تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - سبیلو ها

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

 

اگر در هفده سالگی ازم می پرسیدند یک مرد سبیلوی جذاب نام ببر، به جز کلارگ گیبل کس دیگری سراغ نداشتم . اما اگر خیلی دقیق می شدم، مورد دیگری هم بود که با اینکه مثل کلارگ گیبل نمرده بود اما به همان میزان غیر قابل دسترس بود. آن روزها با بهترین دوستم، هفته ای دو بار به یکی از کتابخانه های شهر می رفتیم که رئیسش یک مرد سی و پنج ساله بود. سبیلش هیچ شباهتی به سبیل کلارک گیبل نداشت و از نوع ایرانی کمی پهن اما جمع و جور و مرتب بود.پوستی سفید، قدی بلند و متناسب و لبخندی دلپذیر و اشرافی داشت. در کتابخانه ، موقع قرض گرفتن کتاب ، به اتاق کتابدارها می رفتیم و او را معمولا نمی دیدیم. اما دوستم ، در حالی که در اتاق بغل سرک می کشید، آهسته به من سقلمه می زد که سبیلوی جذاب ما هست یا نیست . او را خیلی کم می دیدیم . اولین بار موقع امضا کردن کارت ورود دیدمش. آن طور که نظر دوستم رویا راگرفته بود، نظر مرا نگرفته بود. رویا بود که مرامتوجه او کرد و گفت :

" نگاش کن ! خوش تیپ نیست ؟ "  

" این که سبیل داره ."

" خب داشته باشه ."

" شبیه عموی منه که...."

" اصلا سلیقه نداری !"

رویا رفته بود در مورد او تحقیق هم کرده بود . آقای رئیس ، تازه متاهل شده و ازدواجش از نوع سنتی بود. یعنی از طریق خواستگاری از یک دختر بیست و دو ساله ی دیپلمه ی علوم تجربی . به رویا گفتم:

" ببین، یک مرد سبیلو با یک زندگی سنتی. زندگی ای که از روی زندگی دیگران الگو برداری شده واو هیچ نقشی در تشکیل وتنظمیش به جز یک مقلد صرف نداره. "

رویا اهمیتی به حرفهای من نمی داد و ما هر وقت به کتابخانه می رفتیم و حتی در بیرون از آن سر این قضیه با هم جرو بحث می کردیم .رویا می گفت : " خوش به حال دختر خوشبختی که توسط او انتخاب شده!" هر چه سعی می کردم خودم را جای آن دختر بگذارم ، نمی توانستم. گاهی پیش خودم فکر می کردم شاید حق با رویا باشد و او چیزی را می بیند که من نمی بینم. یک بار که رویا بام نبود به کتابخانه رفتم وموقع قرض گرفتن کتاب، وارد اتاق کتابدارها شدم اما هیچ کدام آنجا نبودند و فقط آقای رئیس با آن سبیل سیاه ایرانی و کت و شلوار اتو کرده ی سرمه ای و بوی ادکلن ، پشت میز مشغول تنظیم کارت کتابها بود. فکر کردم لابد کتاب قرض نمی دهد و با تردید سینه صاف کرده و جلو رفتم .گفت استثنائن این بعد از ظهر اعضا می توانند توسط او کتاب قرض بگیرند . دو کتاب را روی میز جلوش گذاشتم و به مژه های بلند و پوست شفافش خیره شدم. به نظرم خیلی دور از دسترس تر از آنی رسید که تصورش راکرده بودم . انگار او توی ابرها بود و من روی زمین. حالا می فهمیدم چرا رویا این قدر دستپاچه ی اوست و به زنش قبطه می خورد. اما هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این همه دوری ، این همه فاصله را درک کنم.

سالها گذشتند و من دیگر به آن کتابخانه نرفتم.

دو ، سه سال پیش ، کاملا بر حسب اتقاق ، آقای رئیس را در یک کتابخانه ی دیگر دیدم . نمی دانم چه سمتی داشت .تکیده شده بود و پوست صاف وشفافش پر از چروکهای ریز بود. حتی کت و شلوارش هم به صافی و مرتبی آن روزها نبود. مثل گلدانی قدیمی بود که خاک روش نشسته و از بی توجهی اطرافیان لبه هاش پریده . آقایانی که همراهش بودند هم، همه مثل او بودند . به نظرم خیلی ساده می رسید این شباهت . در حالی که بیست سال پیش ، حداقل از لحاظ ظاهر ، خیلی راحت، می شد اورا از بقیه جدا کرد. دیگر به نظر نمی آمد در ابرها باشد. حتی تصورش هم خنده دار بود. به یاد کلارک گیبل افتادم. وقتی در آخر عمر، چاق و الکلی شده بود و از برازندگی و شکوه دوران فیلم بر باد رفته ، هیچ نداشت.

دوستی ام با رویا به پایان رسیده بود. و او حالا ، با شوهر ونمی دانم چند بچه اش در تهران زندگی می کرد. اگر به گذشته نگاه می کردم، انگار فقط چیزهایی را می دیدم که به پایان رسیده اند. از خودم بدم می آمد که از گذشته فقط پایان ها را می دیدم. فقط و فقط پایانها را .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin