<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانو با سگ ملوس</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای فرشته توانگر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 04 Dec 2008 15:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک آقا</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در باز کن به علت باران خراب شده و یک بند در حال باز شدن است. رفتم و یکی از فیوزها را خاموش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کردم . برق آشپزخانه هم که با این قسمت است ، قطع شد . این زنگ را دو سال پیش خریدم و هنوز یک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سال دیگر گارانتی دارد . به نمایندگی تلفن کردم و یک تعمیر کار فرستادند . دو سال پیش برای نصب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم  یک مامور فرستادند که پسر جوان موتور سواری بود که تجربه ی چندانی نداشت . هر وقت چیزی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خراب می شود فکر می کنم با پیچیده ترین مسئله ی  دنیا روبرو هستم و اصلا قابل تعمیر نیست و لابد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید بیرون انداختش و یک نو به جایش گذاشت . شاید به این علت که خودم از این جور چیزها سر در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی آورم . دلم نمی خواهد غریبه ها پایشان به خانه ام باز شود به همین دلیل دوست دارم از همه چیز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سر در بیاورم اما ... داشتم آشپزی می کردم که صدای زنگ بلند شد . خودش بود : تعمیر کار . اما جوان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبود . مردی بود حدود چهل سال با ماشین و لباس کار . خیالم راحت شد . بلافاصله گفت باید برود تو و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی را چک کند . دنبالش رفتم . گوشی را باز کرد و یک عالمه سیمهای نازک رنگی مثل دل و روده  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ریخت بیرون. الکی داشتم تماشا می کردم که فکر نکند حواسم نیست. موبایلم داشت زنگ می زد و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانستم جواب بدهم و مرد را تنها بگذارم یا بروم گوشه ای که آنتن می داد و به موبایل جواب بدهم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; موبایل را برداشتم . زنی بود . می خواست بداند کلاسهای داستان نویسی هنوز به راه است . یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوری دست به سرش کردم   و دوباره رفتم پیش مرد.  یک هویه ی عجیب چراغ دار داشت که نوکش تیز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نبود و حلقوی بود . سیمها را یکی یکی قطع می کرد . یک آن چشمم افتاد به آرم پشت لباسش که به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; صورت گرد اسم شرکت رویش نوشته شده بود. با اینکه لباس کار پوشید ه بود اما خیلی تمیز بود و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتی اتو داشت . ساعت تقریبا یک ظهر بود و از این می ترسیدم که خسته شود و نتواند مشکل را رفع &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کند . گوشی را دوباره سوار کرد . انگار مشکلی نداشت . نزدیک بود بگویم : &quot; دیدید گفتم آسان نیست ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; گفت ممکن است از سیم کشی باشد . وقتی دوباره  رفتیم توی حیاط به سیمهایی که شبیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سیمهای تلهای برق در تابلوهای نقاشی از هر سوی دیوار بالا و پایین رفته بودند و راهشان را به طرف &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داخل خانه باز می کردند اشاره کرد و گفت &quot; این دیگر چه جور سیمی است ؟ کی وصل کرده ؟ &quot;  اگر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مشکل از سیم کشی بود باید به قول او چهل تا چهل و پنج هزار تومن خرج می کردم. دوباره به طرف در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خروجی راه افتاد . این بار صفحه ی زنگ اصلی . هر جا می رفت دنبالش می رفتم. کم حرف بود و همه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ش من سوال می کردم و او جواب می داد . تازه شیرینی  دانمارکی درست کرده بودم . تعارف کردم که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیرینی می خورد . گفت نه . بیشتر اصرار نکردم . فکر کردم شاید خیال کرده می خواهم مسموش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کنم ! داشت سایه بانی را که تازه پدرم برای اینکه زنگ آب نخورد گذاشته بود ، می کند . گفت اگر هر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستگاه برای اینکه باران نخورد چتر و کلاه بخواهد که نمی شود . اتفاقا هوا ابر بود و قطره های ریز باران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; روی سر هردومان در حال باریدن بود . می خواستم بروم یک چتر بیاورم و روی سرش بگیرم مبادا خیس &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شود و کار را نا تمام بگذارد اما رویم نشد. داخل زنگ را نشانم داد . گفت که اصلا آب نگرفته ببینید . توی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; زنگ واقعا نو و دست نخورده بود . پاک نا امید شده بودم و فکر کردم لابد بعد از سفرم که دو هفته ی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; باشد لابد باید دست از پنجاه هزار تومان بکشم آن هم برای این زنگ لامصب . تازه در فاصله ی همان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفت و آمدهای من و مرد به داخل و بیرون خانه یک قبض تلفن عریض و طویل هم از زیر در انداخته بودند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; که مهلت پرداختش پنج دی بود . انگار برای یک استراحت دو هفته باید حسابی تاوان پس می دادم. مرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; صحفه ی زنگ را بست و روبروی من ایستاد &quot; خب اشکال قطعا از سیم کشی تان است . &quot; کمی این پا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آن پا می کرد . یک ساعت از وقتی آمده بود می گذشت و اولین بار بود که می دیدم کمی دستپاچه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است .  داشتم یک حدس هایی می زدم . می دانستم نباید مونگول بازی در بیاورم . گفتم : دستمزدتان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چقدر  می شود ؟ &quot;  گفت  پنج هزار تومان . به این خاطر که اشکال از جای دیگری بوده و سیم در باز کن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را هم تا اطلاع ثانوی قطع کرد ه . اما همه ی اینها را با لبخند و دستپاچگی بی حد و حصر گفت . حس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می کردم کسی که کارش گرفتن پول در قبال کاری که انجام می دهد  از مردم است چرا حالا باید این&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; طور باشد . فکر کردم شاید پول گرفتن از من برایش سخت است . زنی تنها در خانه که از هیچ چیز هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر در نمی آورد . حتما موقعی که من به او و لباس کار و مهارت و سکوت و ادبش فکر می کردم او هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدون اینکه هیچ اشاره ای کند به موقعیت من فکر کرده بود . گفتم دارم می روم اما دو هفته ی دیگر برمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گردم و فکری به حال این سیمهای آویزان می کنم. رفتم تو که برایش پول بیاورم . اما وقتی برگشتم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی توی کوچه نبود . یک جا خوانده ام : آدمها دو دسته اند آنهایی که با پول راحتند و آنها که با پول &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راحت نیستند . پولدارها از دسته ی اولند. آنها که موقع گرفتنش لبخند می زنند یا دستپاچه می شوند از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دسته ی دومند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 15:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماندن زشت تر از رفتن</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیشب با دو تا از دوستان در دفتر ترجمه ی یکی از آنها بودم. هر دو مترجم زبان انگلیسی ، هر دو فعال ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دو مجرد و پر از افکار جورواجور و حتی نا جور.... یکی از آنها می گفت  تازه پنج میلیون تومان به وکیل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; داده که کارش را برای مهاجرت به کانادا درست کند . آن یکی داشت به من می گفت که زمان ثبت نام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای گرین کار ت است و بهتر است من  هم بروم و یک عکس بی حجاب پنج در پنج بگیرم و او خودش مرا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در قرعه کشی ثبت نام کند . گفتم چرا خودش ثبت نام نمی کند ؟ گفت که او هم ثبت نام کرده و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عکسش را نشانم داد :  عکسی با موهایی که محکم از پشت سر بسته بود ، و چشمان گرد و غافلگیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شده از نور فراوان ،   شبیه زندانیانی بود که نشسته اند و از روبرو به دوربین زل زده اند.. آن یکی دوستم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; داشت خودش را برای امتحان آیلتس آماده می کرد. اصلا دلیل حضور من در آنجا همین بود. اینکه برای او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; انشا های کوتاهی بنویسم  و در باره ی موضوعات مختلفی که برای مصاحبه لازم دارد بحث کنم و به او&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ایده بدهم. مصاحبه به زبان انگلیسی. بعد نمی دانم چه شد که هر دو نگاهی به من انداختند و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسیدند : &quot; تو چرا برای مهاجرت اقدام نمی کنی ؟&quot; روی میز پر از  کتابچه هایی به زبان انگلیسی با &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عکسهای پانورامای جذاب از سرزمین های سرسبز و دوردست غربی بود . عکسهایی که زمانی در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیست سالگی با نگاه کردن به آنها دیوانه می شدم. و هوس رفتن چنان از خود بی خودم می کرد که&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نمی دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پرسیدم مثلا من بروم آنجا چه کنم ؟ گفتند می روی یک شیرینی پزی می زنی و پول پارو می کنی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسیدم یعنی همه باید بروند ؟ گفتند چه اشکالی دارد اگر همه بروند . همه بروند بهتر است از این است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; که همه بمانند.  وقتی مخالفت کردم یکی گفت گربه دستش به گوشت نمی رسد می گوید پیف پیف بو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می دهد ! نمی دانستم چه جوابی بدهم چون هر چه می گفتم به نظر آنها غیر قابل باور می رسید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وارد بحثی شدم که اصلا دوست نداشتم بخصوص که  دو نفر به یک نفر بود و من همیشه در جر و بحث &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کم می آورم چون در مورد مسائل حساس مثل این  احساساتی می شوم. آنکه صاحب دفتر بود گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; نکند می خواهی در آن خانه ی کلنگی ات که بوی نا می دهد  تا آخر عمر بمانی  و دلت را به همین &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوش کنی ؟ &quot; دیگر واقعا زبانم بند آمده بود انگار که آمده بودم آنجا تا  محاکمه بشوم. به جرم ماندن در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کشور خودم ، خانه ی خودم محاکمه شوم. به نظرم خانه ی کلنگی ام مثل مادر پیرم و کشور بی ریختم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود .  دلم نمی خواست کسی به آن بد و بی راه بگوید.  نمی دانم این چندمین باری بود که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پیش روی من ماندن زشت تر از رفتن ترسیم می شد. بحثی در ظاهر دوستانه و پر از شوخی و در واقع &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی جدی . سال گذشته هم ، در یک مهمانی چنین بحثی در گرفت . آنجا هم  دو نفر در مقابل من که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک نفر بودم قد علم کردند ،  البته خیلی جدی تر و تند تر از حالا (دو نفری که حالا ، برای همیشه  ، به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خارج از کشور رفته اند و یکی نویسنده و دیگری منتقد و روشنفکر بود ) . دست آخر هیچ نداشتم بگویم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جز اینکه من می مانم ، می مانم چون به چیزهای دیگران هر چقدر هم زیبا باشد علاقه ای ندارم چون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مال آنهاست نه مال من ، آنها را متعلق به خودم نمی دانم . متعلقات خودم را دوست دارم و به نظرم زیبا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می رسند . دوستشان دارم چون مال منند . هر چقدر هم که رنج آور باشند.  چهره ی خودم را با همه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عیب و ایرادهایش دوست دارم چون چهره ی من است . مادرم را با همه ی بی سوادی و پیری اش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم چون همین یک مادر را دارم و قسمتی از وجود خودم است . گاهی علی رغم غرق شدگی و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزمرگی در زبان فارسی که این روزها بد جوری کم رمق شده  ، وقتی به ترانه های پاپ ایرانی گوش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می کنم یا مثلا  نامه های تند و تیز صادق هدایت را می خوانم ، سراسر وجودم لبریز از عشقی گم شده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دیریاب می شود . عشق به زبان فارسی به کشورم ایران...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                              &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 04:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دور زدن دیگران</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو سه سال پیش با مردی آشنا شدم که گاهی در دفتر روزنامه می دیدمش. ریش بلندی داشت . لاغر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بود با قد متوسط. خیلی لبخند می زد و وقتی من وارد می شدم پیش پایم بلند می شد. وقتی می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیدم این قدر مورد احترامم احساس خوبی بهم دست می داد. گذشت و گذشت و دیگر ندیدمش. دیگر به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دفتر آن روزنامه نرفتم . آن روزها داشتم چیزهایی را ترمیم می کردم ، داشتم نوعی پوسته را که در آن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیچیده بودم  دور می انداختم . خودم را گم کرده بودم و تقریبا همه چیز حیرانم می کرد. هنوز نمی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دانستم دارم به سن بلوغ می رسم. بلوغی دیر رس که معمولا خیلی  دیر به سراغ آدمهایی مثل من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می آید . وقتی به سن بلوغ رسیده باشی ، می دانی دیگران از تو چه می خواهند و دیگر لازم نیست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منتظر گذشت زمان بمانی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک روز صدای زنگ تلفنم بلند شد. گوشی را برداشتم . صدای مردی بود که نمی شناختم. خودش را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;معرفی کرد . به زحمت شناختمش . همانی بود که یکی دوبار در دفتر روزنامه دیده بودم . همان ریشوی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لاغر. می گفت که شماره تلفتم را از کسی گیر آورده و چون همشهری هستیم تصمیم گرفته با من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تماس بگیرد اگر از نظر من اشکالی نداشته باشد. گفتم اشکالی ندارد. اما نمی دانستم چرا همه ش او &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حرف می زند و من که این قدر پر حرفم ، حرفم نمی آید ! می گفت داستانی نوشته که می خواهد نظر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرا بداند. درباره ی ادبیات حرف زد . اینکه در شیراز آدم به هیچ جا نمی رسد . از شکل ظاهری آبادان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدیم هم حرف زد . اینکه روزی قطار از وسط شهر می گذشت . برایم عجیب بود چون در این مورد هیچ به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یاد نمی آوردم . اما او که از من چند سالی بزرگتر بود ، انگار خوب همه چیز را به یاد داشت. بعد که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی را گذاشتم فکر کردم صدایی از پشت تلفن شنیده ام اما هیچ در موردش نمی دانم. نه من در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مورد خودم حرف زده بودم و نه او حتی کلامی در مورد خودش گفته بود. جز اینکه یک داستان نوشته . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوباره فراموش کردم هم او را هم آن صدا را . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گمانم حدود سه هفته بعد بود که دوباره تلفن زنگ زد. باز هم نشناختمش . همان حرفهای مربوط به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قطار و ادبیات شیراز و تهران از سر گرفته شد. من با بله و نه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و حد اکثر چند اظهار نظر کوتاه جواب می دادم . به خودم می گفتم یک آدم بزرگسال با آدم بزرگسال &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگری تماس گرفته این حتما معنایی دارد : لابد یک معنای اجتماعی یا شاید  هم سیاسی ! بعد به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خودم می گفتم یعنی این قدر از مرحله پرتم ؟ مثلا به سن بلوغ رسیده ام ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دفعه ی سوم که فاصله اش تقریبا به اندازه ی دفعه ی دوم بود ، وقتی دیدم از خودش حرف نمی زند فکر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کردم چرا من از خودم چیزی نگویم که  دیدم من هم  هیچ تمایلی به این کار ندارم . متوجه شدم شاید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همین دلیل او از خودش و وضع زندگی اش چیزی نمی گوید . اما ته دلم می دانستم این گفتگوها به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جایی می رسند  و در واقع نتیجه ای دارند . اگر چه دقیقا نمی دانستم چه نتیجه ای . آن قدر داستان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوانده بودم که می دانستم واقعیت هم مثل داستان است . بعضی داستانها بلندند و بعضی هم کوتاه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما به هر حال ، همه ی داستانها  پایانی دارند. این را از فاصله ی دقیق بین تلفن ها و بعضی نشانه های&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیگر دانستم. انگار همه چیز یک جورهایی از قبل ترتیب داده شده و مصنوعی بود. آخ که چقدر سن بلوغ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; عالی است ! اما حیف که اغلب اوقات دوست داری مبهوت شوی ، غافلگیر شوی اما نمی شوی....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم دفعه ی چندم بود که دیگر نه از قیافه ی قدیم شهر آبادان حرفی به میان آمد و نه ادبیات. حرفها &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعجاب انگیز و واقعی بودند . چون از دل بیرون می آمدند : مرد با صدایی گرفته و ته لهجه ی آبادانی می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت که زندگی خصوصی اش خیلی بالا و پایین داشته که بعدا تعریف می کند . چون خیلی تلخ است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفت که منتهای آرزویش داشتن یک دکه است که بتواند توش گاهی سیگار هم بفروشد. یک دکه که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سقفش یک چتر راه راه آفتابی است. گفت که توی خانه ی کسی زندگی می کند که فعلا رفته اما به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زودی برمی گردد و او حتما بی خانه می شود . ازش پرسیدم چه کاری از دست من ساخته است ؟ گفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که احتیاج مالی شدید دارد و اگر بتوانم به او پولی بدهم که خانه ای اجاره کند خیلی از من متشکر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهد شد. بعد از هم خداحافظی کردیم و هر دو گوشی را گذاشتیم. می دانستم که دیگر بام تماس &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی گیرد  و داستان به پایان رسیده .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                               &lt;IMG height=393 src=&quot;http://www.geocities.com/davd.geo/shoprgbs.jpg&quot; width=251&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 16:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ که شد  از خانه ی درندشتمان در آبادان  دربدر شدیم. آن قدر شوکه بودم که اصلا فکر نمی کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیگر به آنجا برنمی گردم . خیال می کردم این موقتی است و حداکثر سه ماه را به اتفاق خانواده در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شیراز می گذرانم بعد ، دوباره به آبادان برمی گردم اما این سه ماه تقریبا به سی سال رسیده و هنوز از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بازگشت من به آنجا خبری نیست به جز دیدارهای گاه گاهی کوتاه مدت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولین جایی که در مهر 59 بعد از کنده شدن از آغوش گرم شهر م  با مادر و سه برادر کوچکم رفتیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(پدرم نا خواسته به دلیل نا امن شدن مرز و بسته شدن راهها در کویت گیر افتاده بود) خانه ی یکی از &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اقوام خیلی خیلی دور در شیراز  بود . یک هفته در آنجا ماندیم. با اینکه از سلامهای وقت و بی وقت هواپیماهای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دشمن در آنجا هم در امان نبودیم ، ولی وقتی روی بالکن آپارتمان شیک و نوساز اقوام می ایستادیم و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به کوه نه چندان دور دست روبرو که گفته می شد زمستانها برف پوش می شود نگاه می کردیم ، غم به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلمان می نشست. از مدرسه خبری نبود . فکر می کردیم آدمهای بخصوصی هستیم که حق رفتن به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدرسه نداریم. بچه های همسن و سال من و برادرهام روپوش می پوشیدند و کتاب به دست راهی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مدرسه می شدند. اما ما نه. اوضاع به قدری وارونه و به هم ریخته بود که تصور روبه راه بودن زندگی به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; رویایی دست نیافتنی می مانست. بعد با پس انداز مختصرمان راهی مسافرخانه ای شدیم که شبیه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه ی قمر خانم در یک سریال قدیمی زمان شش سالگی من بود. یعنی دور تا دورش اتاق بود با یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توالت خراب که صبح ها همه برای رفتن به آن صف می کشیدند. البته ما یکی از اتاقهای طبقه ی بالا را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گرفته بودیم و از بالا بهتر می توانستیم منظره ی توی صف ایستادن مردم را ببینیم . توالتی که گرفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و گنداب و فضولات در آن  می چرخید و می چرخید . در این اوضاع بود که بالاخره پدرم مثل یک شوالیه از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; راه رسید و ما را به یک هتل برد . حالا کمی حس آدمهای مسافر را پیدا کرده بودیم. صبح ها صبحانه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هتل و ظهرها ناهار در رستوران و شبها خوردن یک چیز حاضری. منتظر خبر به پایان رسیدن غائله بودیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما خبری نمی رسید . به مسافرخانه ای رفتیم که روزی مسافرخانه بود اما صاحب آن حالا پایین آن را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مغازه کرده و سه طبقه ی بالا را به صورت اجاره ی طولانی مدت در اختیار مردم می گذاشت. سه اتاق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بزرگ لخت با کاشی های قهوه ای رنگ و پنجره هایی رو به خیابان داشت. کمدهای آهنی در  اتاقها آدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را به یاد اتاقهای تو در توی اداره های قدیمی می انداخت. به مدرسه رفتیم. زمستان از راه رسید و از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; پشت شیشه برف و باران را تماشا می کردیم . محرم بود و دسته ها ی عزادار در خیابان،  زیر باران می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گذشتند. چون ساختمانی که در آن زندگی می کردیم آشپزخانه نداشت مادرم در یکی از اتاقها آشپزی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می کرد . اغلب در غذا مو می دیدیم. یکی از اقوام از هند آمده بود و به دلیل جنگ او هم نمی توانست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به آبادان برگردد ، آمده بود پیش ما . داشت تاس می شد و فکر می کردیم این موی کوتاه و حنایی و ناز ک اوست که توی غذا می بینیم. غم پایانی نداشت.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شش ماه در آنجا ماندیم. بعد یک خانه ی کوچک نود متری اجاره کردیم که عقربهای ریزی در گوشه ی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دیوارهایش داشت. اولش از دیدن آنها جا خوردیم ولی بعد عادت کردیم و با دمپایی به جانشان می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;افتادیم. جوری که اگر هر روز چندتا را نمی کشتیم دلمان برای کشتنشان تنگ می شد ! عصرها به یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلاس زبان انگلیسی در خیابان اصلی شیراز می رفتم که معلم آن یک زن جوان آمریکایی بود. یک دامن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چین دار می پوشیدم که تا زانویم می رسید با بلوزی سفید و یک روسری کوچک که زیر گلویم گره زده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می شد. یک بار وقتی داشتم به خانه بر می گشتم ، یک هو حس کردم سنگی به کمرم خورد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برگشتم ببینم کیست که صدایی شنیدم که می گفت : &quot; دختر گنده ی کثافت بی حجاب &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانه ای که پدرم مشغول ساختش بود تمام شد و بعد از مدتها بالاخره به خانه ی خودمان نقل مکان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کردیم. هنوز نما نداشت و از توی حیاط آجرهایش معلوم بود . با این حال مادرم زمین را بوسید و اثاث را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیدیم. همه جا بوی گچ و سیمان و مصالح ساختمانی می داد. تند تند چراغها را خاموش و روشن می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کردیم و توی اتاقها دنبال هم می دویدیم. فقط صد و پنجاه متر مساحت داشت اما فکر می کردیم در یک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قصر جا گیر شده ایم. صبح ها که برای رفتن به مدرسه در حیاط را پشت سرم به صدا در می آوردم و با &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدمهای بلند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتم فکر می کردم مثل بقیه ی دخترها هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به گمانم دو سال بعد بود که با دیدن نمای بی ریخت خانه و سگ پشمالویی که جلوی در می خوابید و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجود راه درازی که پای پیاده ، حد اقل  ده دقیقه تا خیابان اصلی فا صله داشت و مسیر نیم ساعته ای  را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; که از خانه تا شهر  باید با اتو بوس طی می کردم بود که حس کردم از آنجا دل زده ام و غم ها انگار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پایانی ندارند.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                               &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG height=393 src=&quot;http://www.daronart.com/images/computer/school%20girl%20copy.jpg&quot; width=278&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمانی همکلاسی بودیم . البته با ده سال اختلاف سن. بعد شدیم همکار . البته  بعد از چهار سال &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوری . اوائل دوست نبودیم. همکلاسی های دوری بودیم که فقط با هم سلام و علیکی داشتیم . ساکت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود و گمان می کردم آخرین کسی است که نظرم را جلب می کند. بعد که همکار شدیم ، گاهی که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبها باهم  پشت تلفن گپ می زدیم همیشه فکر می کردم مرتکب اشتباهی می شوم و الان است که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیزی از دست برود . این عادت دیرینه ی من در اوائل آشنایی با آدمهاست . خواه مونث باشند خواه مذکر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من کارهای ترجمه را به خانه می بردم چون حوصله ی تمام وقت کار کردن در دارالترجمه را نداشتم . باید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از صبح ساعت هفت و نیم در آنجا حاضر می شدی و تا ساعت شش یا هفت عصر می ماندی . نباید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قدرت تخیل داشته باشی یا به شدت نیاز مالی داشته باشی و یا دیوانه که بتوانی در چنین شرایطی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوام بیاوری. پر کارترین و شلوغ ترین دفتر ترجمه ی شیراز با خوش برخوردترین و دوستداشتنی ترین &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رئیس دنیا البته با مشتریان و سخت گیرترین رئیس با کارمندان. دوست من در چنین شرایطی کار می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کرد. می دیدم آرام و ساکت ، صبح زود به سر کار می رود ، غروب هم اگر وقتی باقی می ماند به یک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کلاس هنری مثل شمع سازی ، شیرینی پزی و غیره می رفت. دختری سی ساله در حال کار ، بدون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دوست پسر ، با پس اندازی معقول و پدر و مادری سخت کوش مثل خودش . او را همین می دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ساعت نه و نیم شب بعد از خوردن شام به رخت خواب می رفت و ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می شد و دوباره خودش را برای رفتن به سر کار آماده می کرد. بعد رفت تهران و در امتحان مترجم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسمی شرکت کرد . چند ماه بعد جواب قبولی اش رسید. حالا حقوق سیصد هزار تومان در ماهش بالا تر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; رفته بود به گمانم چیزی حدود دو برابر اما دوست من از جاهای دیگری هم کار می گرفت. می گفت برای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتن به کانادا به پول فراوان احتیاج دارد. یعنی باید ماهی حد اقل بتواند یک میلیون در ماه در بیاورد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که بتواند اسمش را حقوق بگذارد. این در حالی بود که تقریبا هیچ خرج نمی کرد و تمام در آمدش را به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مادرش می داد که برایش در بانک بگذارد. حالا حقوقش به همان میزانی رسیده بود که می خواست . با &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این تفاوت که دیگر شبها ساعت یازد ه به رختخواب می رفت و ساعت سه بیدار می شد تا بتواند به  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارهایی برسد که باید در خانه انجام می داد . در واقع تمام روز در حال کار بود با آن جثه ی کوچک و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صورت بچه گانه اصلا باور نمی کردی با چنین دختر ی سر و کار داری. یک بار ، در خیابان اتفاقی بهش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برخوردم ، با پوشه ای که جلوی سینه اش گرفته بود ، فکر می کردی یک دانشجوست که از سر کلاس به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خانه می رود. حالا کاری هم به کارهایش اضافه شده بود یعنی مجبور بود باز هم بیشتر کار کند چون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت برای فوق لیسانس درس می خواند . به گمانم دیگر شبها نمی خوابید . یا در بهترین شرایط &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شبی دو ساعت. شماره ی چشمش دو و نیم شده  و همین طور در حال بالا رفتن بود . به هیچ ترانه ای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوش نمی داد ، فیلم نمی دید ، حتی تلوزیون هم نگاه نمی کرد ، کتاب نمی خواند ، اهل اینترنت و چت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و وبلاگ و این قبیل چیزها هم نبود . اما به شیک پوشی اعتقاد عجیبی داشت . شاید برای اینکه مادرش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; زن شیک و زیبایی است و مرتب بودن را برای دختر واجب می داند. اوائل نصیحتش می کردم نباید این &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدر کار کند . خنده دار اینجا بود که من هشتم گرو نهم بود و به او نصیحت می کردم که این زندگی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و بی پولی به مراتب بهتر از این زندگی ای است که او در پیش گرفته. اما نه سکوت او و عمل او که کار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فراوان بود در من اثر می گذاشت و نه روش زندگی من و سخنرانی هایم در او . نمی دانستم ما چه طور&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می توانیم با هم مراوده داشته باشیم در حالی که تا این حد با هم تفاوت داریم . با مزه اینجا بود که نه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من دوستی به این نزدیکی داشتم و نه او . می دانستم با هیچ کس دیگری در تماس نیست به جز من .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; نصیحت های بی پایان من مال اوائل بود اما بعداً که دیدم بیشتر و بیشتر کار می کند و این شده سبک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی اش ، انگار که لذت هم می برد فهمیدم که باید ساکت باشم و فقط بپذیرم . او را با همه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفاوتش با خودم بپذیرم و سخت کوشی اش را قدر بدانم. یک روز برایش این اس ام اس را فرستادم : تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمونه ی یک اراده ی محکمی و قابل تحسین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                             &lt;IMG src=&quot;http://babyfit.sparkpeople.com/images/articlepics/thinking_woman.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیابانها</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوائل به اسم خیابانها فکر می کردم . بعد برایم مثل اسم خودم عادی شدند  ، اما الان دوباره به یاد دوران &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوجوانی به فکر آنها افتادم. خیابانها با اسمهای غلمبه سلمبه شان. خیابانها ی شهر خودم و شهرهای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر . خیابانهای کشورم .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سال هفتاد و هفت که به تهران رفتم ، مدام در خیابانی رفت و آمد می کردم که به آن می گفتند انقلاب. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم مثل بقیه بهش می گفتم انقلاب . خیابان بی ریختی بود ، ترسناک و طولانی و شلوغ و غم انگیز&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; و پر از شهرستانی و بیشتر ، حتی روستایی. آدم  را یاد  خیابانهای بمبئی توی فیلمهای تلوزیون می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; انداخت. با اتوبوسهای سیاه ، ساختمانهای کج و معوج و از مد افتاده و مغازه های اغذیه فروشی که انگار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; غذاهایشان خوردنی نبود و فقط به رهگذرهای بی چاره ای تعلق داشت که مجبور بودند تند تند غذا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بخورند و به سر کارشان بروند : آدمهای مجبور . اصلا همه چیز این خیابان انگار بوی اجبار می داد. باید از &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این خیابان به جایی می رسیدی به جایی که دقیقا نمی دانستی کجاست اما باید می رسیدی. باید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید باید.... بعد کسی ( کسی که حالا رفته کانادا) برایم گفت که اسم سابق این خیابان شاه رضا بوده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;شاه رضا &lt;/B&gt;. گفت که این خیابان خیابان اصلی تهران است و می تواند ستون فقرات تهران به حساب آید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تهران چند خیابان اصلی دارد که گویا این یکی اصلی ترین آن است. از اینکه اصلی ترین خیابان تهران این &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قدر بی ریخت است دلم سوخت . دلم می خواست بیشتر در باره اش بدانم اینکه درست است که  یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرش به میدان آزادی می خورد و سر دیگرش به کوه دماوند ؟ نمی دانم شاید اشتباه می کنم فراموش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرده ام . کسی که در باره ی این خیابان زیاد می دانست الان دم دستم نیست که اطلاعات صحیحی در &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اختیارم بگذارد. او این خیابان و خیابانهای دیگر تهران را برای همیشه ترک کرده و رفته . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیابانها ی شیراز برای من معنی شان را از دست داده اند . فقط محلی برای عبورند. گمان نمی کنم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر آنها را ببینم و یا حتی بویشان را حس کنم. این مرا غمگین می کند . بوها برای من مقدسند چون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یادگار دوران کودکی اند. اما چند روز پیش که از خیابان زند ، دقیقا چهار راه زند می گذشتم تکان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مختصری خوردم  به گمانم تاثیر خیابان و حال و هوایش  یک هو از من عبور کرد مثل اینکه موج زمان ، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناگهان مرا با خود به گذشته برد  . دختری هفده ساله را دیدم که روزی تمام آرزویش رفتن و کنده شدن از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این خیابان بود . و حالا زنی چهل ساله هنوز داشت عرض این خیابان را طی می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در کتاب فارسی قدیم  سوم دبستان عکسی بود از ساعت گل در خیابان زند. خیابان توی کتاب در آن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; زمان معنی دیگری داشت . آن روزها من در آبادان زندگی می کردم و فکر می کردم این ساعت گل را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خواهم دید. فکر می کردم ساعتهای گل زیادی را خواهم دید. فکر می کردم همه ی شهرها خیابانی دارند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; که ساعت گلی داشته باشد که من بروم و عقربه هایش را عقب و جلو ببرم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اکثر خیابانهای اصلی شیراز اسم شاعران را یدک می کشند. خیابان سعدی ، رودکی ، انوری ... اما هیچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کدام هیچ ربطی به هیچ شاعری ندارند . حتی آدم را به یاد او نمی اندازند . خیابان رودکی خیابان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رستورانها و هتلهای شیراز است و خیابان سعدی بیشتر انبوه از مغازه های دلگیر و یک مجتمع پزشکان و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; غیره است . خیابان انوری مواد غذایی خارجی مثل انواع شوکولاتها و کنسروها و کمپوتها و چیزهایی از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این دست در آن فروخته می شود . وقتی از این خیابان می گذری انگار اگر پولی در جیب نداشته باشی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدم مقصر و احمقی هستی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وقتی به خانه می روی به هیچ خیابانی فکر نمی کنی . انگار که خانه ی تو به هیچ خیابانی راه ندارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در خوابها می بینی که خانه ی تو در یک جای نامعلوم است و تو در یک جاده ی مجهولی که باید از آن &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذری تا به خانه ات برسی اما نمی دانی چگونه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 15:46:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جزئیات</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جزئیات برای من از هر چیزی در دنیا مهمتر است. اینکه آدمها چه می خورند چه می پوشند کم حرفند یا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پر حرف . اینکه ابلهند یا دروغ گو ، یخند یا بی تفاوت ، بد قولند یا خوش قول. من آدم بزرگی نیستم که به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کسانی اهمیت بدهم که پل می سازند  یا مدرسه .  مداوا کنندگان سرطان یا ایدز برایم وجود ندارند.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ممنونشان می شوم اما ته دلم می دانم آنها فقط در لابه لای روزنامه ها یا خبرهای جهانی وجود دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; به دزدانی که بانک می زنند و نگهبان را می کشند اهمیتی نمی دهم اما به دزدی که به سراغ همسایه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ام می آید و ماشین توی کوچه پارک شده اش را می دزدد اهمیت می دهم. مدام صحنه ای را مجسم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می کنم که همسایه ام  با پای برهنه دارد توی کوچه می دود  اما به ماشینش نمی رسد. بعد زنش می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; رود پیش فالگیر و فالگیر بهش می گوید سراغ ماشینت را در شهر اهواز بگیر ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاتلان زنجیره ای یا قاتلانی که دست به قتلهای فجیعی می زنند فقط مال روزنامه ها هستند . یک قاتل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را می شناسم که سایه ی دستهای خونی اش تا مدتها بر روی زندگی ام افتاده بود و حتی مسیر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی ام را تغییر داد . اما بهش اهمیتی نمی دهم . صدام برای من یک فرد نبود ، یک سیستم بود . من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; باسیستم کاری ندارم چون می دانم که هیچ تاثیری روی هیچ سیستمی ندارم. گناه دوستی که به من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قولی می دهد اما بعد زیر قولش می زند برای من بزرگتر از گناه قاتلی است که دختر جوانی را با ادعای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اینکه عاشقش بوده اما خانواده ی دختر موافق ازدواج آنها نبوده اند به همین دلیل  با چندین و چند ضربه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ی چاقو  دختر را از پا در می آورد ، بزرگتر است. من آدمی هستم که فقط جلوی دماغش را می بیند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدمها اینند: مرد یا زنی با چشمان قهوه ای ، سیاه ، سبز یا ... قد کوتاه ، قد بلند ، سفید رو ، سبزه  یا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سیاه سوخته ، با هوش ، کم هوش ، مهربان ، صادق ، چاپلوس ، متکبر .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی دزد یا قاتل نیست . اما هرزه ، ولگرد و پدرسوخته هست. کسی جانی نیست اما ظالم هست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ویژگی ها هیچ وقت پررنگ نیستند . کم رنگند اما همان کم رنگها یعنی همه چیز . یعنی بیچارگی یعنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خوشبختی ، یعنی فلاکت یا رستگاری. صفتهای پررنگ و بزرگ معنوی اند . یعنی عمیق ترین صفتهایی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که هر کس می تواند داشته باشد و کل شخصیتش را تعریف کند یا به زیر سوال ببرد. او را بالا ببرد یا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پایین بیاورد. کسی که باغچه اش را مرتب آب نمی دهد ، آشپزخانه ی کثیفی دارد ، کفشهایش را فقط &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالی یکی دو بار واکس می زند ، ورزش نمی کند یا پر خور است . اینها خیلی مهمند . اهمیتشان به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اندازه ی مرگ و زندگی است . از کوزه همان برون تراود که در اوست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 17:31:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلمه ها</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در تاکسی بین دو دختر شیک و معطر نشسته بودم. موبایل یکی شان جیر جیر کرد و دختر گوشی را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سلام ..... حال شما ؟ ....لطف دارید. محبت دارید .... ئه ؟ بزرگیتون رو می رسونه ....ما هم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوبیم ... تشریف بیارید.... چه خوب ! .... عجب ! .... خب به جمالتون... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همین وقت موبایل آن یکی دختر هم  صدایش در آمد. راننده که ضبطش روشن بود ، صدایش را کم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرد . نمی دانم فکر می کرد صدای ضبط مزاحم حرفهای دخترهاست یا می خواست بشنود چه می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گویند. این دختر هم تقریبا همان حرفها را می زد. صدای زنگهای موبایل وقتی شروع به نواختن می کنند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی با حوصله آهنگی را شروع می کنند و آدم خیال می کند در تاکسی نیست  و مثلا در کنسرتی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیزی نشسته یا دارد بر حسب اتفاق آهنگی را گوش می کند . به خودش می گوید چه خوب ! این برای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من می نوازد ؟ اما آهنگ بلافاصله قطع می شود  و  احوالپرسی ها و آدرس دادنها ، اینکه الان صاحب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موبایل کجاست و کی میرسد شروع می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آگهی ترحیم روزنامه ها می خوانیم :  اوست پایدار ، از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هزاران بیش &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با کمال تاسف و تاثر .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا راهی برون نبردیم از این مدار بسته / بر کف نماند چیزی غیر از دلی شکسته ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا باز گشت همه به سوی اوست  ، با نهایت تاثر و تالم در گذشت بانوی نیکو کار و مادر نمونه حاجیه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خانم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم از خواندن این کلمات صاحبان عزا چه حسی به شان دست می دهد . اصلا چیزی حس می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کنند ؟ مثلا آرام می شوند ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز باز هم یکی از شاگردان داستان نویسی ام که گاهی اس ام اس برام می فرستاد برام اس ام اس &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داد . این اواخر تعداد پیامهاش زیاد شده بود . امروزی این بود ( البته به خط پینگلیش ) : گر چهره بنماید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; صنم ، پر شو  از او چون آینه ....  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز پیش این یکی را فرستاد : نمی توانید  ، نمی توانید آزارم دهید وقتی کسی رویایی چون من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دریافت این کلمات وقتی در خیابانی یا در خانه مشغول سرخ کردن بادنجان یا تازه از دستشویی بیرون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آمده ای و می روی سراغ موبایلت که ببینی کی چی فرستاده تاثیر با مزه ای دارد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو نمونه از پیامهایی  هم که برای عید روز چهارشنبه دریافت کردم  اینهاست :عید سعید فطر بر شما &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مبارک باد.  یا این یکی : عید سعید فطر بر تمام آزاد اندیشان چهان مبارک باد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم چه قضاوتی در باره ی من می کنید اما امروز به محض دریافت آخرین پیام از شاگرد کذایی این &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیام را برایش فرستادم : &quot; این قدر اس ام اس گند نفرست وگرنه به مخابرات اطلاع می دم. &quot; وقتی پیام &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;را فرستادم هیجان زده بودم و احساس می کردم انگار به تمام کلمات آشغالی که مدتهاست شنیده ام ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دهن کجی کرده ام.  فکر می کردم این یک کلام واقعی است . کلامی که مفهوم دارد . اگر بی مفهوم بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مرا به هیجان نمی آورد . جواب آن دوست هم این بود  :  &quot;ببخشید اگر اس ام اس هایم آزرده تان کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر مزاحمتان نمی شوم. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این کلمات هم به نظرم واقعی و ارزشمند آمد . چون می دانستم یک تکانی به کسی که آن طرف خط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; هست و در شهر دیگری هم زندگی می کند داده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تلنگر ها و تکانها را دوست دارم. مردم یا به تو عشق می دهند یا نفرت . باید یکیش را انتخاب کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تردید جایز نیست . آن وسط میان زمین و هوا آویزان شده ای که چه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم می آید چند سال پیش نمایشنامه ی آواز خوان طاس از اوژن یونسکو را خواندم با یک توضیح نمی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانم در اول آن یا جایی دیگر . از اوژن یونسکو پرسیدند این اسم ، یعنی آواز خوان طاس چه ربطی به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمایشنامه ی شما دارد ؟ در این نمایشنامه یک آواز خوان طاس داریم که رهگذر است و فقط کوتاه در &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمایشنامه ظاهر می شود . یونسکو جواب بامزه ای داد : زبان تبدیل شده به یک زباله دانی . مگر فرقی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هم می کند من یک اسم مربوط برای کارم انتخاب کنم ؟ ( نقل به مفهوم ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایزه ها</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصد نداشتم از این حرکت تقریبا جدیدی که ایجاد  شده ایراد بگیرم. حرکت جایزه های ادبی و داستانی را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گویم. اما در این بازار کسادی ادبیات که تعداد کتابهای چاپ شده ی جدی حتی به تعداد انگشتان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست هم نمی رسد ، می بینم که جایزه های ادبی از هر طرف ، مثل قارچ  سر در می آورند. سن اهدا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کننده گانشان هم روز به  روز دارد پایین تر می آید. اغلب زیر سی سال . و معلوم نیست با این سن کم و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تجربه ی اندک ملاک انتخاب چطور می تواند تعیین شود . به گمانم به سرگرمی بیشتر شبیه است تا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک کار جدی. انگار خود عمل نوشتن  دشوار تر از شرکت در حرکتهایی این چنین است. وقتی معلوم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیست قرار است چه بلایی سر کتاب هنوز چاپ نشده ی نویسنده بیاید ، و سر از کدام تاریکخانه ی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ارشاد در بیاورد یا بدتر آنکه ، وارد بازار شود اما کسی آن را نخرد دیگر کدام آدم عاقلی حاضر است به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوشتن فکر کند  ؟ خب می رود سراغ کارهایی که چندان هم با آن فاصله ندارد ، مثل : متولی جایزه ای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شدن . حداقل ، انعکاسش بیشتر از نوشتن است ! جایزه هایی که گاهی حتی عنوانهایشان هم جالب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و با مزه است. از طرفی فکر می کنم اگر بازار نشر پر رونق تر از اینی که حالا هست بود ، مثل بازار نشر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; در دهه ی شصت ، بساط جایزه های جورواجور هم تا این حد گسترده نبود. چون ، معمولا وفور یکی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عدم دیگری را جبران می کند. یعنی اگر آن بود این نبود و حالا که آن نیست این هست.... خب این هم از&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; شوخی ها ی روزگار است دیگر ، چه می شود کرد ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ممکن است گفته شود که من آدم بخیل و تنگ نظری هستم و مخل حرکتهای جدید و مثبت هستم . به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قول معروف بگذار جوانها کارشان را بکنند ، بالاخره از جایی سردر می آورند.... اما چون به این اصل  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایمان دارم که هر وقت عرضه زیاد شود تقاضا پایین می آید ، وجود پی در پی و بی وقفه ی این جایزه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; را برای جامعه ی ادبی مضر می دانم. جایزه وقتی نتیجه ی مثبت می دهد که تعدادش اندک باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای همین هم هست که به آن جایزه می گویند. یعنی گزینش از میان تعداد ی زیاد و اهدای پاداش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی خود جایزه ها از خود آثار بیشتر باشد ، دیگر اهدای آن معنایی ندارد . زمانی پکا به کتابهایی چون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیمه ی غایب حسین سناپور و چراغها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد جایزه می داد . یا بنیاد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گلشیری به محمد آصف سلطان زاده با کتاب در گریز گم می شویم. این جایزه ها چون تعدادشان کم بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ارزش زیادی برخوردار بودند و کتابهای برنده را به چاپ چندم می رساندند. اما حالا ، برعکس وجود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جایزه ها نه تنها هیچ تضمینی برای فروش کتاب نیست ، بلکه خواننده ای را که زمانی به آنها اعتماد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; داشت و شاید بر اساس خاص بودنشان باعث می شد که کتاب خاصی را انتخاب کند ، بدبین کرده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باشد .  خواننده ها دیگر به دنبال جایزه ها نمی روند. اگرچه هنوز گول تبلیغات را می خورند . یعنی اگر در&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سایت های اینترنتی و روزنامه ها مدام ببینید که از کسی تعریف می شود و اسم کتاب جدیدش دائم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلوی چشم است ، حتما به دنبال آن کتاب خواهند رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نا گفته نماند که به تعداد جایزه هایی که به تک داستانها اهدا می شود هم دارد اضافه می شود. و این &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در حالی است که معلوم نیست واقعا نویسنده ی آن قصد ادامه راه صعب العبور و حتی در بعضی شرایط&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; غیر ممکن ادبیات را داشته باشد. انگار هم نوشتن داستان بازی است و هم دادن جایزه . هر دو گروه به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; خود می گویند : &quot; بابا بگذار حال کنیم ، اخمهایت را باز کن . چرا می خواهی باز ی را به هم بزنی ؟ &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چرندیات را از این جهت گفتم که هر از گاهی یک ای میل به صندوق پستی ام می رسد مبنی بر &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعلام حضور این جایزه ها و فراخوان برای شرکت در آنها. خنده دار اینجاست که موبایلم هم با پیامهای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; کوتاهی که یکی دوبار در یافت کرده از این بازی کنار گذاشته نشده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید این جمله کلیشه ای باشد . جمله ای که خودم هم ، روزی مثل دیگران طوطی وار تکرارش می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کردم اما نه قلبا و نه از روی منطق اعتقادی به آن نداشتم . اما حالا ، عمیقا نه تنها به آن امیدوارم که با &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام وجود درکش کرده و به آن ایمان دارم : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; &lt;B&gt;زمان ثابت می کنه کی چند مرده حلاجه &quot; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 06:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوراکی ها</title>
<link>http://sirosafar.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در بیست سالگی در عرض سه ماه دوازده کیلو وزن کم کردم. یعنی با رژیم لاغری . کمی چاق بودم و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه آرزوی بدنی لاغر را داشتم که بالاخره آن هم محقق شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چه فایده که نمی توانستم این لاغری و تناسب را به کسی نشان بدهم . آن روزها به جز مانتوهای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گشاد و بلند زیر زانو هیچ زنی مجاز به پوشیدن هیچ چیز دیگری البته به غیر از چادر نبود. غذام نصف &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده بود و از بس کم بنیه شده  بودم مثل پیرزنها  موهایم می ریخت و یبوست شدیدی گرفته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چیزی که دختر های جوان حالا گاهی به آن دچارند اما دلیلش را یا نمی دانند یا جرأت گفتنش را ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پشت شیشه ی قنادی ها شیرنی ها را می دیدم و می گذشتم . شیرینی ها رنگارنگ بودند اما به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظرم نمی آمد که خوردنی باشند. همه ش فکر می کردم جزو چیزهایی به حساب می آیند که دیگر به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من تعلق ندارند . مال بچه ها هستند یا آدمهای چاق بی خیال . فکر می کردم به دنیای دیگری پرتاب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شده ام و این راهی ست که تا آخر عمر ادامه دارد : یعنی چشم پوشی از خوردن. ته دلم خودم را به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نوعی یک راهبه می دیدم. وقتی پشت میزم می نشستم که مثلا قصه ای بنویسم فکر می کردم که این&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قصه هیچ ربطی به خوردن ندارد . به بازوی لاغرم که از آستین کوتاه تک پوش بیرون زده بود و خود کار را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دست گرفته بود نگاه می کردم  و به شکم تو رفته ام که گاهی قار و قور می کرد و می اندیشیدم که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باید چه بنویسم. فکر می کردم درباره ی جوان سرکشی بنویسم که برخلاف جریان آب شنا می کند. اما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این جوان انگار جسمی نداشت. فقط یک مشت آرزو داشت. بوی غذایی که مادرم برای شام می پخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وارد اتاقم می شد اما می دانستم که من  از آن نسیبی ندارم و باید به  تکه ای نان برشته که از کف &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست نباید بزرگتر باشد و یک فنجان ماست کم چرب اکتفا کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد یک روز با پدر و مادرم  رفتیم دبی. کشوری پیش پا افتاده اما با بوهای عجیب. بوی ادویه بوی ادویه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بوی ادویه بوی مرغ بریان ، بوی سمبوسه ی هندی ، بوی غذاهای جورواجور و .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک آپارتمان که شقه می نامیدندش اجاره کردیم. شبها از بالکن خور را تماشا می کردیم و چراغهای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساختمانها و عربها و هندی ها را . یک یخچال کوچک داشتیم که توش هیچ چی نبود به جز جند ماهی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ریز که از فرط یخ زدگی زرد شده بودند و یک بطری آب و یکی دو سیب درشت. شب قبل از بازگشت به &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ایران پدرم با پاکتی روغنی وارد شد . پاکت بزرگ بود . آن را روی میز گذاشت . مادرم بازش کرد . یک کیک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گرد و بزرگ یک کیلویی بود که مانندش را در ایران ندیده بودم. بوی عطرش ،  یک هو ،  اتاق را انباشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ باعث شده بود که حتی قنادهای ایرانی شیرنی هایی به خوشمزگی سابق نپزند . و این بو مرا یاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بچگی هایم انداخت و کیک های قنادی نگرو در آبادان. کیک را توی سینی گذاشتیم و پدر و مادرم هر یک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; برشی برای خودشان برداشتند. مادرم با تعجب گفت مگر نمی خواهی بخوری ؟ به جای اینکه جوابش را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بدهم ، پرسیدم : خوشمزه است ؟ گفت : خیلی . بخور ببین. کارد را برداشتم و یک برش کوچک برای &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خودم بریدم. کیک از زیر کارد چنان نرم بیرون آمد که اصلا نفهمیدم چطور بریده شد. بافتش به قدری ریز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بود که می گفتی پودر می شود و توی هوا پراکنده می شود. وقتی آن را در دهان گذاشتم مثل این بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که حضرت آدم به سیب ممنوعه گاز زده باشد. چنان جادویی که کم مانده بود برق از سه فازم بپرد!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشک توی چشمانم جمع شد و رو به پدر و مادر گفتم : بی نهایت .... نتوانستم جمله ام را تمام کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چون کیک پودر شد و راه گلویم را بست جوری که نزدیک بود خفه شوم. بابام گفت : کوفت بخوری . یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کم یواش تر . مگر دزد دنبالته ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر طور بود آن تکه را تمام کردم. اما می دانستم دیگر نباید به بقیه اش دست بزنم . پدر و مادر م دوباره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تکه ای دیگر خوردند . و تازه کیک نصف شده بود. پلاستیک رویش کشیدند و همان طور روی میز ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب ، با دندانهای مسواک زده به رختخواب رفتم . بوی کیک توی اتاق پیچیده بود . در تاریکی می &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توانستم حدس بزنم کجاست . احساس می کردم از شدت گرسنگی در حال مرگم . مدام به خودم می&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گفتم آرمانی دارم که ارزشمند است . این یک مبارزه است و خودم خبر ندارم. باید تحمل کنم ، باید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نشان بدهم که با اراده ام. اما می دانستم که کیک کجاست . خودم را می دیدم که از روی تخت بلند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می شوم و به طرف میز می روم و کیک را به آشپزخانه می برم و حسابش را می رسم... اما اتفاقی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی افتاد . فکر می کردم اگر اتفاقی نیفتد معجزه است . حس می کردم دارم کوچک می شوم . ضعیف&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; می شوم. انگار کیک از من بزرگتر بود . چیزی بود فراتر از من ، فراتر از همه چیز، فراتر از آن آرمان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسخره. انگار داشت به وجود حقیرم در تاریکی میخندید. بالاخره هر طوری بود خوابم برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز داشتم به این خاطره فکر می کردم. نمی دانم چی شد که آن کیک از میان غبار آن همه سال یک &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هو بیرون آمد. الان دارم خودم را برای امتحان شیرینی پزی دو که در نوزدهم مهر ماه برگزار می شود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آماده می کنم . نوزده آبان امتحان آشپزی دارم . امتحانها ی شیرینی و آشپزی یک را هم در ماههای بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; باید بدهم. نمی دانم این راه به کجا ختم خواهد شد . نمی دانم از کجا سردر خواهم آورد . فقط ، حالا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به رنجی فکر می کنم که روزی می کشیدم و الان خاطره ی لذت بخشی ندارم که تعریف کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                     &lt;IMG src=&quot;http://www.laura-homemade-cakes.co.uk/chocolate_cake_gallery/luxury_chocolate_cakes_1.jpg&quot;&gt;               &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sirosafar&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>sirosafar</dc:creator>
<guid>http://sirosafar.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
