تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - تفکر مثبت

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

 همشهری هستیم . تازه وارد زندگی م شده. حدود چند ماهه که باش آشنا شده ام اما فقط سه هفته است که از نزدیک می شناسمش. فکر می کردم سی و چهار یا سی پنج ساله باشه اما می گه بیست و هشت سالشه. خودش می گه به نظر دیگران کمتر می یاد. بهش نمی گم که به نظر من بزرگتر رسیده. چند ماه پیش هم معلمش بودم اما یه معلم تو یه کلاس عمومی. حالا شده شاگرد خصوصی من در یه درس دیگه . برای هردومون عجیب بود که توی خونه ی من همدیگه رو می بینیم . یه جور خاصی بود وقتی اومد و مانتو و روسری شو در آورد و با یه تاپ نشست روبروی من. می خواست در عرض سه ماه انگلیسی رو خوب خوب یاد بگیره. جلسه ی اول فقط قرار شد با سبک کار من آشنا بشه. اما آشنا شدن با سبک تبدیل شد به آشنا شدن با زندگی خصوصی همدیگه . گفت اصلا فکر نمی کرده من این طوری زندگی کنم. چون تصوراتش درباره ی من کاملا متفاوت بود. بهش نگفتم که زندگی خود او برام عجیب تر می رسه . همون موقع ها می دونستم که توی یک آرایشگاه کار می کنه . اما به دلیل بی توجهی ، نمی دونستم کار توی آرایشگاه برای دختری مثل او یعنی چی : از صبح تا شب کار کردن با هشتاد هزار تومن حقوق ماهانه. حالا آمده بود بیرون و بی کار شده بود. چون صاحاب کارش را آدم بی انصاف و زورگویی می دونست ، اگر چه به عنوان نیروی غیر ماهر وارد آرایشگاه او شده بود. یک ماهی می شد که با یک پسر شیرازی مغرور آشنا شده بود و پسرهزار تا دوست دختر داشت و تره هم برای همشهری من خرد نمی کرد. دختر بود که همه ش به پسر زنگ می زد . پرسیدم چه لذتی داره یه طرفه تماس گرفتن با پسری با اون موقعیت ؟ گفت شاید طرف سر عقل بیاد... و .... اینکه آدم باید مثبت فکر کنه. اینکه همه چیز ممکنه .... اینکه اگه یه نفر رو بخوای اونم مجبوره که تو رو بخواد.

داشت رژیم می گرفت تا یه خورده لاغر شه و خوش تیپ تر.

گفت می خواهند خونشونو بفروشند که بروند اجاره نشینی کنند. و این یعنی یک موقعیت عالی !   به نظرم عجیب می رسید خوشحال شدن به دلیل اجاره نشینی. 

باباش دو زن داشت . یکی مادر خودش ودیگری هووی مادرش. با هووی مادرش و بچه هاش و خواهر و برادرهای خودش توی یک خونه زندگی می کردند . جمعا یازده نفر . پرسیدم آها می خواهید جدا شید؟ اگه جدا می شدند او و خواهرش می رفتند و یه آپارتمان کوچولو اجاره می کردند و به صورت مستقل زندگی جدیدی رو شروع می کردند. البته به شرطی که او هم مثل خواهرش کاری پیدا می کرد.

جلسه ی سوم تدریس که تموم شد منتظر جلسه ی چهارم شدم . اما سر قرار نیومد . حتی تلفن هم نکرد که مرا از بلاتکلیفی در آورد تا منتظرش نباشم . زنگ زدم  و علت رو پرسیدم معذرت خواست و گفت که به علت نپرداختن قبض تلفن  ، تلفن یک طرفه شده  و فرصتی هم پیدا نشده که به من اطلاع بده چون  کاری پیدا کرده . یک کار حسابداری با حقوق فعلا هفتاد هزار تومن اما از ماه بعد می شد صد تومن. از صبح ساعت هشت تا بعد از ظهر ساعت هفت. بین ساعت یک تا سه هم تعطیل بود اما چون راهش دور بود در دفتر می ماند . گفتم این که خیلی خسته کننده است. گفت صبح زود بیدار شدنش خسته کننده است و اینکه دیگه نمی تونه رژیم بگیره و اینکه کلاسهای خصوصی ما هم هفته ای یک بارند.

فکر کردم اگه آدم نتونه رژیم بگیره و خوشگل بشه ، اگه آدم نتونه به کلاس زبان بره و نتونه خوب بخوابه ، نتونه به کاراش برسه فقط برای ماهی صد هزار تومن زندگی چه جوری می شه. به نظرم رسید اما هنوز می شه امیدوار بود که بعد از فروش خونه یه زندگی مستقل از خانواده داشت . و اینکه بالاخره یه جوری باید امیدوار بود ....

                                       

   

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin