تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - احمقها

بانو با سگ ملوس

یادداشتهای فرشته توانگر

دیروز رفته بودم نون بخرم ، از توی کوچه ی خودمون که بیرون اومدم ، وارد بیست متری شدم. یک عصر تابستونی . وا ژه ی عصر تابستونی  آدم رو به یاد گرما و میوه های رسیده، شالیزارها و تعطیلا ت بچه ها می اندازه. هروقت از فصل ها حرف می زنیم  ، انگار پای طبیعت هم یه گوشه ش گیره : یه عصر بهاری ، یه عصر زمستونی ، یه عصر پاییزی ، یه عصر تابستونی .... چه رویایی. با این همه زیبایی آدم هیچ وقت آرزوی مردن نمی کنه...

مثل وقتی بچه بودیم و درباره ی فصل ها در کتاب های درسی می خوندیم. و در فیلم های سینمایی دوران نوجوانی می دیدیم : « یک تابستان با مونیکا »

 

ته بیست متری، نزدیک نونوایی ، یه عده آدم جمع شده بودند انگار که دعوایی چیزی شده باشه. مثل این که وقتی یه عده آدم دور هم جمع شده باشند ، قضیه خیلی جدیه. انگار جدی تر از اینکه چند نفر یه جا جمع شوند چیزدیگه ای نیست. پیش خودم گفتم :

 « آره ، چند تا احمق ! » از دور به نظر می اومد به هم چسبیده باشند امانزدیک که شدم ، متوجه پراکندگی شون شدم. کنار مسجد توی کوچه ، نزدیک نانوایی ایستاده بودند، بعضی ها هم داشتند سوار ماشین می شدند. یک مجلس عزاداری. یادم رفته بود که اینجا مسجدی هست. قیافه ها ، چندان هم ماتم زده نبود و بعضی ها ، حتی داشتند می خندیدند. یک لحظه ایستادم و یکی یکی قیافه ها را وارسی کردم. خودم هم نمی دونستم دنبال چی یا کی می گردم. یک آن ، چهره ی زنی با چادر سیاه نظرم رو جلب کرد. چشماش قرمز بود و مژه هاش خیس. آن قدر خیس که می شد تک تکشون رو شمرد. دماغش  قرمز و ورم کرده بود. با مردی مشغول صحبت بود اما چشماش به اطراف دو دو می زد. مثل اینکه حواسش نبود به مرد چی می گفت. دلم گرفت و حس کردم صورتم داغ شد. برام خیلی عجیب بود اما متوجه شدم یک قطره اشک از گونه م  سرازیر شد. نزدیک نونوایی که رسیدم ،دلم می خواست زار بزنم. به خودم گفتم: « خودت انگار از همه احمق تری.»

 

پول رو که به نونوا دادم ، اول توی صورتم نگاه کرد بعد با احترامی بیشتر از همیشه نون و بقیه ی پولم رو گذاشت روی پیشخون.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت   توسط فرشته توانگر  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin