تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - زندگی خصوصی

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

بین سی تا چهل سال داشت اما جوونتر به نظر می آمد. خیلی جوونتر. مثلا بیست و پنج ساله.  قبل از ملاقاتش از خوشگلیش تعریفهای زیاد شنیده بودم. اما بعد که دیدمش به نظرم زن جوان تپل مپل خوش تیپی بود با بازوهای خیلی چاق ، که موهایش را مثل خواننده های ایرانی مقیم لس آنجلس بور کرده بود. اولین بار که دیدمش یک کفش نوک تیز پاشنه بلند شبیه قایقهای عهد باستان که چهار یا پنج سال پیش مد بود به پا داشت. با یک تک پوش تنگ و شلوار جین. یک کیف بزرگ مهره دوزی شده جیر قهوه ای شبیه گونی کنارش گذاشته بود که آن روزها بزرگی و طرح بی شکلش  برام نامانوس بود اما حالا می بینم مد روز بوده.  آهسته با بغل دستی اش حرف می زد و گاهی نخودی می خندید. همان طور که نگاهش می کردم فکر می کردم هیچ وقت وارد زندگیم نمی شه و ما هرگز با هم سرو کاری نخواهیم داشت و او فقط زنی است که روزی در یک مهمانی دیده ام و همه چیز در همین جا تمام می شه. اما آن مهمانی ها ادامه پیدا کردند و ما تقریبا مرتب همیدگه رو می دیدیم. متوجه شدم که اهل شعر و شاعریه اما در این سن هنوز هیچ چی چاپ نکرده . مثل خیلی ها از بسیاری  ایراد می گرفت و از یه عده هم تعریف می کرد. اما بیشتر حرفاش مربوط به رژیم لاغری و فلان مدل مو و مهد کودک بچه ش و عادات شوهرش بود. شوهرش می گفت که او یه عالمه شعر چاپ نکرده داره اما حوصله ی چاپ نداره و از طرفی ارشاد به  شعرهای بی پروا و پرمحتوای زنش مجوز نمی ده. کم کم متوجه شدم حلقه ی کوچکی از زنها دورش جمعند و نوعی احترام از آن قسم که برای زنهای خوشگل و پولدار معمول بود نثارش می کنند. هر چی که می گفت مورد تحسین قرار می گرفت ، به جوکهایی که از موبایلش می خواند می خندیدند ، به حرفهایش با دقتی عجیب گوش می دادند و خلاصه انواع  مختلف تحسین بود که نثارش می شد.

دیروز جمعه برای کاری بیرون رفته بودم و نمی دونم چرا این تصویر ، تصویر زنی که روزی می دیدم و سلام و علیک مختصری باش داشتم مدام جلو روم بود. نه تازگی ها دیده بودمش ، نه در محدوده ی محل زندگی ش بودم ، نه اتفاقی افتاده بود که او را به یادم بیاره . همین طوری ، بی جهت اورا می دیدم با آن موهای رنگ کرده ی ویو ، حساسیت های کلامی ، رژیم لاغری ، پوست شیشه ای شفاف و زیبا که نور روش می لغزید و .....

داشتم به یکی از گفته های دوریس لسینگ برنده ی جایزه ی نوبل امسال فکر می کردم . اونجا که گفته بود :  " اگه در کلاس داستان نویسی خلاق به شاگردانتان نگویید که نویسندگی کار بسیار دشواریه و اگه نگید که اونا باید برای نوشتن زندگی خصوصی شونو فدا کنند ، دروغ گفته اید. "  

                                                

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin