تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - دوست غمگین من

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

این پست رو  برای یک دوست می نویسم. نمی دونم خودش می دونه این مطلب برای اوست یا نه. اما از یک چیز مطمئنم : اینکه از نوشته ی من ممکنه دلگیر بشه .... راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی ننویسم اما نشد و من هر وقت حرفی برای گفتن داشته باشم خیلی سخته خودم رو  نگه دارم و باید حرفم رو بزنم. حالا هر چی که باشه.

می دونستم اشتباه نکرده ام ، می دونستم خوشبختی مثل پرنده ایست که در دل خود ما خونه داره و نه در محیط اطرافمون. خوشبختی چیزیه که آدما با اون به دنیا می آن. شاید احمق تصور بشم اما به این موضوع ایمان دارم. روزی یک فیلسوف اگزیستانسیالیست  می گفت موقعیت ممتاز وجود نداره.  البته می دونم که درک این موضوع کمی پیچیده است و این موقعیت ممتاز شامل چی می شه ممکنه مورد سوال قرار بگیره.  موقعیت ممتاز اون حس خوشبختیه که یه آدم پولدار احتمالا در بعضی شرایط داره و یک آدم فقیر هم داره. یعنی هر دو در یه حد می تونند احساس خوشبختی کنند و از این لحاظ هیچ کس به کس دیگه ارجحیت نداره.

متوجه شده ام دوست نادیده ی من گاهی از خودکشی حرف می زنه و وجود این حس رو به حساب سختی های زندگیش گذاشته . شاید چنین باشه ، من به او حق می دم . اما از او می پرسم چی باعث شده که او دنبال سختی بره ؟ سختی دنبال او آمده ؟ این هم امکان پذیره . اما می شد از اون فرار کرد نمی شد؟ مثل خیلی های دیگه که فرار کرده اند و می کنند و خواهند کرد. اما حسی به من می گه که دوست غمگین من خودکشی نمی کنه. اگر چه تلخی در ذات اوست.اتاقش رو در ذهن مجسم می کنم . با اینکه آنجا رو ندیده ام اما خوب می تونم ببینمش حتی می تونم بگم چه بویی داره .  سرتاسر اتاقش بوی ولنگاری و غم می ده. اگر چه گاهی دلش می خواد نشون بده که خیلی شاده و روابط جورواجور زیادی در زندگیش وجود داره اما هرگز نتوسته منو قانع کنه که زندگی اونو شاد ببینم . می بینمش که گاهی با دیگران قاطی می شه ، می گه و می خنده اما انگار ته دلش می دونه که فردا باید غمگین باشه. زندگیش مثل یک نوجوان است : روزهای طولانی ، برای مطالعه وقت طولانی داره، برای نوشتن برای بهره بردن از زندگی به سبک خودش ....خودش رو در قید هیچ ساعتی مگر اینکه ضروری باشه قرار نمی ده. مدام می گه دیگه دوستاش بهش انرژی نمی دهند و او حالش گرفته است. آدم اول که به وبلاگش سر می زنه فکر می کنه که این دل گرفتگی موقتیه اما بعدا متوجه می شه نه ،  این یه نوع اخلاقه که مختص اونه. وبلاگش خیلی رنگارنگه ، کاملا متنوع و سرزنده اما همه ی اون رنگها فقط برای اینه که دوست غمگین من شادتر بشه چون از اساس تنوع رو دوست داره . چون می دونه بدون تنوع نمی تونه ادامه بده. بدون رنگهای شاد ، بدون سکس ، بدون شراب ، بدون ..... اما باز هم همه ی اینها ارضاش نمی کنه.  پس باید چه کرد؟

خیلی حرفها دارم که درباره ش بزنم اما تازه از راه رسیده م و شونه هام حسابی خسته است و دیگه حوصله ی تایپ رو ندارم . شاید برم کمی بخوابم .  بعد  سر حال ، پاشم و کفشهای ورزشی ام رو بپوشم و دم غروب برم برای دو.

                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin