تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - پسر و پرنده

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

                                                              

                                                

                                                                         

 امروز  حدود ساعت دوازده و سی دقیقه  ظهر داشتم می رفتم خونه ،  هوا دلپذیر و آفتابی بود و از قدم زدن خسته نمی شدم.  ولی از اینکه جایی رو داشتم که برم و خستگی روز رو از تنم بیرون ببرم خوشحال بودم . اصلا انگار بابت همه چیز خوشحال بودم و خودم هم دلیلش رو نمی دونستم.  مسیر قدم زدنم بلوار دلبازی بود به نام بلوار ابو نصر که پر از خواربارفروشی و میوه فروشی و آژانس املاکه. توی پیاده رو  چشمم خورد به پسر جوانی که بساط میوه فروشی رو بر زمین پهن کرده بود و کنارش نشسته بود. بساطش رو بیشتر موز و پرتقال های سبز تشکیل می داد . و روبروی موزها هم یک قفس خیلی کوچولوی پرنده بود با پرنده ای خاکستری که نمی دونم چرا  از دور تا منو دید شروع کرد به بال بال زدن . یک لحظه ایستادم و نگاه سریعی به پرنده و پسر که بیست ساله به نظر می اومد انداختم و سریع گذشتم چون نمی خواستم فکر کنه که می خوام میوه بخرم. پسر چنان محکم روی یک جعبه  چوبی نشسته بود که انگار خیال داشت تمام عمرش رو اونجا روبروی همون قفس پرنده و موزها و پرتقالهای سبز سپری کنه. موهای صاف و بلندی داشت که تا پایین گردنش می رسید . و  اونقدر آروم به نظر می اومد که به گمونم حتی اگه می ایستادم هم  ازم  نمی پرسید چی می خوام . انگار فقط می خواست اونجا باشه. ساکت ، برعکس پرنده اش که اینقدر بی قرار بود.  نمی دونستم چطور می تونه تمام وقتش رو اینجا بگذرونه ، به این شکل ، در این سن . فکر کردم شاید قدرت جادویی بلوار ابو نصره که اونو تا این حد قانع کرده.

وقتی دیگه خسته شده بودم ، سوار تاکسی شدم در حالی که  همه ش از خودم می پرسیدم اون پرنده کنار بساط پسر چه نقشی داره . حالا که دارم این مطلب رو تایپ می کنم و یه اسم برای نوشته م  انتخاب کردم فکر کنم دلیلش رو  فهمیده باشم  .

                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin