مدتیست می خواهم مطلبی مربوط به س ک س بنویسم و هی دست دست می کنم. نه برای داغی آن ( می خواهم از جنبه ی سردش به آن نگاه کنم ) بلکه به دلیل نبود وقت. باز هم می گویم هفته ای دوبار مطلب تازه در وبلاگ گذاشتن واقعا انرژ ی بر است و جلوی خیلی از کارها بخصوص داستان نوشتن را می گیرد چون تا حدی التهاب نوشتن را می خواباند. اما از همه ی این حرفها که بگذریم ، دوست جوان و تازه آشنای من محمود قلی پور مرا دعوت کرده تا کتابهایی را که نصفه نیمه رها کرده ام نام ببرم. من کتابهای زیادی را نخوانده رها کرده ام . یعنی فقط چند صفحه شان را خوانده ام اما دیگر برای خواندن بقیه اش مراجعه نکرده ام. مثل بسیاری از امور زندگی ام. شاید رفیق نیمه راه باشم اصلا... اما کتابهایی هم هست که نیمه کاره خوانده ام تا دوباره برگردم و بخوانم. اتفاقا خیلی هم دوستشان دارم. اما مسلما در اینجا ، منظور کتابهای نچسبی است که موفق به خواندنشان نشده ایم. خب یکیش : پیامبر و دیوانه از جبران خلیل جبران. چند صفحه ی اولش را خواندم ، مرا نگرفت. فکر می کردم ممکن است برایم تازه نباشد و انگار درست حدس زده بودم. این کتاب را دوستی که با روحیه ی من هیچ آشنایی نداشت به من هدیه داد . از قبل هم بهش هشدار داده بودم که سلیقه هایمان با هم جور نیست و ممکن است هدف را اشتباه بزند اما کو گوش شنوا ؟ کتاب بعدی ، آدمکش کور نوشته ی مارگارت اتوود است. شروعش کردم، اینقدر قاطی پاطی بود و انگار نویسنده اش از اصول نویسندگی سر در نمی آورد که کتاب را این چنین آشفته شروع کرده بود ، در نتیجه ولش کردم اما می خواهم یک فرصت دیگر به مارگارت اتوود بدهم و شاید دوباره به کتاب نازنینش برگردم. اصولا من نوشته های این نویسنده را چندان نمی پسندم چون پر حرف و سطحی است. یکی از اولین کتابهایش را به زبان انگلیسی ، چند سال پیش خواندم مال دوره ای که هنوز جوان بود کتاب مملو از صحنه های س ک س ی بود که معمولا نویسندگان جوان آن دوره شیفته اش بودند. در آن موقع فکر می کردم از کتابش خوشم نیامده چون نویسنده بی تجربه و جوان است. اما حال می فهمم که اصلا دنیای او را دوست ندارم.
کتاب بعدی یک کتاب اسپانیایی است به نام لولی خیگانته از آنتونیو سولر . مزخرف اندر مزخرف. درباره اش چیزی نگویم سنگین تر است.
یک زندگی دیگر را پارسال در نمایشگاه کتاب شیراز خریدم از نویسنده ایتالیایی ، آلبرتو موراویا. یک زمان نوشته هاش را دوست داشتم به دلیل با مزه بودن و حرفهای کم و بیش خاله زنکی و زندگی گرم و پر جنب و جوش و تا حدی جنسی ایتالیایی. اما این بار ، نه. کتابش انگار به عهد دقیانوس تعلق دارد و من فرسنگها از آن دورم. خیلی متاسف شدم که حس کردم نویسنده اش واقعا برایم مرده است. انگار بخشی از جوانی من به زیر خاک رفته باشد.....
کتابهای هموطنانم را هم می توانم نام ببرم. چندتایی می شوند که اکثرا کار دوستان همکار هستند. اما راستش با کمال شرمندگی نمی توانم اسم ببرم چون می دانم برای خودم دشمن تراشی می کنم. مرا به خاطر این محافظه کاری ببخشید لطفا.
داشتم فکر می کردم حالا من باید چه کسی را به این بازی دعوت کنم. انگار مثل زندگی واقعی دوستان مجازی ام هم چنان کمند که تعدادشان حتی به اندازه ی انگشتان دست هم نمی رسند.
