تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - کوچه ی من

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

کوچه ی من کوچه ای خلوت و دنجه . 16 ساله که اینجا زندگی می کنم. یعنی از سال 70.  با خونه ی من فقط 4 تا خونه توشه. یادم می یاد وقتی تهران بودم ،  حتی در محله های متوسط نشین هم کوچه ها شلوغ تر از اینجا بودند. توی کوچه ها مدام آدم ها در رفت و آمد بودند. حتی صبح های زود . سال هفتاد هفت که می رفتم تهران خیلی خوشحال بودم که داشتم رهاش می کردم. به نظرم نمی اومد که چیزی از خودم رو در اون جا گذاشته باشم . خیال می کردم دارم به سوی آینده پرواز می کنم و این گذشته است که پشت سر می گذارم. و همه ش این شعر فروغ توی سرم طنین انداز بود: " هیچ صیادی از هیچ جوی حقیری مروارید صید نخواهد کرد "  طی چهار سالی که تهران بودم فقط یکی دو بار برای سرکشی به مستاجرها از این کوچه گذشتم. اما دیگه آن حس موقع رفتن رو نداشتم : با  یه چشم دیگه ، با چشم کسی که اینجا زندگی نمی کنه و برای این کوچه غریبه ست بهش نگاه می کردم. درهای خونه ی همسایه ها و همین طور در خونه ی خودم به نظرم خیلی بزرگتر از قبل به نظر می رسید و کوچه پت و پهن تر شده بود. توی بلوار گل و درخت و چمن کاشته بودند که قبلا نبود. و روی هم رفته انگار کوچه داشت برام عشوه می اومد. یادم می یاد غروب بود که رسیدم . می خواستم به مستاجرم بگم که اجاره رو تمدید نمی کنم و باید از اونجا بلند شه. همینکه وارد کوچه شدم و زنگ در و زدم و خانم خونه اومد درو باز کرد یه هو احساس کردم جامون با هم عوض شد. اون شد مالک من شدم مستاجر . انگار هم کوچه و هم خونه می خواستند از من انتقام بگیرند. انگار می خواستند بگند حالا که رفتی و ما رو نخواستی ما هم تو رو نمی خوایم. بعد که رفتم تهران حالم خیلی گرفته بود. نشستم و یه داستان نوشتم به اسم " صاحبخانه " که در مجله ی کلک چاپ شد. اون موقع یک آپارتمان کوچولوی 75 متری در آخرین نقطه ی تهران پارس اجاره کرده بودم و حس آدمهای آواره ای رو داشتم که مالک هیچ چیز نیستند . صاحبخانه ام مرد خیلی بد اخلاق و بی تربیتی بود که با یک ایل وتبار زن و بچه در دوطبقه ی بالا ی آپارتمان من ساکن بود و پول آب و گاز را برای من همونقدر حساب می کرد که مصرف خودشون بود.

سه روزه که کوچه ام مرض گرفته. یعنی به مرض کوچه های اطراف دچار شده. چهار ماه پیش که شهرداری شروع کرد به کندن خیابونا برای گذاشتن لوله های فاضل آب ، فکر نمی کردم وارد کوچه ی من هم بشه. فکر می کردم یه کاریه مخصوص خیابون . اما کم کم دیدم که دارند وارد کوچه های بغلی می شن. صدای ناله ی ماشین های بک هول رو می شنیدم که هی می کنند و می کنند . صدای خیلی بدی بود مثل صدای سایش فلز روی هم که توی فیلم های ترسناک ازش استفاده می کنند. از دور می دیدی یه بک هول زرد رنگ داره مثل یه دایناسور سرش روبالا و پایین می یاره و دل وروده ی کوچه ها رو می دره. سه روز پیش ساعت چهار عصر می خواستم برم بیرون برای خرید . درو که باز کردم همون چیزی رو دیدم که مدت ها منتظرش بودم . منتها خیلی نزدیک تر و عجیب وغریب تر. تمام طول کوچه از وسط تا در خونه ی من دریده شده بود و گودال عمیق و طویلی در آن حفر شده بود و دو تپه ی خاک سرخ که تقریبا تا سر دیوارها می رسید در طرفین گودال دیده می شد. سرتاسر کوچه رو خاک سرخ و تازه به رنگ خون پوشانده بود و خلاصه همه چیز چنان غیر واقعی و باور نکردنی به نظر می آمد که انگار بریده ای  بود از یک عکس تلوزیونی یا  گوشه ای  از یک تابلوی نقاشی. در انتهای کوچه همان بک هول زرد رنگ مشغول کار بود. برای خارج شدن از کوچه هیچ راهی نبود. چون همان تپه ها ی خاک جلوی راه را سد کرده بودند و اگر می خواستم رد بشم باید با بیل  خاک ها را کنار میزدم . دو تا کارگر مثل سربازان جنگی این طرف ایستاده بودند و برو بر نگاهم می کردند. یک آن متوجه شدم راننده ی بک هول از پشت شیشه داره به من اشاره می کنه. اولش متوجه نشدم که منظورش چیه اما بعد که دیدم کارگرها هم سری جنباندند و مثل این بود که انگار از فرمانده شان دستور می گیرند ، فهمیدم داره می گه :" می تونی رد شی. کاری بات ندارم." و من درست چسبیده به ماشین غول پیکر در حالیکه قلبم تند تند می زد و کفشهام پر از خاک شده بود، از کوچه بیرون آمدم.

بچه که بودم ، همیشه یک خواب تکراری می دیدم . خوابی که شاید مشابهش رو اغلب بچه ها در سن پنج – شش سالگی ببینند  هیولاها به شهرم حمله کرده اند . هیولاهایی غول پیکر که شبیه آدم بودند . همه ی مردم را می کشتند و هیچ کسی رو زنده نمی گذاشتند. همه چیز رو سر راهشون خراب می کردند . به خونه ی ما هم می آمدند . دیوارها رو زیر پاشون خرد می کردند. افراد خانواده ام رو یکی یکی می کشتند اما به من که  می رسیدند ، حقه ای سوار می کردم : خودم رو به مردن می زدم . من با چشمان بسته و قلبی که داشت از سینه ام بیرون می زد ، نفس بد بوشان را حس می کردم و اونا که مرگ منو باور کرده بودند از کنارم می گذشتند .  همینکه زنده بودم برام کافی بود.

                                           

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin