشکلات زیادی در زندگی داشته و حالا دنبال آرامش است. پرسیدم : " چه جور آرامشی؟ "  پرسیدن نداشت. در سن 45 سالگی چهره اش پر از خطوط زودرسی بود که سنش رو بیشتر از واقعیت نشان می داد. لاغر بود و قد بلند. اما چشماش.... اوه ! قشنگ ترین چشمهایی که تا به حال دیده ام. گاهی فکر می کنم آن چشمها رو همه جا می بینم. چنان سرزنده و کودکانه...

از زنش جدا شده بود و با دو پسر نو جوانش زندگی می کرد. از صبح که می رفت سر کار و ساعت چها ر به خونه برمی گشت . کارای خونه شروع می شد. آشپزی ، روفت و روب ، آب دادن به گلدونا ، گاهی پختن کیک برای بچه ها . می گفت موقع کیک درست کردن زرده و سفیده رو باهم می زنه. خندیدم و گفتم سفیده و زرده رو باید از هم جدا کنی  و گرنه کیکت خوب نمی شه. گاهی براش مهمون می اومد . همه رو باید غذا می داد. برام عجیب بود که یه مرد همه ی این کارا رو با هم انجام بده ، هم مرد بیرون باشه هم زن خونه ، هم پدر هم مادر هم کارمند هم برادر هم پسر هم دوست....

کار عجیب و غریبی داشت که در اینجا نمی خوام ازش حرف بزنم . شاید هم برای من عجیبه . چون لابد کار من هم که آموزش چند تا چیز مختلف و مغایر با همه برای اون عجیب باشه . اگر چه هیچ وقت بهم نگفته. انگار هیچ وقت از هیچ چی تعجب نمی کرد. از زندگی مثل یک  صخره بالا می رفت و شعارش همیشه این بود: " باید جلو رفت" برام مشکل بود کنار اومدن با این حرف. نمی تونستم مکث نکنم و به عقب نگاه نکنم. نمی تونستم تردید نداشته باشم و مثل فولاد باشم. نمی تونستم به اطرافم نگاه نکنم و دچار حواس پرتی نشم. می گفت برای زندگی خط کش داره . اولش از این جمله ترس برم داشت. بعدا متوجه شدم این یک نوع قاطعیته که با محتوای زندگی اون باید همراه باشه و گرنه نمی تونه ادامه بده. داشتن دو پسر نوجوون ایجاب می کرد که چنین باشه. گاهی موبایل پسر بزرگتر هجده ساله اش رو چک می کرد. Sms هایی  که بهش می رسید. مبادا دختر جوونی پسرک رو از راه به در کنه. می گفتم این دیگه زیادیه مرد حسابی! چی کار بچه داری  ؟ بذار راحت باشه." می گفت :" پسره رو می برن. نمی دونی تو تهران چه خبره ." می گفتم : " اوضاع به این بدی هم که می گی نیست ." ولی او می گفت که هست. هرچی می گفت قبول می کردم. شاید حق با او بود. من که نه پدر بودم نه مادر.

سرگرمی مورد علاقه اش عکاسی بود . پنج هزار عکس در کامپیوترش داشت. می پرسیدم چرا این کارو به صورت حرفه ای تر دنبال نمی کنه و فقط در حد سرگرمی؟ می گفت برای عکاس حرفه ای- هنری بودن به وقت فراوانی احتیاج داره که از عهده ی اون خارجه. فکر می کردم شاید همه ی زندگیش همین جوری گذشته از هرچیزی ، ذره ای. عکاسی ذره ای ، تفریح ذره ای ، عشق به یک زن ذره ای ، گذراندن وقت با دیگران تا اندازه ای . کمی تا اندازه ای . بهش می گفتم کسی که همیشه گرفتاره ، کسی که همیشه سرش شلوغه ، برای هیچکس هم وقت نداره. کسی که مال همه ست ، مال هیچکس نیست. همیشه دور از دسترس ، همیشه جایی دیگر. پیش بچه ها ، پیش کارفرما ، پیش پروانه ها ....

دوست داشت از پروانه ها عکس بگیره . پروانه های در حال پرواز را نشانم می داد. می گفت : می بینی ، وقتی پرواز می کنند بالهاشون بازه و می شه نقش و نگارشون رو دید. اما به محض اینکه روی گلی می نشینند و می شود ازشون عکس گرفت بالهاشون رو می بندند وعکس گرفتن ازو اونا دیگه فایده ای نداره و باید منتظر باز شدن بالهاشون بشی" یک عکس فوق العاده زیبا از پروانه ای با بالهای باز گرفته بود که روی برگهای سبز نشسته بود . می گفت برای گرفتن این عکس نیم ساعت صبر کرده.

از گذشته هاش برام  می گفت از روزهای سختی که داشت. از خودم می پرسیدم می تونم یک انسان رو در این چارچوب بگنجانم یا در واقع بسازم؟ دیدم می شه. می شه بدون اینکه کسی رو بشناسی و یک هو وارد زندگیت می شه، یواش یواش اونو بسازی و تصویری ازش داشته باشی . مثل تصویرهایی که او از پروانه هاش می گرفت. : یک پروانه یک هو جلو روش ظاهر می شد، جایی می نشست و او کمی صبر می کرد تا ازش عکس بگیره. یک عکس و تمام....

                                                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin