تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - دیدار در فروشگاه

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

چند وقت پیش ، دوستم نادیکا مرا به کافی شاپ یک فروشگاه چند طبقه دعوت کرد که چند دوست دوران دانشگاه هم به آن دعوت شده بودند. به من تلفن کرد و گفت : " فرشته حتما بیا. فرصتی پیدا شده که بچه ها رو بعد از سالها ببینیم."  همان دوران دانشجویی هم با همکلاسی هایم تماسی نداشتم و به جز با یکی دو نفر ، با بقیه هیچ کاری نداشتم و اینهایی را که قرار بود در کافی شاپ ملاقات کنم، همیشه دورادور می دیدم . گفتم :" تو برو. من نمی یام." 

" ئه ، فرشته .....!"

نیم ساعت از قرار گذشته بودکه دم در فروشگاه رسیدم. یک ماشین گشت برقراری امنیت اجتماعی ایستاده بود و یقه ی چند دختر  را گرفته بود و ول نمی کرد و از شلوغ پلوغی معلوم بود که قضیه بودار شده است. با عجله ، پله ها را بالا رفتم و در ،اتوماتیک جلوم باز شد. خانم ها یا همان دانشجوهای قدیم در طبقه ی سوم دور یک میز نشسته بودند. بعضی قیافه ها یادم مانده بود. بعضی ها را هم فراموش کرده بودم. بعضی از آنهایی که یادم مانده بود خیلی تفییر کرده بودند، جوری که اصلا نشناختم. همه ، با بچه های کوچولشان آمده بودند. بچه ها توی کالسکه با شیشه های شیر و عروسکها و خرسهای پشمالو مشغول بودند . چنان آرام که آدم بی اختیار فکر می کرد دارند، بعد از مدتها با مامان هاشان که سخت گرم صحبت بودند ، همکاری می کنند. ظاهرا حتی ورود من هم مسیر صحبت راتغییر نداد. داشتند از نحوه ی زایمانشان حرف می زدند. دوستم، نادیکا، ساکت و با علاقه داشت گوش می داد. یکی می گفت سزارین کرده و خیلی سخت بوده. آن یکی می گفت طبیعی زاییده و اصلا به سزارین اعتقادی ندارد . دیگری از پاره شدن کیسه ی آبش قبل از موعد حرف می زد. این را جوری گفت که حس کردم کیسه آب را نه تنها خود من همین الان که روبروی همه نشسته ام دارم که حتی آقایان هم ممکن است چنین عضو پیش پا افتاده ی عادی ای را داشته باشند!  آن یکی می گفت دکترش مرد بوده نه زن. بعد از آن ، بحث به پوشک بچه ها رسید . اینکه چه مارکی بهتر است و بچه ها کدام یکی را بهتر تحمل می کنند. اینکه بچه ها خیلی زود به غذا خوردن باید عادت داده شوند . یکی می گفت تا سه ماه به بچه باید فقط شیر بدهی . دیگری می گفت همه ش چرته و در کنار شیر ، حتی باید آبمیوه را هم اضافه کنی  .آخر وقتی بچه شیر آدم را نخورد چطور می تواندفقط با شیر خشک بزرگ شود . آن یکی می گفت خدا را شکر که بچه ش به باباش نرفته ! دیگران خندیدند. بعد، همان که این حرف را زده بود ، شروع کرد به بد گویی از مادر شوهرش . یک هو ، پا شدم  و گفتم : " می رم پایین یک دوری می زنم و زود برمی گردم. " نادیکا گفت : می خوایم خوردنی سفارش بدیم." گفتم :" باشه زود برمی گردم."

نیم ساعتی مغازه ها را یکی یکی گشته بودم که موبایلم زنگ زد. نادی بود ، می خواست بداند می خوام چه چیزی سفارش بدهم. گفتم به آنها بگوید برام کاری پیش آمده و من نمی توانم برگردم. خندید. اما معلوم بود دارد خودش را جلو ی بقیه کنترل می کند که بیشتر از این سوال نکند. راستش خودم هم نمی دانستم وقتی پایین می آیم ، شاید دیگر برنگردم. فقط انگار منتظر شنیدن زنگ موبایلم بودم. بعدها شنیدم که دوستان گفته اند این فرشته هم عجب اخلاق عجیب و غریب و بخصوصی  دارد ! این را از همان اول هم که با من دانشجو بودند فهمیده بودند .  فقط براشان عجیب بود که آدمی مثل من چطور دوست نادیکا شده !

                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin