تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - نره خر

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

دوستم از مردی حرف می زد که در محیط اینترنت باش آشنا شده بود. در یک سایت دوستیابی عضو بود . از اینهایی که بسیاری از ایرانیان مقیم خارج هم در آن عضویت دارند. مدام براش ای میل های مختلف می رسید. مردهای جورواجور از مشخصات خودشون می گفتند و همیشه هم اول از شغلشون حرف می زدند . اینکه در آمد خوبی دارند و سرگرمی ها شون چیه . از سرگرمی هاشون می گفتند ولی هیچ وقت در نامه های بعدی به اونا اشاره نمی کردند. انگار یادشون می رفت، اوائل خودشون رو چه جوری معرفی کرده اند. دوست منم جواب همه رو می داد. حتی از سر نامه هایی که از خارج از کشور بدستش می رسید هم نمی گذشت. به هر حال تیری بود در تاریکی ! در سن سی سالگی فکر می کرد به آخر خط رسیده . ماجراهای مردهای اینترنتی هم روز به روز پیچیده تر و عجیب و غریب تر می شد. دختر بدی نبود. کمی گوشه گیر، کی نا امید ، هیچ اعتماد به نفس نداشت و خیلی هم رویایی بود . از اینهایی که به جای اینکه نزدیک رو ببینه ، همیشه دور رو می دید. یکی از کسانی که باش تماس گرفت مردی سی و هفت ساله و مقیم نروژ بود. پناهنده بود. از ایرانی هایی که در همین سالهایی اخیر فلنگ رو بسته اند و با یک عالمه دوز و کلک پناهندگی سیاسی گرفته اند . در واقع ، همونقدر که من از سیاست سرم می شه اونا هم سرشون می شه !

مرد دو پسر داشت : ده ساله و دوازده ساله. دوستم اولش فکر می کرد مثل بقیه از زنش جدا شده اما مرد تعریف کرد که بیوه است . یعنی اینکه زنش مرده. زنش رو در یک حادثه که به نظر دوستم مشکوک رسیده بود از دست داده بود. می گفت که یک روز رفتند پیش فالگیر و فالگیره توی قهوه ی زنه آتیش دیده و مرگ .... مرده حرف فالگیر رو جدی نگرفته اما زنه رفته توی فکر و غمگین شده. یک ماه بعد آبگرمکن منفجر می شه و زنه ، شوهر و دو بچه ش رو تنها می گذاره. مرد وقتی ایران بود توی بانک کار می کرد اما اون روزها خیلی خسته کننده می گذشتند و او از هیچ چی راضی نبود. اما حالا  هم راضی نبود چون به خاطر پاش که توی بازی فوتبال بدجوری ضرب دیده از کار بی کار شده بود و حالا با چندر غاز حقوق بی کاری زندگی می کرد و خیلی هم تنها بود و همدمی نداشت. دوستم پرسیده بود پس انگار زندگیش  فرقی با زندگی در ایران نداشت ! ولی او جواب داده بود توی ایران اگر چه دور و برش شلوغ بود اما اینجا بچه ها خوب تربیت می شدند و داشتند زبون نروژی یاد می گرفتند ! از زمین یخ زده ی دم خونه ی اجاره ایش می گفت که بچه ها با بی احتیاطی روش می دویدند . یک بار یکی از بچه ها افتاده بود و دستش شکسته بود و حالا هم مرد پاش رو عمل کرده بود و بستری بود و هر روز مجبور بود با دوستم گپ بزنه و بگه قصد ازدواج داره. اونا از طریق میکروفون با هم حرف می زدند . گاهی صدای مرد قطع می شد ، انگار می رفت و می رفت و دوستم در همون وقفه ای که پیش می اومد از خودش می پرسید که با این صدا چه کار داره؟ هر روز عصر ، وقتی که مرد از خواب پا می شد و بچه هاش توی اتاق دور و برش نبودند ، با یک زیرپیراهنی رکابی و چشمهای باد کرده وب کمش رو روشن می کرد و حال دوستم رو می پرسید. ازش می پرسید چرا از خودش حرفی نمی زنه و همه ش ساکته. دوستم بعد از دو ماه هنوز نمی دونست چرا ساکته و فکر می کرد یه جای کار باید ایراد داشته باشه. فکر می کرد این مردی که دو بچه داره و در نروژ پناهندگی سیاسی گرفته چطور ممکنه بیاد و او را از تنهایی در بیاره . بعد، یه روز تصمیم گرفت ، دیگه کامپیوتر رو روشن نکنه.

به م گفت : " یه نره خر بود ! فقط یه نره خر ! همشون نره خرند ، به چه درد می خورن آخه؟ "

دوستم الان داره فوق لیسانسش رو می گیره و دیگه کاری به اینترنت نداره . تا اونجا که خبر دارم توی دنیای واقعی هم هنوز دوست پسر نگرفته و تنهاست.

                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin