یه جا ، همین دور و برا ، توی اینتر نت خوندم که یه خانم جوون ایرانی ساکن نیویورک دنبال یه خرده هیجان می گشت که تنوع وارد زندگیش کنه و حوصله ش سرنره . البته این مربوط به دوران دانشجویی ش بود. یعنی حالا که دیگه خانم سر کار می رفت کمتر وقت داشت به این چیزا فکر کنه. اما اون موقع که دانشجو بود سعی می کرد کارایی رو بکنه که تا حالا نکرده مثل غواصی توی دریاچه ی یخزده ، رفتن به کلاس آشپزی ، عکاسی، توی کافی شاپ در هوای برفی کتاب خوندن و قهوه خوردن . خلاصه مطلب با مزه ای بود. یادم به خودم و آدمای دور و برم افتاد . که هیچ دنبال تنوع و یه خرده تفریح نیستیم . مهم نیست که این تفریح به دوری غواصی در یه دریاچه ی یخ زده باشه ، مهم نفس فکر کردن به داشتن تنوعات غیر متعارف متناسب با زندگی روزمره ی خودمونه. که حتی می تونه شامل کندن علف های هرز باغچه ی خونمون باشه . مهم طرز فکر ما نسبت به زندگی خودمونه. اما وقتی فکر می کنم چقدر آسونه ودر عین حال تکراری وقتی شب ها به دوست دخترم تلفن می کنم و از وقایع روزمره براش می گم. از خودم می پرسم : " خب ، مثلا ساعت 9 شب به جز این چه کاری می شه کرد ؟ " چی کار می شه کرد که آدم یه زندگی یه نواخت و کسل کننده نداشته باشه؟ به جز کتاب خوندن و تلوزیون تماشا کردن و چای و بیسکوییت خوردن چه کار دیگه ای می شه کرد؟ بعضی وقت ها فکر می کنم انگار سرحال بودن آدم دقیقا به همین جزئیات ریز وابسته است و نه کل روز . کل روز باید پاداشی داشته باشه. اون پاداش کجاست ؟ تفریح و تنوع زندگی ما چیه؟
