تبليغاتX
بانو با سگ ملوس - رئیس روئسا
رئیس روئسا یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

 

چند ماه پیش که می خواستم علاوه بر کلاسهای همیشگی داستان نویسی ام ، کلاس داستان نویسی در خانه داشته باشم ، در این مورد چند آگهی چاپ کردم . بعدا از بابت داشتن کلاس در خانه بالکل پشیمان شدم اما بردن آگهی ها به این طرف و آن طرف حکایتی داشت. اولش برایم شکنجه با اعمال شاقه بود که خودم بروم و آگهی ها را به دیوار جاهایی بچسبانم که مثلا به درد بخور بودند. هر روز آن را عقب می انداختم. اولین جایی که رفتم دو کتابفروشی معتبر شهر بود. یکی از آنها با آغوشی چنان باز مرا پذیرفت که جا خوردم. با سلام و صلوت آگهی ام را پشت شیشه چسباندند و هر وقت می رفتم کتا ب بخرم ، بهم تخفیف می دادند. آن یکی دیگر هم تقریبا تا دو ماه اگهی را پشت شیشه اش نگه داشت. در حالی که گفته بود فقط ده یا بیست روز نگه می دارد. اما همه جا این طور نبود. کتابخانه ی ملی که رئیس های مذکر طاق و جفتش همیشه توی دفتر تپیده بودند و بیرون نمی آمدند ، حالا ، زنی همسن و سال خودم رئیسش شده بود که نه تنها خوش تیپ بود که شیک پوش هم بود. باورم نمی شد در این اوضاع ، زنی با این شکل و شمایل بتواند رئیس شود ، چه رسد به رئیس کتابخانه ی ملی. ظهر بود و دیر وقت و داشت با کتابدارها  حرف می زد. رفتم جلو و ازش پرسیدم می توانم آگهی ام را در آنجا بچسبانم ؟ نگاه تحقیر آمیزی به کاغذ سفید توی دستم که اسمم هم رویش نوشته شده بود انداخت و گفت : " از اینها در اینجا ممنوع است . ما فقط با ارشاد همکاری می کنیم" انگار من دارم برای سلمانی یا کلاس حرکات موزونم تبلیغ می کنم. اما با اینکه ردم کرده بود ، ازش بدم نیامد. انگار یک هو به زمان بچگی ام ، به گذشته های دور پرتاب شده بودم. زمانی که مردم از همه لحاظ مرتب تر از حالا بودند . یادم به مدیر و معلم های شیک پوش دوران دبستانم افتاد. اما به هر حال ، اعتماد به نفسی را که دو روز پیش کتابفروش به من داده بود این زن از من گرفت . انگار از خانه اش بیرونم کرده باشد. منی که یک عمر کتابخانه ها خانه ی دومم بودند... حاضر بودم شرط ببندم من بیشتر از او به اینجا آمده ام و از سوراخ سنبه هایش بیشتر خاطره دارم ولی حالا مالک او بود . حتی نپرسید کی هستم و برای چه می خواهم این آگهی را بچسبانم . به گمانم فقط چون می توانست امر و نهی کند و به عده ای دستور دهد رئیس شده بود و به هر صورت  باید رئیس  جایی

می شد ، کتابخانه یا آزمایشگاه فرقی نمی کرد.با یک مشت احساس ضد ونقیض دمم را روی کولم گذاشتم و بیرون آمدم . کاغذهایم را دومرتبه زیر تختم قایم کردم . اصلا حوصله نداشتم به جای دیگری بروم. مدتی گذشت وتلفنم زنگ زد . آقای زارع بود و می خواست کلاسهای همیشگی داستان را طبق روال معمول تشکیل دهد. یاد آگهی ها افتادم . اگر یکی دو نفر هم جذب این کلاسها یم می شدند بد نبود ! دوباره شال و کلاه کردم و آگهی ها را مثل مدرک جرم توی کیفم تپاندم و راه افتادم . این بار دانشکده ی ادبیات.

مدتها بود که دیگر وقتی به ندرت از چهار راه ادبیات رد می شدم حتی به دانشگاه نگاه نمی کردم . نه به ساختمان قدیمی دانشگاه کاری داشتم نه به دانشجویان . اما این دفعه با نظری خریدار و مشکوک نگاهش کردم. نمی دانستم از کدام طرف بروم. دنبال چند دانشجو را گرفتم و از سرسرا سر در آوردم.یک تابلوی تقریبا خالی به دیوار بود با چند آگهی کج و کوله آویزان ازش . یکی دو دانشجوی پسر با قیافه ها ی خواب آلود وعبوس و نگاهها ی تهی  ، کتاب به دست روی نیمکت نشسته بودند. نمیدانستم اینها دانشجویان چه رشته ای هستند یعنی همه ادبیاتی بودند؟ یا چی ؟ خودم هم ادبیاتی بودم انگار .... دلم می خواست بگویم ببینید من هم ادبیاتی ام ، غریبه نیستم ....

وارد یک راهروی دراز شدم. شبیه بیمارستانهای پنجاه سال پیش ، ملال آور و دلگیر بود . کم نور و قدیمی و بدون کوچکترین اثری زیبا شناسانه . راه کتابخانه را پیش گرفتم . چند دانشجو دور میزها نشسته بودند. رفتم پیش کتابدار مرد و پرسیدم می توانم ایی آگهی ها را به یکی دو جای کتابخانه بزنم؟ با نگاهی متعجب ، انگار از فضا آمده ام نگاهم کرد . " ما اجازه نداریم خانم . اگر آگهی تان را بزنید ، می کنندش."  پرسیدم : " آخه چرا؟ " " ما اجازه نداریم . " بعد پوزخندی زد : " این دانشجوها حتی حوصله ی درس خودشان را ندارند چه رسد به کلاس شما ! " گفتم " کلاس من را بر عکس درسهاشون مطمئنم که دوست خواهند داشت . "

 خندید. گفت می توانم بروم پیش رئیس.

خلاصه چندین و چند بار از آن پله ها بالا و پایین رفتم . اصلا حس این را نداشتم که دارم از پله های جایی که می شود توش چیزی یاد گرفت بالا می روم . مثل این بود که داشتم از پله های مثلا اداره بیمه بالا یا پایین  می روم. تمام مدت از خودم می پرسیدم چطور ممکن است اینجا آدم تجربه های تازه ای بیندوزد و چیزی بیاموزد  . چیزی که به درد زندگی کنونی و احیانا آینده اش بخورد.

به هر بدبختی بود رئیس را پیدا کردم . اما نتوانستم ببینمش . فقط یک خانم منشی مدام حرفهای مرا به گوش او می رساند . همان طور که آن زن از اتاق رئیس پیش من می آمد که حرفها را رد و بدل کند یاد فیلمهایی افتادم که در آنها رئیسها را نمی شود دید. یکی از سوالهایی که از من پرسیده شد این بود برای کجا درس می دهید؟ برای خودتان ؟ حالا که دیگر از خیر کار در خانه گذشته بودم با سرافرازی گفتم نه . ما زیر نظر ارشاد هستیم. و این ما را چنان گفتم که لااقل خودم برای لحظه ای احساس قدرت کنم.

                                                       

 

نوشته شده توسط فرشته توانگر  | لینک ثابت |