بین سی دی های محدودم ، یک سی دی پیدا کردم که مال یک فیلم نصفه نیمه بود . مانده بودم کی بهم داده و چه جوری از میان سی دی هام سردرآورده. وقتی توی کامپیوتر گذاشتم از وسط فیلم شروع می شد. فضای یک آشپزخانه بود و زن و مردی که با هم مشغول جرو بحث بودند. زن حامله بود. بعد یک مرد دیگر نشان داده می شد که با زن مو بور و زیبایش رابطه ی سردی داشت. زن خیلی خوشگل بود و موهای بورش شبیه موی سگهای تزیینی بود. این موها اینقدر دور برش ریخته بودند که فقط تکه ی کوچکی از صورتش پیدا بود و این جوری خیلی ملوس به نظر می آمد . آدم فکر می کرد دل شوهرش باید برایش غنج بزند اما انگار این طو ر نبود. مکان داستان در یک شهر دنج و بی سر و صدای آمریکایی قرار داشت . هر دو مرد با زنهاشان اختلاف داشتند اما من که فیلم را از نصفه دیده بودم نمی دانستم چرا . بعد مردی که زن جوانش حامله بود رفت توی یک کافه و با زن جوان خوشگل و لوندی آشنا شد که باش رقصید . زن بدجوری لوند بود و خیلی هم خوشگل . خود مرد هم خوش تیپ بود . اصلا همه چیز فیلم زیبا بود . هم مکانش هم آدمهایش . اما معلوم نبود چرا ، همه یک جورهایی افسرده اند. زنی که با مرد تو ی کافه رقصید در یکی دو صحنه ی بعد نشان داده می شد که انگار به مرد علاقمند شده . اما مرد محلش نمی گذاشت. در یک صحنه ی کلیدی هر دو مرد در حومه ی شهر نشان داده می شدند که با هم رفته اند به پیک نیک و چادر زده اند. این حومه ی شهر که می گویم نه یک حومه ی شهر بود مثل حومه ی شیراز یا تهران . یک حومه ی عجیب و غریب بود که اگر خود من روزی موفق به دیدارش می شدم فکر نمی کنم تا آخر عمر فراموشش می کردم. یک دریاچه ی وسیع ، کوهستانی با قله های برف پوش ، و جنگل کاج و صنوبر که عقل از کله ی آدم می ربود. مردها توی چادر نشان داده می شدند که پتو روی سر هم کشیده اند و با هم خوابیده اند . بعد یک لحظه که از چادر بیرون آمدند کنار دریاچه صمیمانه همدیگر را مثل دو جنس مخالف ، بغل کردند . بعد هم در یک صحنه در همان منظره ی زیبا با هم جرو بحث کردند. داشتند با هم دعوا می کردند و دوربین آنها را در دورنمای این منظره نشان می داد. مدام از خودم می پرسیدم چرا متوجه نیستند کجا هستند . چرا اینقدر غمگینند. بعد به خودم گفتم من که از چیزی خبر ندارم . شاید این ظاهر قضیه است. اما جرو بحث این دو مرد را هم دوست نداشتم. در صحنه های بعدی یکی از مردها به دست افراد ناشناس کشته می شد . و دوستش پیراهن خونی اش را به خانه ی مجردی اش ( حال از زنش جدا شده بود) می برد و آن را بو می کرد.
در پایان من هم مثل مرد غمگین توی فیلم احساس کردم که اصلا زیبایی آن منظره برایم مهم نیست و اصلا هیچ چیز زیبا نیست نه آن دریاچه ، نه آن زنها ، نه دنجی شهر ، نه حتی سکوت خودم. همه چیز به نحو غم انگیزی ناراحت کننده بود......
پ.ن. همین الان خبر دار شدم که هنرپیشه ی همین فیلم کوهستان بروک بک یعنی هیث لجر در سن بیست و هشت سالگی در آپارتمانش مرده پیدا شده. هیث لجر نقش مردی را داشت که پیراهن خونی دوستش را بو می کشید. آخ فکر نمی کردم به این زودی قصد مردن داشته باشد ! کاش مرگ و زندگی دست ما بود و واقعا قصد و نیتی در کار بود . اگر چه ظاهر قضیه نشان می دهد که هیث خودکشی کرده.
![]()
